آنه و پائول هر دو میدانستند که آن سوی دروازهء خیالپردازی چه سرزمین باشکوهی آرمیده است؛ و هر دوی آنها کلید ورود به آن سرزمین را در اختیار داشتند، سرزمینی که گل های شادمانی در جای جایش شکوفه میکردند، آسمان آفتابیش هرگز ابری نمیشد، صدای زنگوله هایش هرگز گوشخراش نبود و مردمانش همه و همه مهربان و خوش قلب بودند...
شناخت چنین سرزمینی که از شرق تا خورشید و از غرب تا ماه ادامه داشت، دانشی ارزشمند بود که در هیچ فروشگاهی فروخته نمیشد؛ آن توانایی، هدیهء فرشته ها در زمان تولد بود و هرگز گذر زمان نمیتوانست آن را کم رنگ کرده یا نابود کند!
زندگی در اتاقی تاریک و نمور، اما با داشتن چنین قدرتی، بسیار با شکوه تر از زندگی در قصر های مجلل، ولی بدون آن توانایی بود...
-Anne of Avonlea-
🌱🌊✨
~`~••|@AsoothingWhisper!
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایبش...))
کلمات من کنار وایبشون کم میارن؛ آره!
«G.A»
🎼🌼🌱🎶
→••``@ASoothingWhisper
Careless Whisper!
ولی بهم قول دادی به آسمونا سفر میکنیم..به ستاره ای که سال ها قبل توش زندگی میکردیم، آسمون خیلی قشن
اره، ما بلاخره به اسمان ها سفر خواهیم کرد...به سیارات مختلف خواهیم رفت، در کهکشاه ها گم خواهیم شد، پس از سال ها نگاه کردن به ستاره ها بلاخره آنها را لمس کرده و با پاهایمان آنهارا نوازش خواهیم کرد، به ماه میرویم، به زمین نگاه میکنیم و یادی از خاطراتمان میکنیم، طلوع خورشید رو ایندفعه با حضور ماه تماشا خواهیم کرد، در راه های اکلیلی آسمان قدم برمیداریم، آره روز فرار ما از زمین فرا خواهد رسید!
{🌘💫✨🌍🎶}
G.N
°•°|@ASoothingWhisper|°•°