از آغوش متنفر بود..
از اینکه دستاشو بگیرم متنفر بود..
از قدم زدن زیر بارون متنفر بود..
و شاید حتی از من..!
شبی بارونی بود و من روی نیمکتی وسط پارکی متروکه، زیر درختی که پر بود از شکوفه های گیلاس یخ زده، نشسته بودم و قطره های بارون صورتم رو نوازش میکردند و منم با اونا همدردی میکردم..
هوا تاریک بود و جایی دیده نمیشد، فقط صدای قدم هایی رو از دور میشنیدم که نزدیک و نزدیک تر میشد؛
بوی عطری آشنا نزدیک میشد، درست میدیدم؟ همونی بود که از بارون متنفر بود، از گرفته شدن دستاش متنفر بود، همونی که از همه یک متر فاصله میگرفت...؟
دستاش خونی بودن و صورتش پر از اشک و چشماش سرخ بود، صدایی از گلوش در نمیومد، فقط میتونستم حس کنم که التماسم میکرد تا در آغوش بگیرمش، دستانشو بگیرم و اشکاشو پاک کنم، دستاش از سرما میلرزیدن..
دست خودم نبود، با سرعت به سمتش دیویدم و محکم در آغوش گرفتمش، اونقدر محکم که حس کردم روحم به جسمش پیوند خورد. شایدم روح او بود که به جسم من پیوند میخورد...
آروم زمزمه کرد، از بغل متنفرم، از نزدیک شدن به کسی متنفرم، از گرفته شدن دستام توسط کسی متنفرم..اما تورو دوست دارم، بغلتو دوست دارم، میتونی دستامو بگیری..؟
به صورتش نگاه کردم، چشمانش هنوز پر از ستاره بودن..، جلو رفتم تا اشکایی رو که بی وقفه سرازیر میشدن رو پاک کنم..خواستم دستانش رو محکم توی دستام بفشارم خواستم به صدای قلبش گوش بدم، قلبی که داشت نابود میشد..؛
اما قبل از لمس کردن صورتش، قبل از گرفتن دستانش، و قبل از گفتن احساساتم، و قبل از دوباره به آغوش کشیدنش..از خواب پریدم و کسی اونجا نبود، اون رفته بود و فرصت جبرانی نبود، فرصتی نبود تا دوباره دستانش رو بگیرم..فرصتی نبود تا اشکای خونین چشمانش رو پاک کنم و فرصتی نبود تا دوباره درآغوش بگیرمش و صدای خنده هاشو بشنوم..!
همه چیز تموم شده بود و باور این سخت بود برای قلب پر از فریاد من..
EggEgg - putting a spin on she s so gone.mp3
زمان:
حجم:
7.1M
She's so gone . . .🎶