با چشمان بسته به گوشه ی دیواری تکیه داده بود، افکار درهم پیچیده ی مغزش توده ای از درد رو تشکیل داده بودن...
و اون، حالا به این فکر میکرد که تنها چیزی که از دست نداده، نفس کشیدن و ضربان قلبشه؛ اون ناخواسته با دستای خودش تمام زیبایی های دور و برش رو نابود کرده بود و حالا به سیاهی و ویرانی جلوی چشمانش خیره شده و بدون راه برگشت، به آینده ی سرد و تاریکی که ساخته بود خیره شد و در انتظار خورشیدی بود که هرگز دوباره طلوع نمیکرد!...
و بخاطر تو، نابود شد،
افکار پوسیده ی مغزم..
حرف های خاک خورده و گفته نشده ی قلبم..
چشمانم، که بی وفقه میگریست...
دنیایم، رویاها و خیال های رنگارنگ..
و حالا تمام وجودم پر از درد شده؛
پر از تاریکی و سرما،
پر از نبودن تو...و بازهم نبودن تو...
متاسفم که برات مثل همه بودم، متاسفم که نتونستم کافی باشم، متاسفم اگه بهت آسیب رسوندم، متاسفم که دور موندم و همچنان از دور نگاهت میکنم، متاسفم که نتونستم کسی باشم که پیشش خودت باشی بدون تظاهر کردن،
متاسفم که وجود دارم اما هیچ کاری از دستم برنمیاد تا انجام بدم...
Careless Whisper!
-
من تورو دوست دارم به قدری که هرگز نمیتونی تصورش کنی، من هرگز زمانی رو که باهم سپری کردیم فراموش نمیکنم. پس لطفا منو فراموش نکن باشه؟
سعی کن هر از گاهی بهم فکر کنی حتی اگه فقط برای یه لحظه باشه...البته منظورم خیلی زیاده..
من باید برم، ممنون که..اینبار گوشی رو جواب ندادی..
خداحافظ، جولی :)