ازم پرسید..
مگه اون چی داره؟ مگه چکار کرده برات که حتی با اینکه بهت اهمیت نمیده بازم دوستش داری و نمیخوای از دستش بدی؟
به خودت بیا..فراموشش کن!
Careless Whisper!
ازم پرسید.. مگه اون چی داره؟ مگه چکار کرده برات که حتی با اینکه بهت اهمیت نمیده بازم دوستش داری و نم
با لبخند بهش نگاه کردم و گفتم،
او کسی بود که بهم زندگی کردن را آموخت ، کسی بود که به من آموخت حتی اگر خودش که تنها دارایی زندگیِ منست هم کنارم نباشد بازهم تنها نخواهم ماند؛ او تکیه گاهم بود، او برایم آغوشی بود در اوج خستگی و درد..
او تمام من است،
او تنها کسیست که میتواند بهم آسیب بزند،
او تنها کسیست که میتواند تسکین دهد درد های قلبم را
اون تنها کسیست که میتواند کاری کند تا بخندم از ته دل،
او تنها تکیه گاه محکم زندگیم بعد از آفریدگارمست..
او تمام منست و من تنها مانند تکه سنگی کوچک در اقیانوس وجود او...
بحث کوچکی و نا چیز بودن من نیست..
نادان هم میداند فراموش کردن دلیل دیوانگیت بی معنیست...!
°•☆~°~•°☆`°•
درود؛
قصد دارم لیست حمایتی درست کنم،
اگه دوست دارید از چنلتون حمایت بشه این پست رو توی چنلتون فور کنید تا دوتا پست مورد علاقم از چنلتون رو فور کنم. (تا حمایتی هارو نزاشتم این پیام رو پاک نکنید)
ظرفیت رو چک کنید.
- لینکاتون -
با چشمان بسته به گوشه ی دیواری تکیه داده بود، افکار درهم پیچیده ی مغزش توده ای از درد رو تشکیل داده بودن...
و اون، حالا به این فکر میکرد که تنها چیزی که از دست نداده، نفس کشیدن و ضربان قلبشه؛ اون ناخواسته با دستای خودش تمام زیبایی های دور و برش رو نابود کرده بود و حالا به سیاهی و ویرانی جلوی چشمانش خیره شده و بدون راه برگشت، به آینده ی سرد و تاریکی که ساخته بود خیره شد و در انتظار خورشیدی بود که هرگز دوباره طلوع نمیکرد!...
و بخاطر تو، نابود شد،
افکار پوسیده ی مغزم..
حرف های خاک خورده و گفته نشده ی قلبم..
چشمانم، که بی وفقه میگریست...
دنیایم، رویاها و خیال های رنگارنگ..
و حالا تمام وجودم پر از درد شده؛
پر از تاریکی و سرما،
پر از نبودن تو...و بازهم نبودن تو...
متاسفم که برات مثل همه بودم، متاسفم که نتونستم کافی باشم، متاسفم اگه بهت آسیب رسوندم، متاسفم که دور موندم و همچنان از دور نگاهت میکنم، متاسفم که نتونستم کسی باشم که پیشش خودت باشی بدون تظاهر کردن،
متاسفم که وجود دارم اما هیچ کاری از دستم برنمیاد تا انجام بدم...