eitaa logo
~ آمازون ~
79 دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
333 ویدیو
9 فایل
آمازون ؟ تشبیهِ گستردگیِ پریشانیِ دل .. غرغر و غرغر ـ برای زخم‌هایی که به هیچکس جز غریبه‌ها نمی‌شه گفت ، شاید آمازون پناهگاه باشه برام ، برای حرف‌هایی که گفته نشد ، هوم ؟ کپی؟ ترجیحاً فور 🙏🏼 ، عکس‌های شخصی هم برداشته نشه بزرگواران ، راضی نیستم .
مشاهده در ایتا
دانلود
دوستان آماده کردین لباساتونو دیگه ؟
فکر می‌کنم بعد از حدود ۷ سال به موهام یه حالت جدید دادم =)
دیروز جزو بهترین سه‌شنبه‌های عمرم بود ››››
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این فیلم سالِ پیش یه فیلم عادی بود .. ❤️‍🔥
~ آمازون ~
سه‌شنبه ۱۲/٠۵ ؛ مثل همیشه سه‌شنبه‌های مزخرف شروع شده بود به همراه کلی پرسش و امتحان ، زنگ اول زبان د
سه‌شنبه ۱۲/۲۶ ؛ از اونجایی که بابام از همین روز تعطیل شده بود و خونه بود تصمیم گرفتم صبح بیدار شم تا اول بریم بانک و حساب باز کنم ، بعدشم بریم پیشخوان دولت تا ببینم این خطِ جدیدم اومده بالاخره یا نه (😬) ، بانک که خیلی شلوغ بود و بابام منو نبرد ، پیشخوان دولت هم گفت باید زنگ بزنید به یه شماره‌ای و کارهاتون رو با تماس انجام بدید ، تماس گرفتیم اما خب زنه برگشت گفت باید برید داخل سایت و از اونجا پیگیری کنید (خب آخه آدمِ درست جنگه اینترنت کجا بود😀) ، ناامید برگشتم خونه ، باید زودی آماده میشدیم تا بریم آرایشگاه چون نوبت داشتیم هم برای اصلاح صورتمون هم برای کوتاهی موهای من و محمد ، از ساعت ۱۶ تا ۲۰ کارمون طول کشید ، هوهووو بالاخره یه تغییر توی موهام برای اولین بار توی این ۱۰سال اخیر (😭⭐️) ، با خوشحالی رفتم دم خونه نی‌نی و بعد از ۹۲۷۷۳۹۲ روز بالاخره کادوی تولدشو دادم و بغل و خوشحالیی ، رفتیم خونه و آماده شدیم برای تجمع ، چون دیر شده بود با ماشین از اواسط راه به مردم پیوستیم و خب از مامانم اینا جدا شدم ، رفتم شوهرمو خواهرشوهرم و عسلم و بچه‌مو پیدا کردم و دیدم عع فاطمه هم اینجااست (✨) ، ادامه‌ی راه رو باهم رفتیم و رسیدیم به بیابون کنار تندیس ، مراسم حدوداً ساعت ۱۱ تموم شد ، مامانم‌اینا زودتر برگشتن تا برن سمت ماشین و ماهم همینجور که داشتیم آروم برمیگشتیم فهمیدم امشب آخرین شبیه که شوهرم‌اینا قم هستن (غم) ، تصمیم گرفتیم همگی بریم خونه شوهرم‌اینا ، با کلی التماس و خواهش و تمنا مامانمو راضی کردم تا منو ببره خونه که بازی‌هامو بردارم و دوباره برم خونه شوهرم ، به سختی قبول کرد و گفت که موقع سحر برامون غذا میاره ، رفتم خونه شوهرم اینا و مثل همیشه من و عسلم جوری که انگار خونه‌ی خودمونه راحت نشستیم (چون واقعا خونه‌ی ما و شوهرم نداریم که🥰) ، موهامو بهشون نشون دادم و کلی باهم ذوق کردیم ، نشستیم و "UNO" بازی کردیم ، همینجوری که داشت کلی خوش می‌گذشت یهو فهمیدم که وااای خدای من فاطمه برامون کیک درست کرده و آورد و کیک و چایی خوردیم (وای خیلی خوشمزه بووود✨) ، بازیمون تموم شد و رفتیم سراغ "جالیز" ، وسط بازی بود که متأسفانه فاطمه باید سریع می‌رفت ، شوهرم و عسلم رفتن تا برسوننش و اومدن خونه ، رفتیم ادامه بازی و مامانم و خواهربرادرم یک ربع بعدش با غذا اومدن ، ساعت ۲ اینا شده بود ، با هانیه بازی رو از اول شروع کردیم و تا ساعت ۴ بازی کردیم ، بعدشم سفره و اینارو آوردیم و غذا خوردیم و خب جمع کردیم ، مامانم اینا رفتن و من موندم تا خداحافظی کنم از بچها ، خداحافظی کردیم و بغل طولانی و باز هم غم ، عیدو هم پیشاپیش تبریک گفتم و با مامانم رفتیم خونه ، امشب جزو بهتریییین شب‌های زندگیم بووود 😭💗 و بهترین آخرین سه‌شنبه (!) ، کنار اون ۴نفر بودن همیشه بهترینهه :)))) ، واقعا ازشون ممنونم بابت اینکه برام بهترین شبو رقم زدن 🫂 ~ خدایا ازت ممنونم به خاطر دوستای خوبم 🌝 ٭ - برای موندنِ خاطرات 🩰.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
~ آمازون ~
من و همسر * 🎎