وای از چه لحظه؟
-وای از آن لحظه که با یادِ نگاهی ناگاه
وسطِ خنده به چشمان کسی نَم برسد . . .
در یکی از گفتگوها از آقای حامد عسگریِ نویسنده که زخم زلزلهبم هنوز روی قلبش تازه است، پرسیدند:
« اگه برگردی به یک لحظه قبل از زلزله ، چیکار میکنی؟»
نفس عمیقی کشید و جواب داد: « یه لحظه نه ولی اگه برگردم به یک روز قبل از زلزله، یک دوربین برمیدارم و آجر به آجر، وجب به وجب بم رو ضبط میکنم.»
حرفش آن موقع برایم مفهوم نبود اما حالا که بالاسر آوار حسینیه میایستم، خوب میفهمم.
کاش عکسهای بیشتری از مراسمات سالن اجتماعات حسینیه داشتم...
کاش بیشتر به کتابخانهی حسینیه سر میزدم...
کاش داخل آسانسور ساختمان، از داخل آینه سلفی میگرفتم ...
کاش در سوگوارهی ادبی بچههای هئیت، همان که آقای حامد عسگری میهمانش بود و لحظهی آخری نرسید که بیاید، شرکت میکردم ...
کاش پستانک پسرم را از داروخانهی حسینیه میخریدم...
کاش وقتی که بابا تعارف چایی در دفتر نذورات را زد، ردش نمیکردم...
کاش، کاش کاش ...
چه داند آنکه ندارد خبر ز عالمِ عشق؛
که با خیال تو بودن چه عالمی دارد:)
-حسیــــن جان
باز هم یک جمعه ی بدون تو ،
باز هم همان تلخکامی قدیمی ؛
و باز هم قلبی مالامال دلتنگی …
در عصری که بدون تو به غروب متصل می شود …
اللهم عجل لولیک الفرج
داستان مشترك بین همهِ ی آدما:
غریبه ایم، آشنا میشیم،غریبه میشیم دؤباره!
ولی میشناسیم همدیگه رو..؛)