هرکی منو میبینه میگه چه پرانرژی، چقدر موفق، چه خوش ذوق، ولی میدونی واقعیت چیه؟ واقعیت اینه من غرقِ استرسم ولی نشون نمیدم، کوچیكترین موضوعات باعث میشه ساعتها فکر کنم و اعصابم خورد شه، احساسِ سختی و فشار از طرف خانواده، ناراحتی، بیحوصلگی، اورثینك و بیاعتمادی داره منو میخوره. من با يه نخِ خيلىنازك به اين دنيا وصلم و در عینِحال تلاش میكنم كه اين نخِنازك بريده نشه تا فقط بتونم شرایطمو عادی نشون بدم؛ بهتره بگم من تو ظاهر رو پاهام وایسادم، گاهی میخندم و گاهی گریه میکنم، اما حقیقت اینه که خستم. میخوام فرار کنم، میخوام برم گموگور بشم.
یادت نیست دیروز ناهار چیخوردی ولی چهل پاراگراف پیامی که چندینماه ازش میگذره رو حفظی، چون ناهارِ دیروز دلت رو نشکست.
نمیدونم داستانش چیه ولی خوشحالیِ آدماییکه دوستشون داری حتی از خوشحالیِ خودت بیشتر بهت میچسبه.