Careless Whisper!
-
چند روز بود بی حرکت روی تختش دراز کشیده بود و زل زده بود به پیانوی گوشه ی اتاقش که روز به روز غبار های بیشتری سطحش رو میپوشوندند...
افکار توی مغزش به هم پیچیده شده و قلبش که به آرومی میتپید، تپشی پر از درد، فصل بهار بود..پس چرا شکوفه های گیلاس توی قلبش پژمرده میشدند..؟
با دستان کوچکش قلب لطیف و مهربانش را آرام آرام نوازش میکرد..دلتنگی در اعماق قلبش ریشه کرده بود، اما اینهمه نگرانی و دلتنگی برای قلب کوچک دختر بچه زیاد بود، چشمان آبی رنگش، که زیبایی آسمان ها و دریاهارا زیر سوال میبرد، حالا آسمانی طوفانی بود..آسمانی که حالا پر شده بود از رعد و برق های قرمز و خونین..
دستانش دیگه حسی نداشتند، شبهای دلتنگی اش محکم فشرده بود قلبش رو و خودش رو در آغوش گرم پتویش غرق کرده بود...
از جایش بلند شد..موهای طلایی رنگش را شانه زد و پیراهن مرواریدی سفیدش را که به زیبایی میدرخشید به تن کرده و به سمت پیانوی قدیمی اش پرواز کرد؛
نرم دستانش را میکشید بر صفحه ی سیاه و سفید رویایش..چشمانش را بسته و از درد قلبش و اینبار برای خودش مینواخت..موسیقیی پر از سکوت، پر از فریاد..
و این بار از روی دلتنگی برای خودش..برای لبخندش..و برای فرو رفتن در رویای آبی رنگش..!