همیشه دوست داشتم مث این فیلما سرمو بزارم رو شیشه اتوبوس یا مترو و به بیرون خیره شم، ولی شیشه همش مثل آبمیوه گیری می لرزه
و این منم
زنی تنها
در آستانهی فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلودهی زمین
و یأس ساده و غمناک آسمان
و ناتوانی این دستهای سیمانی.
زمان گذشت
زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت
چهار بار نواخت
امروز روز اول دی ماه است
من راز فصلها را میدانم
و حرف لحظهها را میفهمم
نجاتدهنده در گور خفته است
و خاک، خاک پذیرنده
اشارتیست به آرامش.
فروغ فرخزاد
«شما رنج خودت رو داری من رنج خودم رو دارم من میفهمم شما چته شما میفهمی من چمه اما حسش نمیتونی بکنی.»
بله آقای ارشادی هیچ کس نمیتونه حسش کنه و خداحافظ.