امشب علی بالاسرِ فاطمه نشست و گفت :
باور بکنم یا نکنم ، عزمِ سفر کردی ..
باور بکنم یا نکنم ، محالِ برگردی ..
امیدوارم وقتی یکروزِ هزارساله را گذراندی ، کسیباشد که شانهات را لمس کند و بگوید :
" طاقتآوردی ، تمامشد ، حالا استراحتکن . "
همهی عصبانیت و درگیریفکری و استرسم داره با ریزشِمو و جوشزدنم تخلیه میشه .
وقتی کسی را ندارید صبح از خواب بیدارتان کند ، وقتی کسی را ندارید شب منتظرتان بماند و اینکه هرکاری دلتان خواست انجام دهید ، اسمِ این وضعیت را چه مینامید ، آزادی یا تنهایی ؟