.🍃
زهره جان هم نظرشون روی آرامش و سلامتی و خانواده ی خوب هست 🫀✨
نظر شما چیه ؟🤷♀
@academic_support
.
.🍃
نمیخوام تکنیک و فرمول بگم 🤷♀
میخوام یه داستانی براتون تعریف کنم که شاید مسیر نگاهتون به پول و پسانداز را برای همیشه تغییر بده👌🧐
داستانی که خودم سالها پیش شنیدم و و در زندگیم خیلی تاثیرگذار بود ، در ساختن الان که هستم ✅😎
.
.🍃
داستــــــان پیرمــــرد و نان…👨🦳 🍞
در محلهای قدیمی، یک نانوای پیر و خوشنام زندگی میکرد...🏡
هر روز صبح، قبل از طلوع آفتاب، مغازهاش را باز میکرد و بوی نان داغ و تازهاش در تمام کوچه میپیچید🥐
جوانی که در همان محله زندگی میکرد و همیشه از مشکلات مالی و بیپولیاش مینالید، هر روز برای خرید نان به آنجا میرفت🪙
یک چیزی در کار پیرمرد برایش عجیب بود🤔
او میدید که نانوا هر روز، بعد از اینکه آخرین نان را از تنور در میآورد، یک چونه خمیر بسیار کوچک، به اندازه یک گردو، از خمیر باقیمانده برمیدارد و آن را در یک خمره سفالی بزرگ در گوشه مغازه میاندازد.....⚱
#داستان
#ادامهدارد
.
توسعه کسبوکار | زهرا آذرفر🇮🇷
.🍃 داستــــــان پیرمــــرد و نان…👨🦳 🍞 در محلهای قدیمی، یک نانوای پیر و خوشنام زندگی میکرد...🏡
.🍃
بریم ادامه اشو براتون بگم✨🌸
.
توسعه کسبوکار | زهرا آذرفر🇮🇷
.🍃 داستــــــان پیرمــــرد و نان…👨🦳 🍞 در محلهای قدیمی، یک نانوای پیر و خوشنام زندگی میکرد...🏡
.🍃
#ادامهیداستان....
یک روز، 👨جوان که دیگر طاقت نیاورده بود، با لحنی که کمی هم تمسخر در آن بود، از پیرمرد پرسید:
«عمو جان، من هر روز میبینم که شما یک تکه خمیر به این کوچکی را در آن خمره میاندازی🏺
آخر این تکه خمیر که ارزشی ندارد و حتی یک نان کوچک هم نمیشود🤔
چرا خودت را با این کار بیهوده خسته میکنی؟😧
#داستان
#ادامهدارد
.
.🍃
یکی از کلیدهای رزق و برکت در کلام خداست📿
امروز با هم سوره واقعه رو گوش میدیم📻
بعد از گوش دادن، یه ‘یا رزاق’ برام بفرست📲👇🏻
@academic_support
⏬⏬⏬
FarahmandFarahmand-Surah-Vaghea-128.mp3
زمان:
حجم:
2M
🗣
تلاوت سوره ی واقعه ، استاد فرهمند📖
.
.🍃
✨پیامبر خدا فرمودند: 👇🏻
هر که دوست دارد روزیش وسیع شود و عمرش طولانی گردد، صله رحم کند👨👩👧👦
یه زنگ کوچیک به یکی از عزیزانتون که شاید مدتیه ازش بیخبرید، امروز میتونه یه قدم بزرگ باشه😉📞
💞کسی رو برای زنگ زدن انتخاب کردید؟
بهم بگو 👇🏻🌿
@academic_support
.
توسعه کسبوکار | زهرا آذرفر🇮🇷
.🍃 #ادامهیداستان.... یک روز، 👨جوان که دیگر طاقت نیاورده بود، با لحنی که کمی هم تمسخر در آن بود، ا
.🍃
#ادامهیداستان....
پیرمرد لبخندی زد، دست از کار کشید، و با آرامشی عمیق به جوان گفت: «همراهم بیا پسرم👨
او جوان را به پشت مغازه برد🛖
در آنجا، یک تغار چوبی بسیار بزرگ قرار داشت که پر از خمیر ورآمده و آماده بود🥠بوی ترش و شیرین خمیر تمام فضا را پر کرده بود....
👨🦳پیرمرد به تغار اشاره کرد و گفت:👇🏻
پسرم، من امروز صبح برای پخت نانهایم از آرد جدید استفاده نکردم...
تمام این خمیر، حاصل جمع شدن همان چونههای کوچک و به ظاهر بیارزش در طول یک سال گذشته است...
هر روز، فقط یک تکه کوچک…
اما امروز که بار آرد من با تاخیر میرسد، مغازه من تعطیل نیست و مردم محله نان دارند🍞
این برکت، از دل همان کارتکهای “بیهوده” دیروز بیرون آمده است...💚
جوان در سکوت به تغار خمیر و به دستان پینهبسته پیرمرد نگاه میکرد🖐
حرفی برای گفتن نداشت....
پیرمرد ادامه داد:
......
#داستان
#ادامهدارد
.