_ عدم .
_
تولد، همیشه برای من ناخوشایند بوده
یا حداقل چیزی نبوده که برایش شادی کنم!!
اما زادروز تورا دوست دارم .
تویی که دربین تمام تفکرات و توهمات منطقیم اصل احساساتی ،
تویی که در بوم نقاشی سیاه سفید فکرم نقش قلمویی رنگی را ایفا میکنی ،
تویی که شیرینی خودت از شیرینی هایت برایم بیشتر است ،
تویی که از شعرُموسیقی ، پادکستُغذا، کتابُفیلم و هر چه در ذهن بگنجد سردرمیاوری و هم صحبت میشوی، از آنهایی که تا کله سحر بشود مخشان را خورد ،
تویی که حال و احوالت برایم مهم است ،
بغض های بامزه ات ،
ترکیب لباس های جورواجورت ، تم اتاق و دست خطط مرا به خنده وامیدارد ،
تویی که قلب منی و خیلی وقت ها
همه هم و غم منی ،
عزیز من ؛ تولدت مبارک .
به سخره گرفتن اعتقادات من بیشتر از چیزی که فکرش را بکنی مرا آزار میدهد و به نتیجه میرساند که باید زودتر به سطل آشغال زندگیم انتقالت بدهم .
احساس شکستگی از ناحیه گردن و کمر
نابینایی مقطعی ،
بدن درد و حالت تهوع دارم🙂
امتحان نبود که خود خود عذاب الهی بود .
جوری با آدمای زندگیم پیش میبرم که تنها خاطره ناخوشی که ازم تو ذهنشون میمونه رفتنم باشه .