از کوچه زیبای تو امروز گذشتم
دیدم ک همان عاشق معشوقه پرستم
یه لحظه به یاد تو در آن کوچه نشستم
دیدم ز سر تا به قدم شوق و امیدم
هر چند گل از خرمنِ عشق تو نچیدم
آن شور جوانی نرود لحظه ای از یاد
آن راحت و جان و دلِ من خانهات آباد
با یاد رُخت این دل افسرده شود شاد
هرگز نشود مهر تو ای شوخ فراموش
کی آتش عشق تو شود یک سره خاموش
هر جا ک نشستم سخن از عشق تو گفتم
با اشک جگر سوز،دل سخت تو سُفتم
خاک ره این کوچه به خار مژه رفتم
دل میتپد از شوق ک امروز کجایی
شاید ک دگر باره از این کوچه بیایی
گاهی وقتا حتی اگه تو بدترین شرایطم باشی یه تلفن یه نوتیف پیام از یه نفر
میتونه تو یه ثانیه از اون حال بیرونت بیاره:)
و دلتنگی هایم را بر تکه سنگی نوشتم
تا هرگاه به آن مینگرم از دل بستن های بی جا دوری کنم ، آدم ها همین اند
کمی که لطافت خرج شان کنی ترکت میکنند.
|نوشتہ هاےمَن|
ولی وقتی که صبح از خواب بیدار میشی
اماده میشی و از خونه میزنی بیرون
یه ادمو ببینی که کوله به دست
داره میره راهیان نور اون وقت توام
با لبخندی از ته دل راهیش کنی
و ازش بخوای مواظب خودش باشه وتو
بقیه ی مسافتو خودت با حسرت
طی کنی خیلی درد داره:))
خوشا کسانی که راهشان به شهدا
ختم میشود
#باز_هم_جاماندیم
روانشناسم بهم یه جمله گفت که عمیقا به فکر فرو رفتم و فکر میکنم که از درست ترین مواردی که تو زندگیمون خیلی کم بهش توجه میکنیم؛
«میگفت تو فکر میکنی که میتونی به همه کمک کنی و نجاتشون بدی ولی یه روزی برمیگردی و میبینی اونها خودشون دارن تورو غرق میکنن!»
بزرگترین باگ آدما اینه که دلشون حتى برای کسى که واقعا اذیتشون کرده و دیگه تو زندگیشون نیست هم تنگ میشه!
منی که الان ساکتم، نمیخندم، بی حوصلهام؛ همون کسیام که: چند سال پیش انقد حرف میزد همه رو خسته میکرد، صدای خنده هاش همه جارو برداشته بود، برا همه جا و همه چیز و همه کَس حوصله داشت!