eitaa logo
آویـنـ✿ـا اسـتـورے🌱
4.3هزار دنبال‌کننده
3.4هزار عکس
12.2هزار ویدیو
96 فایل
﷽‹بِسـمِ‌ربّ› هرکه‌مجنون‌حسین‌است‌خوشابرحالش چونکه‌لیلایِ‌دلش • لیلیِ‌لیلایخداست . شرایطکپی: حلالت. بہشرطیکہشمامتوکانالتکپیآزادباشه :) برای‌هرکپی به <نیت فرج> یک صلواتبفرستید کپیبدونعضویتراضینیستیم . کاؔناؔل‌وؐقفاماؔم‌زماؔن‌🌱 .
مشاهده در ایتا
دانلود
آویـنـ✿ـا اسـتـورے🌱
حسین جان ... تو نظر کن به دلم حال دلم خوب شود به خدا حال و احوال گدایت خوب نیست :) 💔 #اربعین
77 روز تا مُحَࢪمِت ؛ کاش ما هم بشیم مَحَࢪمِت...✨❤️‍🩹 دست ما ࢪا بہ محࢪم بࢪسانید فقط🫀
امام على عليه السلام : إيّاكَ و الخِيانَةَ فإنَّها شَرُّ مَعصِيَةٍ    و إنّ الخائنَ لَمُعذَّبٌ بالنّارِ على خِيانَتِهِ .    از خيانت كردن بپرهيز كه آن بدترين گناه است و خائن به سبب خيانت كارى خود به آتش عذاب شود .💔 @AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
آویـنـ✿ـا اسـتـورے🌱
جہاد یعنے تواضع جہاد یعنے شکر خدا جہاد یعنے احترام جہاد یعنے عشق♥️ جہاد یعنے عشق بہ زندگۍ جہاد یعنے رهبر جہاد ما، جهاد عماد مغنیه✨ @AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
Reza Narimani ~ UpMusicReza Narimani _ Zaraban Haram (320) (1).mp3
زمان: حجم: 4M
عشق یعنی ضربان حرم❤️‍🩹 یه نماز عاشقانه حرم🌱 یعنی میشه حرم با مدافعان حرم... @AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دلم برات تنگه کربلا... 💔 @AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
دلم برای محرم یه ذره شده... هربار که عاشورا میرسه میگم چرا انقدر زود تموم شد🥲🌱 حسین قلبم •●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
آویـنـ✿ـا اسـتـورے🌱
#قصه_دلبری #قسمت_ششم کسی که حتی کارهای معمولی و عرف جامعه را انجام نمی داد و خیلی مراعات می کرد ،
چند دفعه کارهایی که می خواستم برای بسیج انجام دهم رو ، نصفه نیمه رها کردم و بعد هم با عصبانیت بهش توپیدم هر بار نتیجهٔ برعکس  می داد 😐 نقشه ای سرهم کردم که خودم را گم و گور کنم و کمتر در برنامه ها و دانشگاه آفتابی بشوم ، شاید از سرش بیفتد.😕 دلم لک می زد برا برنامه های «بوی بهشت » راستش از همان جا پایم به بسیج باز شد . دوشنبه ها عصر ، یک روحانی کنار معراج شهدا تفسیر زیارت عاشورا می گفت و اکثر بچه ها آن روز را روزه می گرفتند .. بعد از نماز هم کنار شمسهٔ معراج افطار می کردیم.   پنیر که ثابت بود ، ولی هر هفته ضمیمه اش فرق می کرد :هندوانه ، سبزی یا خیار ، گاهی هم می شد یکی به دلش افتاد که آش نذری بدهد قید دوتا از اردوها را هم زدم ..💔 یک کلام بودنش ترسناک بود به نظر می رسید.. حس می کردم مرغش یک پا دارد می گفتم :«جهان بینی ش نوک دماغشه! آدمِ خود مچکربین!»😒 دراردوهـایی که خواهران را می برد، کسی حق نداشت تنهـایی جایی برود، حـداقل سه نـفری😐 اصـرار داشت:((جمـعی و فقط با برنامه های کاروانن همـراه باشیـد!)) مـا از برنامه های کاروان بدمان نمی آمد، ولی می گفتیم گاهی آدم دوست دارد تنهـا باشد و خلوت کند یا احیانا دو نفر دوست دارند باهم بروند. درآن موقع،باید جوری می پیچـاندیم ودرمی رفتیم. چـند بار دراین در رفتن ها مچمان راگرفت...😬 ✨ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌@AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
آویـنـ✿ـا اسـتـورے🌱
#قصه_دلبری #قسمت_هفتم چند دفعه کارهایی که می خواستم برای بسیج انجام دهم رو ، نصفه نیمه رها کردم و
بعضی وقت ها فـردا یا پس فردایش به واسطه ماجرایی یا سوتی های خودمان می فهمید.😂 یکی از اخلاق های بدش این بود که به ما می گفت فلان جا نروید و بعد که ما  زیرآبی می رفتیم، می دیدیم به! آقا خودش آنجاست‌‌😐 نمـونه اش حسینیه گردان تخریب دوکوهه... رسیدیم پـادگـان دوکوهه.شنیدیم دانشجـویان دانشگاه امام صادق(ع)قـرار است بروند حسینیه گردان تخریب. این پیشنهـاد را مطرح کردیم. یک پا ایستادکه: ((نه، چون دیر اومدیم وبچه ها خسته‌ن ،بهتره برن بخوابن که فردا صبح سرحال از برنامه ها استفاده کنن!)) واجازه نداد. گفت:((همه برن بخوابن!هرکی خسته نیست، می تونه بره حسینه حاج همت!)) بازهم حکمرانی!به عادت همیشگی، گوشم بدهکارش نبود😒 همراه دانشجویان دانشگاه امام صادق(ع)شدم ورفتم. درکمـال ناباوری دیدم خودش آنجـاست!😳... داخل اتوبوس،باروحانی کاروان جلو می نشستند.صنـدلی بقیه عوض می شد، امـا صندلی من نه! از دستش حسابی کفری بودم،میخواستم دق دلم رو خالی کنم کفشش را درآورد که پایش را دراز کند، یواشکی آن را از پنجره اتوبوس انداختم بیرون😂 نمی دانم فهمید کار من بوده یا نه اصلا هم برایم مهم نبود که بفهمد.. فقط می خواستم دلم خنک شود. یک بار هم کوله اش را عقب شوت ڪردم☺️ @AVINA_STORYA|•●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
توپ‌رادردستش‌گرفت. آمدبزندکه‌صدائی‌آمد! الله‌اکبر... ندای‌اذان‌ظهربود توپ‌راروی‌زمین‌گذاشت روبه‌قبله‌ایستادو بلندبلنداذان‌گفت درفضای‌دبیرستان صدایش‌پیچید... بچه‌هارفتند.. عده‌ای‌برای‌وضو، عده‌ای‌هم‌برای‌خانه اومشغول‌نمازشد. همانجاداخل‌حیاط‌بچه‌ها پشت‌سرش‌ایستادند جماعتی‌شدداخل‌حیاط همه‌به‌اواقتدا کردیم..(: •●⊰آویــنــٰـا اِسۜــتؕوࢪ؎.●
«بِہ‌نآمِ‌خآلِقِ‌حَضۡرَتِ‌مَھۡد؎'🫀»