عادی راه میرفتم و میخندیدم و به زندگی میپرداختم و از درون با هردو دستم شادمانی و امید را چنان چنگزدهبودم که از سرِ انگشتانم خون جاری شدهبود .
دلم میخواست گوری باشم که در آن میبایست تو را دفن کنند، تا تو را برایِ ابدیت میانِ بازوانِ خود میداشتم.
اگه کسی از میزانِ تاکسیکبودنت پرسید ، منو بهعنوانِ هایلایتِ رضایتمشتری نشونبده .