چیه این دختر بودن؟ نشستم دارم یهاتفاقِ ناگواری که هنوز نیوفتاده رو تصور میکنم دیالوگچینی میکنم و براش گریه میکنم.
از یکسنی به بعد یاد میگیری که گریه کنی و سرکار بری، غمگین باشی و کتاب بخونی، ناراحت باشی و ظرفهارو بشوری، حوصله نداشتهباشی و غذا درست کنی.
او نگفت "دوستتدارم" اما وقتی سرتاپا از من خون میچکید درآغوشم گرفت و اهمیت نداد که لباسِ تنش سفید بود.