خسته از تمام چیزهایی که به ظاهر پذیرفتهام، اما با هر تلنگری دوباره مثل قبل برایم پررنگ میشوند.
نتیجه اعتماد به آدمها
تهش این میشه که شب امتحانت، دو روز قبل تولدت، یک هفته به دفاعت
نتونی از ناراحتی نفس بکشی.
اندوه که به گلو میرسد، بغض میشود
به سر که میرسد از چشم ها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد، مارا از زمان جدا میکند
گویی که وجود نداریم، هستیم اما نیستیم.