در سرزمین من، خورشید هرگز طلوع نميکند و بهار راهي به اینجا نمییابد، زیرا سرما در استخوانهایم ریشه دوانده و زمستان در خونم جاري است. تاریکي جاودانه شب، مادري است که در آغوشش پناه ميگیرم. برف بر پیکر برهنهام بوسه ميزند و اشکهایم به تکههاي یخ بدل ميشوند .