eitaa logo
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
878 دنبال‌کننده
4.1هزار عکس
1.2هزار ویدیو
154 فایل
﷽؛اینجا با هم یاد می‌گیریم. با هم ریشه می‌کنیم. با هم ساقه می‌زنیم و برگ می‌دهیم. به زودی به اذن خدا انارهای ترش و شیرین و ملس. نشانی باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/821624896Cb1d729b741 نمایشگاه باغ🔻 https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344
مشاهده در ایتا
دانلود
💎•﴿ باغ انار ﴾‌•💎
#بازمانده☠ #قسمت9🎬 مأمور پشت میز دوباره نگاهی به من می‌اندازد و بعد رو به بازپرس می‌گوید: -قربان. ح
🎬 با دست هایش قطرات اشکی که روی صورتم جا مانده بود را پاک می‌کند: -جانم مامان؟! قربونت برم. یه وقت نترسی‌ها. نمی‌زارم زیاد طول بکشه! می‌خواهم حرفی بزنم که سرم را محکم به سینه فشار می‌دهد. -خانم بسه! زن بیشتر اجازه نمی‌دهد و دست مادرم را می‌کشد. چشم از مادرم که برمی‌دارم دوباره توجهم به مردی جلب می‌شود که چند دقیقه قبل، اجازه‌ی دیدن مادرم را داده بود. دست به سینه به دیوار سالن تکیه داده بود و نگاهش روی زمین سنگی، میخ شده بود. وقتی از رفتن مادرم مطمئن می‌شود، چند قدم جلو می‌آید و درست روبرویم می‌ایستد. حالا بهتر می‌توانم چهره‌اش را ببینم. قد نسبتا بلندش باعث می‌شود برای دیدنش کمی سرم را بالا بگیرم. دستش را بالا می‌برد و چنگی میان موهای خرمایی‌اش می‌کشد. لبخند کم‌رنگی می‌زند و بی‌مقدمه شروع می‌کند: -خانم افشار، از دیدنتون خوشبختم. من پیمان احمدی هستم، بازپرس جدید پرونده‌ی شما. با گفتن کلمه بازپرس، چشمانم درشت می‌شوند و روی صورتش می‌نشیند: -بازپرس؟ پس... نمی‌گذارد سوالم کامل شود. -بازپرس قبلی از پرونده کنار گذاشته شدن! -منظورتون چیه؟ دستش را پشت گردنش می‌کشد و سرش را تکان می‌دهد: -متاسفانه طی یه حادثه‌ای به کما رفتن. -چه حادثه‌ای؟ قرار بود... یک لحظه اخم ریزی میان ابروهایش جامی‌گیرد. _خانم افشار. منم از جزئیات خبر ندارم! بهتره با این موضوع کنار بیاید. -اما قرار بود بازپرس قبلی، زنده بودن اون زن رو برسی کنن. -بله اطلاع دارم. متاسفم ولی گواهی فوت صحیح بود. ایشون مدت‌ها پیش فوت کردن. با حرفش احساس می‌کنم خراشی عمیق، روی قلبم نقش می‌بندد! -اما مَــ...من دروغ نگفتم. واقعا دیدمش. -خانم افشار! بیاید به جای حرفای تکراری مواردی رو برسی کنیم که به اثبات بی‌گناهی شما کمک کنه. اگر هم حرف شما صحیح باشه و اون خانم زنده باشن، بازم بی‌گناهیتون اثبات نمیشه. دلیل نمیشه چون کمک خواستن شمارو شنیده پس بی‌گناهید! سعی می‌کنم مانع از ریختن اشکی شوم که پشت پلکم جا خوش کرده بود. -من تمام تلاشمو می‌کنم تا حقیقت مشخص شه، فقط شما هم باید به من کمک کنید! کتش را در دست جابه‌جا می‌کند و چند قدم، عقب می‌رود. -برای تکمیل پرونده، بازم به ملاقاتتون میام. فعلا خدانگهدار. با رفتنش، زن دستم را می‌کشد. بی‌اراده به دنبالش می‌روم. وارد حیاط که می‌شویم، نگاهم می‌خورد به ون‌های سفیدی که زیر پله‌ها پارک شده بودند. یک لحظه گرمای عجیبی تمام تنم را فرا می‌گیرد. سرم را تکان می‌دهم تا افکار درهمی که مثل خوره مغزم را متلاشی می‌کرد کنار بزنم. اما انگار فایده نداشت! انگار ماری درون شکمم می‌خزد و درحالی که نیشش را به رخ می‌کشد، زمزمه می‌کند:" تو قاتلی؛ یه قاتل بی‌گناه که قراره تا آخر عمرش، لحظه به لحظه‌ی جوونیشو تو زندان سر کنه. یا شاید...زیر خاک...!" ✅ 📆 🆔 @ANAR_NEWSS 🎙 ♨️ https://eitaa.com/joinchat/949289024Cec6ee02344