خیلی جاها از دستت ناراحت شدم
ولی بع روت نیوردم
شاید بپرسی چرا؟!
چون برام مهم بود کع ناراحت نشی از دستم ..:)
مشکل من بودم...
منی که دیدم قلبم چاک چاکه ولی ادامه دادم، دیدم بغضم سنگینه ادامه دادم، دیدم موهام میریزه ادامه دادم، دیدم سرم تیر میکشه ادامه دادم، دیدم معدم درد میکنه ادامه دادم، دیدم کنار ناخنام خونیه ادامه دادم...
ادامه دادم وقتی لبخند رو لبم بود و همه میگفتن این چقد خوشحاله...:)
نوشته بود:
حتی قویترین و جدیترین و مستقلترین آدمی که میشناسی هم تهش ته دلش یه آدم امن میخواد یه آدمی که بهوقت خستگی بغلش کنه یه آدمی که به وقت دلتنگی بهش خوبیهاشو یادآوری کنه، یه آدمی که به وقت تردید بهش بگه: "اگه حالت خوبه، تصمیم درستی گرفتی."... :)