eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#باند_پرواز✈️ #قسمت13🎬 در بین جمعیت چشم چرخاند بلکه دخترک را ببیند؛ اما او مثل قطره‌ای، در دریای زا
✈️ 🎬 عکس شهید را که سینه فشرده بود، به زمین گذاشت و به آن خیره شد. _شهید ابوالفضل مرادی، تو کی هستی؟! من کی‌ام؟! چرا باید الان، اینجا، یه شهید هم‌نام و همسن خودم باشه؟! می‌خواستی من رو تنبیه کنی؟! می‌خواستی روی من رو کم کنی؟! هان؟! من که آدم بدی نبودم. فقط...فقط اون‌قدر خسته و دلخور بودم که می‌خواستم از همه چیز و همه کس فرار کنم...از مامان که این‌قدر بهم گیر می‌داد...! در ذهن، صدای مادرش اکو شد. _نمازت رو خوندی؟! کی نماز خوندی؟! چرا من ندیدم؟! اصلاً وضو گرفتی؟! پاشو دوباره وضو بگیر ببینم. تو الان روزه‌ای، نمیشه چیزی بخوری. فهمیدی...؟! نفسش‌هایش را به شدت بیرون داد. چشم‌هایش را بست و مشت‌هایش را گره کرد. _خسته‌ام! از بابا که هیچ‌وقت نبود. از کسی که بعد سیزده سال، یه خواهر بهم داد و نذاشت دلم به بودنش خوش باشه! سهمم از دلخوشیش دو سال بود...فقط دو سال! الانم یه سنگ قبر خاک گرفته، شده نشونیش. باشه، اصلاً من گناه کرده بودم. اون بچه که بی‌گناه بود. کاری به کسی نداشت. اون که تا زبونش باز شد، بعد مامان و بابا، گفت حسین! چرا باید ازم می‌گرفت، وقتی تنها دلخوشی توی دنیام بود؟! حتی واسه همون حسین هم براش نذر گرفتیم، ولی شفا نداد! چرا؟! نفس عمیقی کشید. _میگن پسر شیرخواره خودشم کشته شده. به شفا دادن باشه، باید اون رو شفا بده. نه؟! هزار بار از همین آقای رستمی این سوالا رو پرسیدم. همش سرش رو انداخته پایین و گفته "حکمت، مصلحت، تقدیر." شاید درست میگه. شاید همون باشه. ولی من، اندازه‌ی تموم آدمایی که اینجان، دلم برای خواهر کوچولوم تنگ شده...‌! یک‌باره بغضش شکست و گریه کرد. صورتش خیسِ اشک شد. چند دقیقه که گذشت و کمی آرام‌تر شد، پشت دستش را به صورتش کشید و گفت: _الان من با چه رویی برم حرم؟! برم چی بگم؟! بگم کی‌ام؟! بگم چی‌ام؟! اصلاً چه‌جوری بگم که...! می‌دونی داداش، همش توی این فکر بودم برم وایسم جلوش و هرچی چرت و پرت از دهنم در میاد، بهش بگم. ولی الان نمی‌دونم! نمی‌دونم چیکار کنم. نه راه برگشت دارم، نه راه پیش. بخوامم برگردم، چشم توی چشم پدرش میشم! سرش را انداخت پایین و با خودش زمزمه کرد: _روی اونجا رفتن رو هم ندارم! پیرمردی با محاسن سفید شانه زده، به داریوش نزدیک شد. با لهجه‌ی شیرین آذری گفت: _بلند شو پسر جان! بلند شو که خدا خوب به دلت نظر کرده! از داخل موکب حواسم بهت هست. پاشو که می‌خوام بقیه راه‌ رو با کسی برم که خدا بهش نظر ویژه داره! _آقا لطفاً مزاحم نشو. تنهام بذار! _حال خوبت رو خریدارم پسر. بلند شو! بالاخره پیرمرد آن‌قدر با داریوش حرف زد تا آرام شد! بوی ذغال و آتش، فضا را پر کرده بود. دود اسپند مثل ابری کوچک و خاکستری، در هوا می‌چرخید و با باد پنکه‌های بزرگ میان راه، در هوا ناپدید می‌شد. بوی قهوه‌ی تازه، مشامش را نوازش می‌داد. پیرمرد دست داریوش را گرفت و به سمت موکبی کشاند و گفت: _حتماً تو هم خسته‌ای. بیا بریم یه‌کم استراحت کنیم. داریوش بی هیچ حرفی همراه او شد. _نظرت چیه بریم اونجا یه قهوه بخوریم؟! بدون اینکه منتظر جواب بماند، او را به سمت موکب‌ سمت چپش، یعنی موکب شباب المهدی کشاند. وارد موکب شد. مردی با هیکلی تنومند، دشداشه‌ای سیاه بر تن، موهای سیاهِ فرفری، به عربی پرسید که قهوه میل دارید یا خیر؟! آن‌ها متوجه منظور او نشدند. کسی در گوشه‌ای از چادر دراز کشیده و کلاهی روی صورتش گذاشته بود. بدون هیچ حرکتی گفت: _می‌پرسه قهوه می خورید؟! پیرمرد با اشتیاق سرش را تکان داد. _بله، حتماً. نعم...نعم! چند لحظه بعد مرد عرب با دو فنجان قهوه و دو تکه‌ شیرینی برگشت. تشکر کردند. با اشتها شیرینی را که شبیه باقلوای ایرانی بود، همراه قهوه خوردند. کمی بعد، پیرمرد گوشه‌ای دراز کشید و داریوش قبول کرد بقیه‌ی راه را با او همسفر شود. داریوش راحت نبود. پاهایش اذیت می‌کرد. شروع کرد به ماساژ دادن کف پاها. چهره‌اش از درد و خستگی درهم رفت. مرد عرب که متوجه‌ی ناراحتی او شده بود، خیلی زود تشتی پر از آب سرد برایش آورد. پاهای داریوش را داخل آب گذاشت و خودش شروع کرد به ماساژ دادن. داریوش هرچه تلاش کرد، نتوانست مانع این کار او شود. فقط توانست با گفتن "شکراً" او را متوجه‌ی قدردانی خود کند. بیشتر خستگی پاهایش از بین رفته و آرامش خاصی وجودش را گرفته بود. همان‌طور که به دیوار موکب تکیه داده بود، نشسته خوابش برد. نفهمید چقدر خوابیده که با تکان‌های دست پیرمرد بیدار شد. بی‌درنگ به راه افتاد. چند عمود بیشتر نرفته بود که اذان صبح شد. نگاهی به عمود مقابلش انداخت. شماره‌ی هزار و سیصد و نود. دقیقاً شانزده عمود دیگر مانده بود تا عمود سلام. غرغری کرد: _باز خوابم برد. الان دیر می‌رسم و آقای رستمی میگه بازم مدرسه‌ات دیر شد پسر! قدم‌هایش را تندتر کرد...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🏴 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#نُحاس🔥 #قسمت13🎬 طلعت اول نیم‌نگاهی به راضیه کرد و بعد به جمع. بشقابش را زمین گذاشت و گفت: «خانوما،
🔥 🎬 چشمانش روی مربع‌های کوچک و منظم قالی می‌گشت و زبانش داشت آخرین سبحان‌الله تسبیحات را زمزمه می‌کرد. چند روز بیشتر تا محرم نمانده بود. از لابه‌لای پارچه‌های سیاهی که گوشه‌ی مسجد گذاشته شده بود، فریاد "یا حسین شهید" را می‌شد شنید. سرش را بالا آورد. غم به آنی وجودش را پر کرد. غمی که پر از بغض بود. تازه نبود. سالها با شنیدن نام حسین، بودنش را به رخ می‌کشید. با صدای راضیه به خودش آمد. - پاشو دیگه! رازونیاز بسه سید. حاج‌آقا داره میره‌ها! هادی جانمازش را جمع کرد و با یک یا علی بلند شد. «حسین کو؟» - اونجاس. با بچه‌های طلعت خانوم بازی می‌کنه. هر دو رفتند سمت حاج‌ابراهیم که داشت با یکی از اهالی حرف می‌زد. صبر کردند تا وقتی حرفش تمام شد، هادی سر صحبت را باز کرد. - قبول باشه حاج‌آقا. ابراهیم مستقیم زل زد به چشمان هادی. - قبول حق. شما مشکلتون حل شد با بچه‌ها؟ نگاهش مثل همان روزی بود که برای جلسه‌ی اولیا آمده بود. هادی نمی‌دانست ته آن حوض رنگی چه چیزی نشسته که وادارش می‌کرد تا برای مردی که روبه‌رویش ایستاده، احترام قائل شود. - به لطف شما! اوضاع بهتره. البته نه قابل قبول ولی خب نسبت به اوایل سال بهتر شدن. شما واقعاً نعمتی هستید برای این مردم. - الحمدلله..وظیفه‌ست.. راضیه زودتر از هادی به حرف آمد: «حاج‌آقا! در مورد کلاس قرآن که مستحضر هستین! ما قراره برای خانما هم جلسات احکام و قرآن و تفسیر بذاریم.» حاج‌ابراهیم سرش پایین بود و نگاهش روی زمین. - بله..در جریان هستم..خیلی هم خووب. البته ما قبل‌ترها این طور برنامه‌ها رو داشتیم...منتهی مردم خیلی فرصت نمی‌کنن شرکت کنن..حالا شما می‌خواید راه پیموده رو دوباره برید، حرفی نیست..بسم‌الله. من به آقای مسلمان هم گفتم..خیلی توقعی از اینها نداشته باشید.‌. راضیه و هادی به هم نگاه کردند. هادی گفت: «مام تلاش خودمون‌و می‌کنیم حاج‌آقا.» ابراهیم دستی به ریش‌هایش کشید. - و من الله توفیق. راضیه رو کرد به هادی: «شما حسین‌و ببر خونه. من می‌مونم ببینم چی میشه. کسی نیومد میام.» - می‌خوای بمونم با هم میریم.. - اذیت نمیشی؟ - نه..چه اذیتی؟! - باشه...بمون. هادی دست حسین و بچه‌ها را گرفت و رفتند تو حیاط مسجد. راضیه کنار طلعت نشست. - حاج‌آقا گفت مشکلی نداره. ببینم شما قبلا کلاسای قرآن و اینا داشتین؟ طلعت کمی فکر کرد و گفت: «والا یه دو باری خود حاج‌آقا برامون حرف زد. بیشتریا.. خودش سخنرانی می‌کنه و کسی هم اگه مشکلی پیدا کنه میره پیشش..اممم.. بعدش دیگه نه.» راضیه آهانی گفت و پاهایش را دراز کرد. - هر چی بزرگتر میشه..درد پای منم بیشتر میشه.‌ شبا تا صب خواب ندارم. زانوهایش را مالش داد. طلعت با محبت گفت: «آخی..بمیرم الهی..من خودم چارتا بچه زاییدم و سر هر کدوم یه بدبختی داشتم. هر بار می‌گفتم این دیگه آخریه..ولی دوباره سال نشده خدا یکی دیگه می‌ذاشت تو دامنم..» غش‌غش خندید. راضیه نگاهی به دوروبرش انداخت و گفت: «پاشو بریم..انگار کسی نمیاد..همه که رفتن..» طلعت دستش را گرفت. - کجا؟ ماه‌منیر و زن گودرز با دختر بزرگه‌ش میان. گفتن میرن و جلدی برمی‌گردن. منم که هستم. راضیه امیدوارانه نشست. - خب همین چهارنفرم خوبه. با همینا شروع می‌کنیم‌. خدا رو چه دیدی شاید بقیه هم‌ مشتاق بشن بیان. - میان.‌ ما مردامونم می‌کشونیم مسجد. پس چی فک کردی تیام! راضیه به همین هم قانع بود. خدا را شکر کرد که طلعت همسایه‌شان بود و روی او می‌توانست حساب کند. ** از شنیدن خبر، لبخندی اطمینان‌بخش روی لب نشاند. ایوب با آب‌وتاب ادامه داد: «این حاج‌آقای مشتیِ ما، حالش رو به وخامته! غلط نکنم تیرمون خورده به هدف آقا! شنیدم بستری شده بیمارستان!» - کدوم‌ تیر ایوب؟! مگه ما کاری کردیم؟! ایوب دستپاچه شد. - آ..قا.. آخه.. - س‌س‌س.. اینو حتی دیگه برای خودتم تکرار نکن. یقه‌اش را صاف کرد. آستین‌هایش را پایین کشید و دکمه‌هایش را بست. - میریم عیادتش.‌ باید دلجویی کنیم ازش. - آقا منم بیام؟ - نه! تو بمون خیریه. اگه کسی خواست بره عیادت بگو هماهنگ می‌کنیم مینی‌بوس می‌گیریم می‌بریمشون.. حواست باشه..سوتی‌موتی ندی‌ها ایوب! - چشم آقا. خیالتون تخت. فقط.. برگشت سمت ایوب و منتظر نگاهش کرد. ایوب دست‌هایش را به هم مالید. - آقا! شما باهاش خیلی جیک‌تو‌جیک شده بودین، شک نکنن بهتون؟! گوشه‌ی لبش به تمسخر، بالا پرید. - نگران نباش! ما رفیق بودیم. بی‌ذات نبودیم که!..بودیم؟!..بعدم با کدوم مدرک؟!..من حواسم هست چیکار دارم می‌کنم. تو هم حواست‌و خوب جمع کن که سرت‌و به باد ندی..حالیت شد؟ ایوب دستش را روی چشمش گذاشت و دیگر حرفی نزد. در را به آرامی بست. وقتی می‌رفت، مطمئن بود که به اهدافش هر روز نزدیکتر می‌شود. برای پیش‌نماز بعدی، فکرهایی در سر داشت. الان فقط باید دلجویی می‌کرد. همین. ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 🏴 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee0234
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بازمانده☠ #قسمت13🎬 انگار توهم زده‌ام. انتظارم برای رد شدن ماشین از این جاده‌، خوش خیالی‌ست! فکر ا
🎬 -بله. بفرمایید. -ببخشید اشتباه گرفتم. خدانگهدار. فرصت نمی‌دهم که مرد حرفی بزند و تماس را قطع می‌کنم. -نبود؟ نگاهم یک لحظه بین زن و گوشی جا‌ به جا می‌شود. -نه اشتباه بود. شماره‌ی دیگری می‌گیرم. بعد از چند بوق تماس وصل می‌شود و صدای بهاره توی گوشی می‌پیچد: -الو سلام، بفرمایید؟ آهسته زمزمه می‌کنم. -الو! -بفرمایید؟ -سلام! -شما؟ نفس عمیقی می‌کشم. -منم رها! یک لحظه سکوت عجیبی حاکم می‌شود. -رها تویی؟! از زندان داری زنگ میزنی؟ با حرفی که می‌زند، نگاه مضطرب و ترسیده‌ام روی زنی که کنارم ایستاده بود، ثابت می‌شود. انگار حرف بهاره را نشنیده بود که هنوز تسبیح میان دستش جابه‌جا می‌شد و مهره‌های فیروزه‌اش، یکی‌یکی به‌هم می‌خوردند. صدای تلفن را کم می‌کنم و یک قدم از زن فاصله می‌گیرم: -نه! با خوشحالی داد می‌زند: -آزادت کردن؟ آب‌دهانم را قورت می‌دهم. -نه! -پس، پس چطوری زنگ زدی؟ -ببین باور کن خودمم دقیقا نمی‌دونم چه اتفاقی افتاده. می‌خواهد حرفی بزند که نمی‌گذارم: -هیچی نگو فقط یه لحظه گوش بده. ببین من الان تو شرایطی نیست که برات توضیح بدم. می‌تونی بیای دنبالم؟ -رها من باید بدونم. بگو چی شده؟! دستم را روی پیشانی‌ام فشار می‌دهم و نفس عمیقی می‌کشم. -فرار کردم! چند لحظه سکوت می‌کند. -الو بهاره؟ بلاخره سکوت را می‌شکند: -تو چیکار کردی دختر؟ فرار کردی؟! چطوری؟ سوال‌هایش خسته‌ام می‌کنند. -ببین بهاره من نمی‌تونم زیاد باهات صحبت کنم فقط خواهش می‌کنم بیا دنبالم. قول می‌دم جبران کنم. سکوت دوباره‌اش، مثل خوره به جانم می‌افتد. این‌بار التماس می‌کنم. -خواهش می‌کنم! صدای نفس‌هایش توی گوشم می‌پیچد: -لوکیشن بفرست. -بهاره؟ -بله؟ -خیلی با معرفتی! جبران می‌کنم. معطل نمی‌کنم و تماس را قطع می‌کنم و لوکیشن را برایش می‌فرستم. -تموم شد کارت خانِم جان؟ رویم را برمی‌گردانم و لبخندی می‌زنم. -بله ممنون. تلفن را به سمتش دراز می‌کنم. -نگفتی تنهایی؟ وِسایلت کوجاست؟ از سوال بی‌مقدمه‌اش جا می‌خورم. کمی من من می‌کنم: _اِ راستش... نمی‌دانستم چه بگویم. یک لحظه نگاهم، خیره‌ی زنی می‌شود که از راهروی سرویس بهداشتی می‌دوید و پشت بندش، دست دختر بچه‌ای را می‌کشید و به سمت اتوبوس ها می‌برد. بوق اتوبوس که می‌خورد با صدای بلند داد می‌زند"صبر کنید صبر کنید!" -خانِم! یک لحظه به خودم می‌آیم. - را...راستش از اتوبوس جا موندم. از خودم بدم می‌آید. از این که اینقدر راحت دروغ گفتم. شاید هم نه! بیشتر از دروغ، از فاش شدن حقیقت می‌ترسیدم! از اینکه روزی می‌فهمید، دروغ گفته بودم! اما او را که هیچ وقت نمی‌‌خواستم ببینم. -اَی دادَ بی‌داد! اولِیدیم( بمیرم )! الان زنگ زدی بیان دونبالت؟ ساکت هنوز تو اتوبوسه لابد، هَن؟! -مامان مامان! پسر بچه ناجی‌ام می‌شود که زن، دست از سوال‌های بی‌سر و ته‌اش می‌کشد و رویش را به طرف کودک می‌کند. پسربچه قلک سفالی را از ویترین برداشته و به این سمت می‌آورد. -مامان اینو برام بخرش! همان لحظه صدای مغازه دار که به این سمت می‌آمد بلند می‌شود: -بچه، اونو بزار‌ سر جاش! زن قلک را از دستش می‌کشد: -راحات دور اوشاخ! مَیه من گنج اوسدَه اوتوموشام هی دیسَن بونو آل اونو آل؟ یِتیشدیخ شَهرَه دَدَوه دِنَه آلسین! ((بشین بچه! مگه سر گنج نشستم هی میگی اینو بخر برام، اونو بخر برام؟ رسیدیم شهر برو بگو بابات برات بخره!)) فرصت را غنیمت می‌شمارم و آهسته از کنارشان عبور می‌کنم. -با‌ اجازه. می‌خواهد حرفی بزند که به قدم‌هایم سرعت می‌بخشم. از مجتمع خارج می‌شوم. از بین شلوغی کنار می‌کشم و به سمت پله‌هایی که آنسوی محوطه قرار داشت، می‌روم. یک لحظه اتوبوسی حرکت می‌کند و دود اگزوزش در هوا می‌چرخد. دستم را محکم روی صورتم می‌گذارم و چندبار سرفه می‌کنم. به پله‌ها که می‌رسم روی پله‌ی دوم می‌نشینم. آرنجم را روی زانو‌ قرار می‌دهم و با کف دست، سرم را فشار می‌دهم. با برخورد چیزی به بازویم، نگاهم روی صورت پسربچه می‌نشیند...! ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344