زیر بارون نشسته بود..
با گیتار قدیمی اش،
در خلوت ترین خیابون شهر نشیته بود و به صدای دلنواز باران گوش میسپرد؛
به ابر هایی که به جای او اشک میریختند و زار میزدند نگاه میکرد..
با گیتارش ریتمی از نوای قلبش را مینواخت..،
با چشم های بسته لبخندی کمرنگ به آسمان نگاه میکرد و بی صدا از قلبش حرف میزد..
او در زمین و ابر های دلشکسته در آسمان..چه فاصله ی عذاب آوری...
در خیالش به آسمان پرواز کرد..
ابر هارا با نوازش های لطیفش آرام میکرد،
باران زیبا بود اما او تحمل دیدن اشک ها و درد هایشان را نداشت...
ابر هارا در آغوش گرفت ،
یاد آغوشش افتاد حالا او بود که دیگر نمیتوانست جلوی اشک هایش را بگیرد...
هزاران بار هزار تکرار کرده بود..
بگو، بگو که از من متنفری..من میدونم تو هیچ وقت دوستم نداشتی...
نگفته بود..او با تمام وجودش دوستش داشت،
و سرانجام..او هم همانند دیگران..
متنفر شد! و قلب آن دخترک..
که هر روز با او صحبت کرده و دستانش را روی قلبش میگذاشت و..
خورشید و ماه و ستارگان و ابر ها و جنگل ها و طبیعت..و پرندگان و موجودات زیبا دوستان صمیمی او بودند و ستارگان و درختان..تنها شنونده های حرف هایی از دل او بودند...
Careless Whisper!
زیر بارون نشسته بود.. با گیتار قدیمی اش، در خلوت ترین خیابون شهر نشیته بود و به صدای دلنواز باران گو
و او هنوز لبخند زیبایش را بر لب دارد و میخندد و با عشق گیتارش را مینوازد و در رویاهای خود به پرواز در می آید و از آدم ها..فرار میکند...
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و به آفتاب لبخند بزن در حالی که به صدای روح نواز ویالن که از دور دست ها می آید گوش میسپاری...>>
آیا روح تو نیز همراه من به آسمان ها پرواز میکند..؟!
آیا تو نیز با من برای نوازش آفتاب خواهی آمد..؟!
•°🎻✨🍂°•
برای شلوغ نشدن چنلمون یه کانال دیگه زدم برای ناشناس ها و جواباتون...اونجا مکانیه برای گفتگو کردنمون، برای درخواست های شما و سوالات و یا نظرات ارزشمندتون..و من به تک تک اونها گوش میکنم و با قلبم بهتون جواب خواهم داد...
پس اگه حرفی داشتید و دوست داشتید بهتون جواب بدم میتونید جواباتون رو در اینجا بخونید و یکم باهم خوش بگذرونیم و درد و دل کنیم...>>>>
@HarfhayeNagofteh
Careless Whisper!
لباس های گرمم رو پوشیدم و از خونه بیرون رفتم...
هدفونم رو روشن کردم و آهنگای مورد علاقشو پلی کردم،
همیشه پلی لیست قشنگی داشت...))
به آسمون نگاه کردم..دنبال ستاره ی همیشگی گشتم..؛
مثل همیشه به زیبایی میدرخشید..
از قدم زدن دست نگه داشتم، روی همون پلی که هر روز ازش رد میشدم ایستادم و خیره به پر نور ترین ستاره ی توی آسمون...
نسیم باد صورتم رو نوازش میکرد و من با قلبم حرف میزدم و از احساساتم برای آسمون و ستاره ها تعریف میکردم..،
قرار نبود اشک بریز..صدایی وحشتناک منو از رویاهام بیرون کشید،
انگار غم آسمون گین شده بود..زار میزد و فریاد میکشید و بارون بود که بشدت شروع به باریدن کرده بود..
بدون چتر زیر بارون ایساده بودم و به آسمون لبخند میزدم..
و دوباره پرواز کردن به آسمون و در آغوش گرفتنش..برای آروم شدن...!