تو هيچوقت قرار نيست بفهمى من براىِ اينكه تو رو ناراحت نكنم چقدر خودم رو ناراحت كردم .
در تاریکی ، گاهی تنها به صدایِ خودت گوش میدی و میبینی که چهاندازه تنهایی میتونه مرگبار باشه .
عادی راه میرفتم و میخندیدم و به زندگی میپرداختم و از درون با هردو دستم شادمانی و امید را چنان چنگزدهبودم که از سرِ انگشتانم خون جاری شدهبود .
دلم میخواست گوری باشم که در آن میبایست تو را دفن کنند، تا تو را برایِ ابدیت میانِ بازوانِ خود میداشتم.