تو ، من رو با اولین باد بهار از یاد میبری ، با اولین شکوفهی درختِ توی حیاط از یاد میبری ، با اولین طلوعِ آفتابِ فروردین از یاد میبری و اما من، من تموم بهارهامو به انتظار تو میشینم ، تموم شکوفههای درخت رو از روی انتظار میشمرم و هر روز طلوعِ آفتاب فروردین رو بخاطرت تماشا میکنم. حال بگو، حال که بهاری در کار نیست ، تو هم به من فکر میکنی ؟
پو꯭چ
خانهات سر꯭د است ؟! خورشیدۍ در پاکت م꯭یگذارم
عزیزِ کوچكِ رنج دیدهام ، من نتوانستم از غمهایم رهایي پیدا کنم و ناچاراً آنها را رنگ کردم و به دیوارِ اتاقم چسباندم. در این لحظه تمامِ آنچه یاد گرفتم این بود که نميشود بيغم زندگي کرد. به تو گفته بودم برایت خورشیدي در پاکت ميگذارم و ميآورم اما آسمان سراسر ابري شد و من به جایِ خورشید برایت تکه ابري کندم و آوردم. چاره چه بود؟ همین بود و بس. به تو گفتم کم نمياورم ، قول دادم که همهچیز را درست کنم و هنوز هم پایِ قولم ایستادهام. تو را رها نکردهام. به ناچار این روزها را با تکه ابري ميگذرانیم ، آسمان همیشه ابري نميماند. برایت خورشیدت را ميآورم .
در سرزمین من، خورشید هرگز طلوع نميکند و بهار راهي به اینجا نمییابد، زیرا سرما در استخوانهایم ریشه دوانده و زمستان در خونم جاري است. تاریکي جاودانه شب، مادري است که در آغوشش پناه ميگیرم. برف بر پیکر برهنهام بوسه ميزند و اشکهایم به تکههاي یخ بدل ميشوند .