به وقت #خاطرات خواستگاری
سلام
من میخواستم خواستگاری مامان بابام رو بگم 🤦🏼♀😂
بابای من رفته بود خواستگاری خالم بزرگم اون موقع مامانم ۱۶ سالش بود و بیشتر خواستگار ها واسه مامانم می اومدن ولی پدر بزرگم به خاطر سن مامانم قبول نمیکرد 😂
خلاصه تو مراسم خواستگاری مامان بزرگم خالم رو میبینه خوشش نمیاد خونه بابا بزرگم یه اتاق دارن که درش جفته در سالنه مامانم بیرون بوده اومده داخل وقتی داشته میرفته تو اتاق مامان بزرگم میبینتش و صداش میکنن ولی اون فرار میکنه میره میگه نمیخوام بیام داییم و پسر عموش کشون کشون میبرنش تو سالن 😂😂مامانم هم وقتی نشسته فقط میخندیده و شوخی میکرده اینجاست که مامان بزرگم خوشش میاد ازش 😂😂
بعد گیر میده که من این دختره رو میخوام
این قد با پدر بزرگم صحبت میکنن که آخر راضی میشه 😂
خالم هم با مامانم دوماه قهر میکنه چون خواستگارش رو دزدید😂😂
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
#ایده_دستهگلعروس 💐
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
هنوز دبیرستانی بودم و یه دوست خانوادگی واسه یکی از فامیلا ش منو معرفی کرده بودن اونا هم اومدن وپسندیدن وسریش شدن که بله رو بده خلاصه منم هر چقدر گفتم بگین جوابم منفیه تو سرشون نمی رفت که نمی رفت خلاصه برای بار آخر رفتم موندم تو حموم هرچقدر ما درم اینا اصرار می کردن بیا بیرون نمی اومدم بلکه متوجه نارضایتی من بشن وبرن
ولی نه اونا پیگیرتر از این حرفا بودن خواهرش اومد دم در حموم گفت بیا بیرون ما نمی ریم🤦🤦🤦
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
سلام ب همگی
این سوتیه من مال بچگیمه اون موقع شیش سالم بود(الان ۱۸سالمه) با مامانم رفته بودیم خرید مامان منم اون روز موز گرفت( اون زمان خب موز هرکسی نمیخرید ولی خب مامان من عادت داشت کم کمش دوماه ی بار بخره) خونه ی مادر بزرگم (مادر پدرم) طبقه پایین بود دختر عمم اینا اومده بودن اونجا منم مامانمو راضی کردم ک برم اونجا
مامانم گفت برو ولی نگی موز خریدیما شاید دلشون بخواد (مامان من روی این موضوع خیلی حساسه)
من رفتم پایین عمم پرسید ک کجا بودین و اینا منم گفتم رفته بودیم خرید
گفت چی خریدین منم گفتم مامانم موز خرید ولی گفت ب شما نگم دلتون میخواد🤦🏻😂😂😂😂😂
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
ی بار رفتم بانک حساب بازکنم شلوغ بود نمی شنیدم بهم گفت ازت عکس می گیرم با دوربین، بعد دوربینش کوچیک بود فکرکردم میخاد اثر انگشت بگیره... وای عین خنگا انگشتمو جلوی دوربین گرفتم بعد اون طرف با حرکت دست گفت نه دستت رو ببرکنار عکس بگیرم... من دوباره کل دستم رو جلوی دوربینش تکون می دادم
شوهرم بهم گف عشق باهوشم😍😂 میخاد ازت عکس بگیره آبرومونو بردی
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ #تجربه و تغییر مثبت در زندگی🌹
من چندروزه تو این کانال عضو شدم. دو تا بچه دارم و ۵ ساله ازدواج کردیم. همسرم خیلی #عصبی و #بددهن هست. وقت عصبانیت، همه چیو میشکست و منو میزد!
عاشقمه و پسر پاکیه و زود پشیمون میشه و سعی میکنه از دلم دربیاره. من تو این چند روز از تجربه های شما عزیزان استفاده کردم و لذت بردم.
دو روز بود دیگه خسته شده بودم از رفتارهای خوبم، پذیراییم، تمیز و خوشگل کردنم، غذاهای خوشمزه درس کردن و خوش رویی، به استقبال رفتن و بدرقه. همیشه #تعریف کردن و پیام عاشقانه دادن.
سر موضوع های الکی بحثمون میشد دیدم حیفه زندگیمون بخاطر اینا تلخ بشه. تصمیم گرفتم بیخیال بشم و تحویلش نگیرم که اتفاقی با این کانال اشنا شدم و انرژی تازه گرفتم.
بازم از تجربه هاتون بگید. این کانال میتونه برای همه خانمهای ایرانی باشه. من خودم به شخصه به ۴ تا خواهرم پیشنهادش میدم.💖
✍ به خاطر رضای خدا و برای ارزش وجودی خود ، خوب باشید و صبر کنید تا #معجزه خداوند را ببینید
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
آدم و حوا 🍎
داستان زندگی ❤️🌸❤️ همون شب با عباس در مورد بچه صحبت کردم و عباس با خوشحالی گفت منم خیلی دلم میخواد
داستان زندگی 🌱🎀🌱
نباید مریم میفهمید .. اگر این موضوع رو بهش بگن ، ممکنه هیچ وقت منو نبخشه..
صورتم رو پاک کردم و به بیمارستان برگشتم ..
مریم رو به بخش آوردند .. کنارش ایستادم و دستش رو گرفتم ..
صداش کردم مریم جان .. مریم گلی .. بهتری؟؟
چشمهاش رو کمی باز کرد و گفت عباس بچمون ... بچمون ...
گفتم آروم باش .. الان زنگ میزنم مامانت هم میاد..
مریم دستمو فشار داد و با بغض گفت پسرم مرده؟؟؟
اشکی که از کنار چشمم جوشید ، جواب مریم بود ..
مریم دستم رو رها کرد .. نمیتونستم گریه هاش رو ببینم ..
از اتاق بیرون اومدم و زنگ زدم مامانم ..
مادر هردوتامون به بیمارستان اومدند.. مامانم اعتقاد داشت که چشم خوردیم ولی مامان مریم میگفت حتما دیروز خسته شده ...
در مورد مشکل بچه حرفی نزدم .. نمیدونستم چرا دلم نمیخواست کسی از این موضوع مطلع بشه ..
مریم رو مرخص کردیم ولی زنعمو اصرار کرد که ببره خونه ی خودشون تا بهش رسیدگی کنه .. مریم قبول نکرد و همگی برگشتیم خونه ی خودمون...
به محض وارد شدن به خونه مریم چشمش به اتاق پسرمون افتاد که درش باز بود ... بدون حرف به همون اتاق رفت و در رو بست ..
با صدای گریه هاش زنعمو هم گریه می کرد ..
ای کاش یک روز زودتر این اتفاق می افتاد و این اتاق اینطور تبدیل به آینه ی دق نمیشد ...
به زنعمو گفتم وانت میگیرم سیسمونی رو میفرستم خونتون
زنعمو ناراحت شد و گفت این حرف رو نزن ... این نشد چند ماه دیگه ، مریم دوباره حامله میشه .. این بار بیشتر مراقبت میکنیم ..
اون روزهای سخت ترین روزهای زندگیم بود ..
آدم وقتی دردی تو سینه اش داره و نمیتونه در موردش با کسی حرف بزنه ، فشار اون درد صد برابر میشه ... کاش میتونستم همه چیز رو به مریم بگم ..
مریم تو اون روزها کمتر حرف میزد و خنده به لبهاش نمیامد.
مامان بهم میگفت دوباره که حامله بشه ، خوب میشه و همه چی رو فراموش میکنه .
مادر مریم دکتری رو پیدا کرد و با اصرارش مریم رو بردم پیشش
دکتر برای مریم آزمایش و سونوگرافی نوشت که همه اش سالم بود .. دکتر وقتی فهمید که فامیل هستیم گفت حتما مشکل ژنتیکی داشتید چون من مشکل خاصی پیدا نکردم ..
ویتامین داد به مریم و گفت تا شش ماه حق بارداری نداری و تمام مراحل بارداریت زیر نظر خودم باش..
با شنیدن کلمه ی مشکل ژنتیکی تنم لرزید .. مبادا برای بچه ی بعدیمون هم همین مشکل وجود داشته باشه..
هر دو بلند شدیم که از مطب خارج بشیم . ایستادم و از دکتر پرسیدم اگر مشکل ژنتیکی باشه ، چه اتفاقی میوفته؟؟ ممکنه بازم همین اتفاق بیوفته؟
دکتر گفت اگر میخواهید مطمئن بشی که هست یا نه آزمایش ژنتیک بدید کاری که قبل از عقد باید میکردید...
قدمی به سمت میز دکتر برداشتم و گفتم ولی هیچ کدوم از خانواده های ما مشکلی ندارند.. اصلا تو فامیلمون مشکلی وجود نداشت که ما رو نگران کنه و بخواهیم آزمایش بدیم ..
دکتر ایستاد و گفت الان میخواهید من از نظر علمی توضیح بدم ؟؟میدونید مشکل ژنتیک حتی ممکن در ازدواجهای غیر فامیلی هم رخ بده ، البته امکان و درصدش خیلی خیلی کمه ، ولی هست... شما که فامیل بودید باید انجام میدادید .. الان هم اجباری نیست ...
جوابی به دکتر ندادم و همراه مریم از مطب خارج شدم ..
تا وسطهای راه هر دو سکوت کرده بودیم ..
مریم به سمتم برگشت و پرسید عباس بریم آزمایش بدیم .. حتما دکتر یه چی میدونه که میگه...
عصبانی گفتم دکتر بیخود کرده.. اینا فقط میخوان مردم رو بفرستن دنبال عکس و آزمایش ، تا جیب خودشون و همکارهاش پر بشه...
مریم چشمهاش پر شده و با بغض گفت پس چرا بچمون...
نزاشتم حرفش رو تموم کنه و گفتم خواست خدا بوده.. همین .. این همه آدم بچشون سقط میشه ، مرده به دنیا میاد ، زایمان بعدی بچه صحیح و سالم میزاین .. ما هم یکی مثل همونا..
مریم دیگه حرفی نزد ولی صدای فین فینش نشون میداد که باز داره گریه میکنه ..
دستش رو گرفتم و گفتم مریم .. ببخشید .. عصبانی شدم صدام رفت بالا...
جواب نداد .. گفتم مریم من طاقت ندارم بیشتر از این ناراحتیت رو ببینم .. تمومش کن ..
دستمال کاغذی رو به سمتش گرفتم و گفتم دو سه روز مرخصی میگیرم آخر هفته بریم شمال .. ها... چی میگی؟؟
مریم دستمالی برداشت و چشمهاش رو پاک کرد و آروم گفت باشه...
چند دقیقه بعد گفت میشه به جای شمال بریم مشهد؟؟
با لبخند نگاهش کردم و گفتم معلومه که میشه.. هر چی تو بخواهی همون میشه مریم گلی... حالا من از تو یه چی میخوام ..
مریم منتظر نگاهم کرد .. ادامه دادم بخند.. مریم به خدا دلم پوسید .. الان دو، سه ماهه همش گریه ، همش غصه.. به خدا دیگه دارم دیوونه میشم از این شرایط...
نگاهش کردم با تعجب نگاهم میکرد گفت مگه تو ناراحت نیستی؟ بچه مون مرده...
+چرا نیستم؟ .. از تو بیشتر نباشه کمترم نیست ولی.. ولی میدونی چند وقته تو همش تو اون اتاق .. اینقدرگریه میکنی تا خوابت میبره.. ...
ادامه دارد...
بچه که بودم پسر همسایمون یه سینی بزرگ آش آورده بود در خونه منم از وقتی یادمه تپل مپل بودم تا گفت سلام منم کل سینی رو گرفتم و میکشیدم اونم از اونطرف میکشید و میگفت نه! نه! فقط یکیش، یکیش😂😂
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
✳️ #تجربه و تغییر مثبت در زندگی🌹
می خواستم یه تجربه یا ایده براتون بگم. حتما به درد می خوره.😜
من ۲۱ و آقاییم ۳۰ سالشه و دخترمون دوماهشه.😍 زندگی عاشقانه ای داریم.😋🤓
ولی متاسفانه😶 به خاطر #دخالت دیگرون، من یکم دختر قهری شده بودم🙈🙈 زیاد و طولانی #قهر میکردم.😐😒 آقاییم یکم بد اخلاق شده بود آخه وقتی نتونه حالمو خوب کنه، #عصبی میشه. (این قدرت طلبی مردانه ست)😤😖
دیدم داره رابطمون سرد میشه 🙊
چهار ماه زندگیم به خاطر دیگرون جهنم بود.
دست به کار شدم. کلی براش خندیدم، #شاد بودم. به خودم رسیدم و اینکه براش یه #نامه نوشتم.
از تو اینترنت لیست هشت ثروتمند ایرانی رو در آوردم با یکم توضیح💪
و نوشتم:
بعد اسامی 8 ثروتمند ایرانی، برا نهمی نوشتم:
و ثروتمند و معروفترین شون منم چون یکی مثل تو رو دارم ودارایی من، قلب پاک و مهربون آقاییمه و... .
باورکنید از فرداش آقایی از این رو به اون رو شد، اینقدر ذوق زده بود. وقتی از سرکار اومد برام گل و شیرینی گرفت و گفت خیلی خوشحالم کردی امروز. آخه گذاشته بودم #جیب_شلوارش. 😉
منم اونروز بهش قول دادم قهرای طولانی نکنم باهاش.😜 و بیشتر خندیدم و سرحال بودم.
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•
@Adamvhava
•┈┈••✾❀🕊◍⃟♥️🕊❀✾••┈┈•