بیست نمرهی کاکتوسی!
معلمْ اسمها را یکییکی خواند. و هفتهشت نفر را به خط کرد برای رفتن به دفتر. من، آخرین نفرِ این قطارِ لرزان و ترسان بودم. نمرهی اِنشام شده بود یازده! برای من نمرهی بیریختی نبود اما مثل اینکه معلم زیاد از آن خوشش نمیآمد!
از طبقه دوم پلهها را روی ویبره رفتیم پایین. دهه شصتیها میفهمند رفتنِ دم دفتر یعنی چه! دورانِ «مامانماینا» نبود که بروی یک اخمْ ببینی و برگردی سر کلاس! بعدش هم بروی برای مادرت تعریف کنی و او هم معلم را بدهد به باد نفرین! آن روزها رفتنت با خودت بود، برگشتنت با خدا! یا بعد از تنبیهْ صاف میرفتی خانه، آن هم با پروندهای که گزینهی همیشهْ روی میز مدیر بود برای زیرِ بغلهایمان، یا بر میگشتی کلاس، البته با دستهایی که زده بودی زیر بغل و اوفاوف میکردی!
صف شدیم روبروی درِ دفتر. مدیر آمد و از سرِ قطار یکییکیشان را گرفت به باد شلاق. رویهی ناجوری بود اما گاهی به تعداد نمرههایی که کم داشتی، شلاق کف دستت نمیخورد؛ بلکه میخوردی تا دستت و غرورت و نگاهت با هم بیفتند زمین و دیگر بالا نیایند!
روبروی من که رسید ایستاد و مکث کرد. فقط این جملهاش توی ذهنم مانده که گفت: «آقای کریمی! شما؟ من که خجالت میکشم تنبیهت کنم...!» و با دست به سمت پلهها که میرساندمان به کلاس اشاره کرد و گفت: «بفرمائید... شما هم بروید...!» همین! انگار رفتم کتک خوردن چند نفر را از نزدیک ببینم و برگردم. تنم میلرزید اما چیزی توی دلم داشت ورجهوورجه میکرد و شاد بود. این بار را جان سالم به در برده بودم، هر چند صدای آخ و نالهی پشت سریها میآمد.
سالها گذشته از این ماجرا، اما با انشاء هیچ وقت دلم صاف نشده! نه با آن موضوعاتِ تخیلیِ «در آینده میخواهید چهکاره شوید» و «تابستان خود را چگونه گذراندهاید،» نه با نمرههایی که هیچ وقت نگذاشتند مزهی ملسِ نوشتن پای دندان و زیر زبانم برود...
این نه فقط شامل انشا که حتماً شامل درسهای دیگر هم میشود. مثل درس قرآن یا همین فارسیِ دلچسبِ خودمان. همه را با گزینهی نمره کوفت کردهایم بر دانشآموزان. در آینده هم چیزی از اینها یادشان نمیماند، حتی صد سالِ سیاه هم نمیخواهند به یاد بیاورند.
و اگر سرِ کلاسِ درسی بروم، اول از همه خیال دانشآموزش را از بابت نمره راحت میکنم، تا محتوای درس فارغ از استرسِ این بیست نمرهی کاکتوسی به دل و روح و جانش بنشیند.
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
❤️ #آغوش_رایگان قبل از #طُ سوتفاهم بود!
💥کانال استاد جعفری👇
https://eitaa.com/joinchat/143917280C5518173200
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اینجا...؟ نه...!
سردار باقرزاده هنوز نیامده بود. زودتر رسانده بودم خودم را به دانشکده تا وقت آمدنش آنجا باشم. با رفقای دانشجو جمع شده بودیم جایی که قرار بود شهید را آنجا دفن کنند. محوطهای باز که هفت-هشت سال قبل برای دفن شهید مد نظر گرفته بودند. بچهها خوشخوشانشان بود و توی دلشان بزن و بکوبِ عید و عروسی. دانشکده علوم قرآنی قرار بود بعد از سالها برسد به چیزی که آرزوی رئیس و دانشجوهاش بود؛ شهید گمنام...
چیزهایی قبلاً شنیده بودم که همان جا جلوی رئیس دانشکده و دانشجوها گفتم: «میگن سردار اگه قبول نکنه شهیدو بیارن اینجا، دیگه خودِ رهبری هم سفارش کنه فایده نداره!» منظورم این بود که حکایت امدن سردار باقرزاده، حکایتِ مرگ و زندگیست براشان و اگر قبول نمیکرد شهید بدهد، الفاتحه! باید جمع میکردند کاسه کوزهشان را و میزدند توی گاراژ. تردید ریخت توی دل بندههای خدا. برجکشان را انگار زده باشم؛ از بهشت کشیدمشان بیرون و گذاشتم وسط برزخِ آیا بشود آیا نشود!
سردار اما با باران آمد! اولین باران آن زمستانِ سرد شروع شد وقتی پاش را از ماشینِ پلاکِ سبز گذاشت روی زمین. فرمانده سپاه این را به زبان آورد که «چقدر خوش قدمی سردار! اولین باران میبد هم پاقدم شما آمد!» سعی کردم حرفش را پای چرب کردن سبیل سردار نگذارم، هر چند یک جورهایی باید ویدئوچک میکردم تا مطمئن شوم منظوری پشتِ حرفش بوده یا نبوده. ترجمهی حرف سرهنگ که با زبان کنایه گفت این بود «خدا باران را فرستاده برای دلیل و برهانِ این اتفاق مبارک؛ بده شهید را و قال قضیه را بکن!»
سردار را راست راست آوردند گُلِ جایی که هفتهشت سال آغوشش برای چند تا تکهی استخوانِ مقدسْ باز بود. سردار نه گذاشت نه برداشت، گفت: «اینجا خوب نیست آقا جان...» سهحرفیِ «چرا» همراه با آه از نهاد همه کنده شد. دانشجوها و رئیس دانشکده سکتهی ناقص اول را زدند. نیم نگاهشان به من هم افتاد این وسطها، انگار من باعث و بانیِ این «نهی» تلخ باشم! سردار اما بیخیال سری تکان داد و نچنچکنان راهش را گرفت و راه افتاد...
ادامه داره این ماجرا...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
شهدا نظر لطف کنن، این جمع قراره به جاهای خوبی برسه...
انشاءالله قلم ما لایق شهدا بشه و بتونیم براشون بنویسیم...
#آموزش_نویسندگی_خلاق
#کمیته_خادمین_شهدای_میبد
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
دوست دارم که بیایم حرمت بنشینم دل سیر... بنشینم آرام در هیاهوی حرم گم بشوم و بگویم از درد... و بگویم
زندگی دلهرهی کارگر شبکار است
وقت رفتن سر کار
و شبیه پرِ در باد رها...
میرود دم به دمش رو به فنا
پیچش یک دل تنگ
موقع وحشت و تاریکی موج
وسطِ دریاها
و دل من وسط خشم دو تا موجِ شرور
مثل کفهای غمینِ وسطِ بیحالی
و پی گرمی آغوش کسی میگردم
که مرا از قفس سرد تن آزاد کند...
#بضاعت_شعری_یک_نویسنده
#شیفت_شب
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
اَلِفْـ ـکٰافْـ ـمیْم
اینجا...؟ نه...! سردار باقرزاده هنوز نیامده بود. زودتر رسانده بودم خودم را به دانشکده تا وقت آمدنش
اینجا...!
... نه اینکه جا بگذارد و برود، نه؛ سردار راه افتاد توی محوطه دانشکده. قطار شده بودند دنبالش بقیه و دل توی دلشان نبود. ورودی دیگری دارد دانشکده که جمعیت معدود دنبال سردار رسیدند آنجا. حرف زیادی نبود. باران نرم نرم کار خودش را میکرد و انگار خیالش راحت بود اتفاقی خواهد افتاد! سردار انگشت کشید سمت مکانی پشت حوض بزرگ: «اینجا...!» و نفس دانشجوها آزاد شد!
باران میبارید، از آسمان و از چشمها. جمعیت همان جا ایستاد و سلام داد سمت کربلا. سردار باقرزاده توضیحاتی داد که باید اینجا را چطوری و تا چه زمانی، در چه شکل و هیبتی درست کنند که شهید روز شهادت حضرت زهرا(س) تدفین شود.
جمعیت آسودهتر از قبل رفت داخل و دور هم نشست. سردار قرآن را از روی رحل برداشت و وسط آن را شبیه استخارهگرفتن باز کرد. نگاهش که افتاد به صفحهی باز شده صدای الله اکبرش بلند شد و گفت: «صبح که بیرون میامدم از خانه، قرآن رو باز کردم، صفحه 335 آمد و حالا هم دقیقاً همین صفحه باز شد!» و توضیح داد که به جز رعایت دستورالعملهای قانونیِ تدفین شهدا، برای جانمایی تدفین هر شهیدی قرآن باز میکنم! لابد برای اطمینانِ قلبی. و از خاطرات عجیبی گفت که با همین قرآن باز کردن و جانمایی مکانهای تدفین اتفاق افتاده بود. تازه دستمان آمده بود که چرا «نهی» قاطع را نگفت و راهش را گرفت توی محوطه دانشکده. شهید آمدنی بود، فقط مکان تدفین تغییراتی کرد.
سال 96 بود. دقیقاً همین روزها. شهید هجده سالهی عملیات رمضان جای خودش را نشان کرده بود و 29 بهمن هم در آنجا آرام گرفت. برای یادواری آن روزهای خیلی خاص و تماشای جزئیات ماجرا «اینجا» را لمس کنید...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدا میممونه!
اون قدر عاقل و بالغ شدیم که عشق یادمون رفته...
یادمون رفته خدایی هست که میشه براش نامه نوشت و ازش خواست مشکلات بقیه رو حل کنه، گرفتاریاشون رو برطرف کنه...
این چند ثانیه فیلم پر از عشقه... پر از حس لطیف مهربونی، پر از چیزای خوبی که آدمهای سنگدل فراموشش کردن!
کاش همهی ما بچه بشیم و بچهگی کنیم! برداریم با قلم و کاغذ و یه خط خرچنگقورباغه براش یه بارم شده بنویسیم که به بقیه بده، مشکل بقیه رو حل کن، به ما زیادم داده، بقیه رو دریابه که نیاز بیشتری دارن...
آره...
خدا میممونه...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
هزار تویِ سعودی
این روزها «هزار تویِ سعودی» را میخواندم از خانم کارن الیوت هاوس. کتابِ فوقالعادهای که دست برده و پردههای زیبای زندگی پر از تجملِ عربستانی را کنار زده تا فرصتی نصیب ما کند برای دیدن پشت پردههای آن. کشوری با اقتصاد تک محصولی، بدون انتخابات در نظام سیاسی، همراه با چهل درصد جمعیت فقیر که جمعیتِ زنان آن تا همین سالهای اخیر نه حق رانندگی داشتند، نه حق کار و نه حتی حق اظهار وجود!
هر چند این آخری که دارد جای پدرِ مفقودالخبرش بر عربستان حکومت میکند، سند 2030 را عجولانه اجرا کرده و تقریباً حریمهای زیادی را که تا چندی پیش قفل بود، باز کرده و میکند!
عربستانِ کتاب خانم کارن، عربستانِ یک طرفه با انبوهی از روایتهای دروغ نیست، بلکه نویسنده چند سالی در لایههای مختلف اجتماعیِ عربستان زیسته و با افراد مختلفی از جمله مردم صحرا نشین و فقیر گرفته تا شاهزادههای عربستانی نشست و برخاست داشته و حرفهای آنها را از نزدیک شنیده و زندگی انها را از نزدیک دیده است؛ به راستی این کتاب انتقال دهنده روایتهایی واقعی از درون جامعهی عربستان است که یافتنش برای امثال من و شما امکانپذیر نیست...
خانم کارن در این کتاب بر اساس یافتههای میدانی و بررسی مسائل مختلف در عربستان سعودی به این نتیجه میرسد که عنقریب پایههای حکومت پادشاهی عربستان فرو خواهد ریخت و نابودی این نظامِ حکومتی به زودی رقم خواهد خورد! کارن اعتقاد دارد جوانان عربستانی این حاکمیت بسته، یکطرفه، خانوادگی و سلطنتی را تحمل نخواهند کرد و انفجار نزدیک است. شاید همان چیزی که رهبری مدتی پیش به شیوهای دیگر بیانش کرد.
جالبِ ماجرا اما این است که معدود افرادی در ایران هنوز در سودای برگشت به حکومتِ پادشاهی و سلطنتی هستند. و مثل این روزها که به یکی از نمادهای جمهوریت نظام یعنی انتخابات نزدیک میشویم، همه دغدغهشان کم شدن مشارکت مردم است! انتخاباتی که نماد دموکراسی در همه دنیا شناخته میشود و نه تنها در ایران که در هر کشوری دارای ارزش و اعتبار فوقالعادهای میباشد.
حق انتخاب بر مردمی که لایق آن هستند، مبارک باشد...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
شهید، دخترها، پادگان...
شهید روی دست دخترها آمد وسط نمازخانه. تابوت پرچم زده وسط یک زمینهی یکدست سیاه. انصافاً جان میداد برای عکاسی از بالا.
یادِ تشییع شهید گمنام دانشکده علومقرآنی میبد افتادم. سه چهار متریِ زمین روی میلهی داربست فلزیِ بسته به تیربرقْ خودم را با مکافاتی نگه داشته بودم. دوربینِ نوی نیکون را با زاجراتی آورده بودم بالا. زیر پایم نگاه کنجکاوِ پسرکی سهچهار ساله از توی آغوش مادرش دنبالم بود. لباس رنگی، میانِ انبوهِ سیاهی چادرها. همان را ثبت کردم.
و این بار پادگان شهید عاصی زاده اهواز. باز چیزی شبیه همین صحنه. تابوت رنگیرنگی شده با پرچم وسط انبوهِ دخترهای چادر مشکی. و حیف که دوربین نداشتم...
میایستم دم ورودی تا مراسم نیمهتاریک پا بگیرد. ابوالفضل پشت تریبونِ نمازخانه ایستاده به مداحی. روضه شروع نشده صدای گریه بلند میشود. و اشک مثل طوفانی که میافتد توی برگهای پائیزی دخترها را میریزد به هم. از یک جایی حسِ ناجوری آمد سراغم. گریهها عادی نبود. از جایی غیر عادیتر هم شد! دختری آمد و اجازه گرفت همان جا پشت سرم بایستد. میگفت ترسیده. ترسش معنا نداشت ولی من حال او را نمیفهمیدم...
روی صفحه یادداشت گوشیم نوشتم «ابوالفضل جان، روضه سنگین شده، بچهها اذیت میشن!» کار از کار گذشته بود اما. تا بقیهی روضه تمام شود صدای گریه و جیغ دخترها بیشتر هم شد. یکی دو تایی هم بیهوش افتاده بودند روی دست رفقایشان. با مصطفی برانکاردِ آمبولانسِ قبراق و آمادهی پادگان را آوردیم و دخترها با هزار تا مکافات رفقاشان را بار زدند برای درمانگاه. چند نفریْ هنوز نصفه جانی برای راه رفتن داشتند. زیر پر و بالشان را گرفته بودند و بیرونشان آوردند.
برگشتم نمازخانه. مداح دوم را یادم نیست اما فضای آمادهی نمازخانه آورده بودش پشت تریبون. روضه سنگینتری انگار شروع شد. روی تکه کاغذی نوشتم که شرایط جور نیست و حتی میتواند خطر هم داشته باشد. رفتم و گذاشتم جلوی روی مداح و برگشتم همان جایی که دخترکِ ترسیده منتظرم بود.
افاقه نکرد. روضه روی نظم خودش خوانده شد اما روی نظم شنیده نشد. ترکیب جمعیت توی نمازخانه ناجور به هم خورده بود. روضهخوانِ سوم که پشت تریبون رفت، مسئول پادگان را توی تاریک و روشنِ نمازخانه پیدا کردم. در گوشی عصبانیتم را هجی کردم و برگشتم همان دم ورودی. آدم دلسوز و مهربانیست حداد؛ سریع سربازش را به خط کرد تا چراغها را روشن کند. مداح سوم شاید جا خورد از این روشنی بیوقت، اما به هر حال تمام کرد روضه را و آمد پایین.
بماند که خیلی از جزئیات را ننوشتم. جایش نبود انصافاً. یک سال از آن روزها گذشته. هنوز بعضی از بچههای آن دورهی راهیان را میبینم گاهی. خاطره آن روز برایشان خیلی خاص شده. خیلی! هنوز هم سنگینی فضای نمازخانهی پادگان شهید عاصیزاده توی وجودشان هست. و از شما چه پنهان وسط همه حرصی که آن شب خوردم، گاهی خندهای زیرجُلکی میکنم. این حرف تا حالا خصوصی مانده بود پیش خودم و شهید. اما حالا مینویسم تا هر کدامشان میخوانند بخندند: «دخترها توی پادگانِ شهدا اغتشاش کرده بودند! شهید پیدایش شد و حسابی به خدمتشان رسید!»
پینوشت؛
قسمت اول ماجرا را 18 بهمن سال قبل نوشتم. نوشته امروز دارد توی سالگرد بخش اول ماجرا خوانده میشود. میخواهید اصل ماجرا را بدانید؟ «اینجا» را لمس کنید...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT
بعثت داریم تا بعثت!
برگزیدهْ امروز رفته کتاب تحویل گرفته از صاحبکتاب و مامور شده به خواندن، همچنین فهماندن. روز بعثت. و من توی این کتاب تحویل دادنش ماندهام انصافاً. لابد گیر میدهید که کتاب نبوده و کلمه بوده و کتاب بعداً جمع شده و ...؛ ولی خودمانیم، کتاب بوده دیگر؟! رفته بالای کوه، دور از دسترسِ آدمهایی که چشمشان روی زمین دنبال طلا و پول و بت بوده، آنجا یکی از طرف صاحبکتاب گفته «بخوان!» او هم بالاخره خوانده. حالا این چه چیزی غیر از دریافت ماموریت به احیای زندگی درست بر اساس کتاب بوده را نمیدانم، فقط این را میدانم که هر کسی پایش به کوه باز شده و دستور گرفته، لاجرم دستورِ خواندن نگرفته! به یکی هم اختیار چوب دادهاند!
چوب؟!
چوب دیگر! همان عصای موسای کلیم! برادر هارون! یعنی بعثت حضرتِ موسای کلیم سلاماللهعلیه اینطوری بوده که همان چوبِ دستش کفایت میکرده! همان جا دستور داده بینداز تا نشانت بدهم لولویی را که باید با آن مردمت را به خط کنی! حالا چقدر به خط شدند و چقدر موسای عزیز موفق بوده را توی تاریخ خواندهاید؛ ولی تفاوتِ بعثت تا بعثت را سِیر میکنید؟! خدایی خوشتان میآید؟! آدم حال میکند به خاطر کلاسِ کاری که برای ملتِ محمد گذاشته شده! اصلاً الان هم همین طوری است؛ به آدمِ چیز فهم کتاب میدهند، بچهی عصیانگرِ پتیاره را با چوب و لولو میترسانند!
ملتِ آقای برگزیده هم همین ماموریت را پیدا کرده انگار! با ملتِ مدعیِ طرفداری از موسای کلیم باید با چوبهای مدرن طرف شود، همان موشک دیگر! و همین ملتِ با کلاس توی خودش دستور دارد به تبیین؛ و جهادش شده تعقلگرایی و فهممحوری!
یاللعجب! خدایا دمت گرم که ما را با لولو و چوب و موشک و اینها به خط نمیکنی! کلاسِ ما را گذاشتهای آن بالای طاقچهی خلقت، توی دانشگاهِ خودت. عوضش چوب دادهای برای ادب کردنِ این قومِ از راه به در رفتهی سرگردانِ کتکخور که فقط با چوب و لولو میشود سر به راهش کرد!
بچهباکلاسهای خلقت، عیدتون مبارک...
اَلِفـْـــ ــکٰافـْـ
@ALEF_KAF_NEVESHT