25:61
خدا ساعت پنج صبح یادش افتاد که یکسری قدرت ها داره💔🤣
سیل و تگرگ داره مارو با خودش میبره😔✨
بچه هاااااااااا
خواب بودم دیدم دو نفر دارم بالاسرم بحث میکنن،بیدار شدم دیدم مامانم و خواهرم ان؛
بارون بسیاررررررررر وحشتناک بودددد،سیل و بارون و تگرگ و باد و گرد باد همه باهم اومده بود😂🚮
بلند شدم میگم چیه بالاسر من چتونه؟دیدم مامانم لباس پوشیده آماده داره به من میگه پاشو داره بارون خطرناکی میاد،پاشو بیا پیش ما که اگر برق قطع شد نترسی🥸✨
ساعت پنج صبح احساس میکردم پنجره های خونمون داره از هم میگُسَسه😃🤣
مامانم از یه طرف تسبیح میزد،از یه طرف داشت امام های جدید میساخت انقد قسمشون داده بود،از یه طرف نگران کسایی که بیرون بودن و سرباز ها بود،از یه طرف نگران داییم اینا بود،از یه طرف نگران جوجه هامون که پشت بوم بودن بود🤣🤏🏻
اصن یه وضع وحشت ناکی بود و هست دوزتان🚮