نیازمند آغوشی بی غل و غش،
محتاج سکوتی عمیق ،
شاید باورت نشود اما گدایی میکنم آرامش را ،
اصلا درک نمیکنی که چقدر به بودنِ اصلِ واقعی نیازمندم ،
بی اندازه ذره ذره وجودم برای یک چیز اصل و ماندنی لهله میزند ،
باید برای نیازمندی هایم موجودی جدید خلق کنی!!
در بین این مخلوقاتِ مزخرفت جز ادا و لبخند ژوکوند چیزی دستگیر آدمی نمیشود .
امروز همان ته ماندهای که در من میل به زندگی داشت مرد؛
امروز به جای همه خودم را دلداری دادم ،
اشک هایم را پاک کردم .
لرزش و دست و تیک عصبی ،
هقهق گریه و صورت تر ،
صدای خش دار و بند آمدن نفس ،
آرزوی مرگ و دعوا با خدا!!
این است چکیدهای از منِ اشتباهِ اشتباهی .
دیالوگ همیشگی سریالاست:
هر چی کمتر بدونی کمتر درد میکشی،
دونستنِ کمترین ارزشمندی ، بیشتر از تصور درد داشت .