اندوه که به گلو میرسد، بغض میشود
به سر که میرسد از چشم ها سرازیر میشود و وقتی فراتر از بدن باشد، مارا از زمان جدا میکند
گویی که وجود نداریم، هستیم اما نیستیم.
یه وقتایی هم یه کسی که دوسش داری یه حرفی رو به آدم میزنه که دیگه آدم هیچوقت دلش باهاش صاف نمیشه،
دیگه هیچوقت نمیتونی مثل قبل به اون آدم نگاه کنی حتی اگه به اندازهی تمام وجودت دوسش داشته باشی.
حرفی که شاید از هزارتا غریبه هم بشنوی بی تفاوت از کنارشون بگذری ولی چون جایگاه اون آدم توی قلبت با بقیه فرق داشته، انتظارشو نداشتی.
باورم نمیشه یه زمانی هر روز با هم حرف میزدیم. یا حتی باورم نمیشه یه زمانی،
از تکتک کارهایی که میکردی خبر داشتم
میدونستم در طول روز کجا رفتی، چی پوشیدی، از چی ناراحت شدی.
اما الان؟
الان حتی نمیدونم کجایی. نمیدونم حالت خوبه یا نه. نمیدونم تو هم به من فکر میکنی
یا به راحتی یه چشم به هم زدن برات بیاهمیت شدم.
عقوبت داره له کردن .. ولی تو یاده رد میشی !
خبر داری زمین گرده ؟ لگد کردی لگد میشی ؟؟