«غمهای خوب نشدنی کلمه نمیشن؛ اشک میشن پشت فرمون، حین آشپزی و گردگیری، دقایقی قبل از خواب، سر یه تیکه آهنگ، زیر دوش، وسط فشار کار، موقع جویدن غذا؛ میشن روزمرگی.»
شبها قوی نیستم.
نمیخندم، نمیجنگم و فقط
میپذیرم که خستهام و تنها.
ولی صبح، هیچکس نباید بفهمه.