هدایت شده از « سِیدلَر »
الان که همه چی آروم شده
الان که قائله ختم شده
الان که راحت تو خونه هامون نشستیم؛
یه پدری هست، که لحظهی شهادت دختر سهسالهش توی بغلش داره از جلو چشماش رد میشه.
یه خانومی هست، که صدای جون دادن شوهرش هنوز توی گوشش میپیچه.
یه تازه عروسی هست، که هنوز رفتن ستون زندگیشو باور نکرده.
یه مادری هست، که داره قربون قد و بالای شاخشمشاد شهیدش میره.
یه دختری هست، که هنوز منتظره وقتی بابا برگشت واسش خوراکی بیاره.
یه نوزادی هست، که پدرشو ندیده و قراره بدون پدر بزرگ بشه.
یه مادری هست، که مدام با خودش میگه "بچهم چه گناهی داشت؟"
یه آقایی هست، که نمیدونه جواب بچهشو چی بده؟ بگه مامانتو کیا سوزوندن؟
«بِأَیِّ ذنبٍ قُتِلَت؟!»
خستم، واقعا خستم، از درد روزگار خستم، از اطرافیانم خستم، از ادمایی که دست محبت سمتشون دراز کردم زدن زیر دستم خستم، از اینهمه خستگی خستم؛
-آیمآه؛
خستم، واقعا خستم، از درد روزگار خستم، از اطرافیانم خستم، از ادمایی که دست محبت سمتشون دراز کردم زدن
ولی من از این به بقیه ثابت کنم دیگه اونجوری که شما فک نمیکنید نیس، خسته شدم، پس میتونید هرجور دوست دارید فک کنیدو توهم بزنید اه....
«غمهای خوب نشدنی کلمه نمیشن؛ اشک میشن پشت فرمون، حین آشپزی و گردگیری، دقایقی قبل از خواب، سر یه تیکه آهنگ، زیر دوش، وسط فشار کار، موقع جویدن غذا؛ میشن روزمرگی.»