سلام بر آنان ک برای همه تکیه گاه بودند،اما وقت تنهایی شانه ای برای تکیه گاه نیافتند
چه کنم گر دلِ من سازِ مخالفِ میزند
دم به دم یاد تو افتد زِ شوق دَف میزند
|نوشتہ هاےمَن|
از کوچه زیبای تو امروز گذشتم
دیدم ک همان عاشق معشوقه پرستم
یه لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم
دیدم ز سر تا به قدم شوق و امیدم
هر چند گل از خرمنِ عشق تو نچیدم
آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد
آن راحت و جان و دلِ من خانهات آباد
با یاد رُخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش
کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش
هر جا ک نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سُفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل میتپد از شوق ک امروز کجایی
شاید ک دگر باره از این کوچه بیایی
گاهی وقتا حتی اگه تو بدترین شرایطم باشی یه تلفن یه نوتیف پیام از یه نفر
میتونه تو یه ثانیه از اون حال بیرونت بیاره:)
و دلتنگی هایم را بر تکه سنگی نوشتم
تا هرگاه به آن مینگرم از دل بستن های بی جا دوری کنم ، آدم ها همین اند
کمی که لطافت خرج شان کنی ترکت میکنند.
|نوشتہ هاےمَن|