حس زندگی بیشتری داشت، زمانی که تا صبح چشمانش برای او میگریست؛
اما حال، روز هایش به شب میرسید و شب هایش به صبح، و او بدون هیچ احساسی فقط نفس میکشید!
Pov:
حتی خندیدن و خوش گذروندن کنار دوست و رفیق هاتم برات دردناک شده، چون تو نمیتونی گذشتتو رها کنی.
If you're lonely..
Came be lonely with me;
-Anne with an E -
سیل مداوم رهگذران، مانند آبی که بدون خیس کردن برگ ها بر آنها بریزد، بدون جلب توجه آنها با چشمانش تماس مییافت...
«روزی که زندگی کردن آموختم»