یادته وقتی توی بیمارستان بستری بودم ازت خواستم که باهم جرعت حقیقت بازی کنیم؟
بهت میگم اونموقع چی میخواستم بپرسم..
میخواستم بپرسم که چرا هیچ وقت اسممو صدا نمیزنی؟ میترسیدی که من توی ذهنت شخص مهمی بشم؟
وقتی یکی اسمتو صدا میزنه برات جالبه که بدونی اون چه فکری راجبت میکنه مگه نه؟ و میترسیدی که منو هم توی اون تصوراتت جا بدی، چون میدونستی که یه روز منو از دست میدی، میترسیدی منو دوست، یا دوست دختر خودت بدونی..
ولی نمیخوام سرزنشت کنم و بگم که ترسویی؛
اخه من، تحسینت میکنم، تو آدم فوق العاده ای هستی!
- I want to eat your pancreas -
2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
این ادیت اینطوریه که، میتونم هزار بار ببینمش و هر دفعه باهاش اشک بریزم...:::)))
میدونی بنظر میومد منو و تو مکمل همدیگه باشیم، برای همین خوشحالم که باهم صمیمی شدیم؛ البته بعضی وقتا میشنوم که ملت میگن زیادی باهم صمیمی شدید.
بخوام صادقانه بگم، وقتایی بود که فکر میکردم عاشقت شدم، آخه قلبم خیلی تند میزد..
ولی رابطه ی مارو نمیشه با همچین کلمات ساده ای مثل عشق و دوستی تعریف کرد، درسته؟
- I want to eat your pancreas -
sumikaKimi-no-Suizou-wo-Tabetai-Theme-Song.mp3
زمان:
حجم:
1.1M
~ 1:20 ~
---
"ممنون" و "خداحافظ" رو میشه اینجا پیدا کرد..
"متاسفم" و "میخوام ببینمت" هنوز نرسیدن..
" خوشحالم" و" تنهام" جا گذاشته شدن..
هنوز " دلتنگتم" و" دردناکه برام" رو نگفتم..
همونطور که باد می وزه و به گذشته فکر میکنم..
بهار و تابستون و پاییز و زمستون میگذرن..
و من هنوزم با فکر تو روزامو به شب میرسونم..)!
حس زندگی بیشتری داشت، زمانی که تا صبح چشمانش برای او میگریست؛
اما حال، روز هایش به شب میرسید و شب هایش به صبح، و او بدون هیچ احساسی فقط نفس میکشید!