یه جوری صبح که بیدار میشم خستهم انگار شب تا صبح تو یه اقیانوس پر از کوسه برای نجات جونم دست و پا زدم انگار از جنگ برگشتم انگار شبونه داشتم اهرام مصر رو میساختم چه وضعیه؟!
از اعماق وجودم به اونایی كه فراموش مى کنن غبطه میخورم من تا مغز استخون يادم میمونه کی چی گفت و چیکار کرد .
کاش انسان اولیه بودم، صب تا شب دغدغم این بود خرسی شکار کنم ناهار و شاممجور بشه یا اینکه گیر دایناسورا نیفتم چیه این بشر تکامل یافته استرس درس و امتحان و...
فکنم خوشبختی "مزه اش شبیه اون آب یخی که نصف شب بیدار میشی میخوری و دوباره میخوابی" باشه .