من به اندازه تمام حرفایی که نزدم معده درد گرفتم
سردرد گرفتم
پامو تکون دادم
پوست دستمو کندم
کاش میگفتم....
از دور دست ها صدایی میآید ، صدایی همچون فریاد و ناله ، صدایی نه مانند شیوه و گویه ی زنان ، بلکه صدای ناله هایی گوش خراش میآید ، فکر میکنی که یوسُف را به قعر چاه افکنده اند و آنگاه دل از خدا کنده و فریاد میکشد .
با خود فکر میکنی ، آخر این صدا از کیست ؟ از کجاست ؟ چرا چنین شیوَن میکند ..
کمی تلاش میکنی تا خود را به صدا نزدیک کنی ..هر گاه حس میکنی که به صدا نزدیک تر میشوی .. نزدیک تر و نزدیک تر و نزدیک تر ..!
هوا کمی تاریک شده است ، اما ستاره و ماهی در آسمان نیست گرمایی درون سینه ات احساس میکنی .. صدای ناله ها قطع شده است .. بویی به مشامت میرسد ، بویی آشنا ، انگار که بوی وصال به یار است ..
اما نه ، اینها سراب است ، چون تو در بیابان توهمِ دلت اسیر شده ای .. بو کمرنگ تر کمرنگ تر میشود .. دوباره صدای ناله شروع میشود ..
دوباره به سمت صدا میروی که ناگاه چاهی میبینی .. آری ؛ صدا از قعر چاه میآید
سرت را به روی چاه میبری و پایین را نظاره میکنی .. آری ؛ حدست درست بوده ، یک نفر درون چاه است ، خیلی آشناست .. اما هوا تاریک است ..
حال وقت آن است که چشم سر ببندی و با چشم دل بنگری تا او را بشناسی ..
او را شناختی .. اما او نه یوسف به چاه افتاده ی غمگین است ، نه یعقوب ، نه یونس در دل نهنگ ، نه مردی که از درد آه میکشد
بعد از نگاه بیشتر درون آب ، سایه ی خودت را میبینی ، حال حکایت گرمای سینه ات میفهمی ..
تویی که در فراق میسوزی و میسازی و حتی خود نمیفهمی ..
روایتِ چاه .
تو که قلبت زندونع اتیشم زدی
ولی سختمع نباشی..
حتی تو خوابم دنبالتم برم کجا برم دنیا بخند به من این دل به دلش راه ندارع...