تو قشنگ ترین دلیل برای لبخند روی لبمی،
و دردناک ترین دلیل برای سرایز شدن اشک های سنگین چشمام...:)
برگه ی پاره پاره ی جلوی چشمانم،
همان نوشته های کهنه شده و خاک خورده،
مکان امن من بود؛
مکانی برای فریاد های ساکت قلبم،
برای بیان افکار درهم پیچیده ی ذهنم که شلوغ و پر هیاهو بود..
همان درون ساکتم که پر از وجود خالی تو بود..!
نمیدونم این من بودم که نبود،
یا تو بودی که فقط فکرت و رویای بودنت در سرم بود،
اما اگر روزی دلت تنگ شد، به دیدنم بیا، همونجایی که برای اولین بار ملاقاتم کردی،
من احمق همچنان با آغوش باز منتظرت ایستادم...:)
کاش برگردم به گذشته،
به زمانی که هنوز تویی وجود نداشت،
کاش برگردم تا بازهم به اشتباه به دوست داشتنت مرتکب بشم، اما اینبار رها نکنم آغوش گرم بودنت رو در سرمای زمستان و حتی در گرمی تابستان!..
سخن گفتن با کلمات دشوار ترین کار است، زمانی که میدانم هرگز و هیچ موقع کافی نخواهند بود؛
اگه نبودم روزی و تو دلتنگم شدی..
به خاطر بیار که تو همیشه در آغوشمی،
پس چشماتو ببند و آروم بخواب؛
من حتی در عالمی دیگر نیز مراقبت خواهم بود...