بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت_121
محمد: جلوی اتاق نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد...
نگاهی بهش کردم آقای عبدی بود بدون هیچ درنگی جواب دادم.
+سلام آقا.
_سلام محمد
داوود و رسول خوبن؟!
+بله آقا خداروشکر خوبن..
_خوبه..
محمد بیا سایت کارت دارم..
+چ.چشم آقا.
_خداحافظ
+گوشی رو قطع کردم و بلند شدم..نگاهی به داوود کردم..
به راهم ادامه دادم و از بیمارستان خارج شدم.
امیدوارم وقتی بر میگردم داوود بهوش اومده باشه...
سوار ماشین شدم و ب سمت سایت حرکت کردم..
"نیم ساعت بد"
ماشینم رو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا..
از پله ها بالا رفتم و بد از در زدن وارد اتاق آقای عبدی شدم..
_سلام آقا..
+سلام..
بشین محمد..
_آقا با من کاری داشتید؟!
+آره...
محمد این چند وقت خیلی بی نظم شدی..
_معذرت میخوام..
انشاالله بچه ها رو ب رو را بشن...
+داوود و رسول خوبن حالا؟!
_رسول که بهوش اومده..ولی داوود اگه بهوش نیاد..
+تغییر نکرده؟!
_نه آقا اصلا..
+انشاالله هر چه زود تر بهوش میاد..
محمد چند ساعت پیش از این پسره امید بازجویی کردیم..
ی چیزایی گفته ک فک میکنم تو پیدا کردن سوژه ب درمون بخوره..
یعنی یه جورایی گفته احتمالا سوژه اصلی برای دیدن داوود هم که شده بیاد اونجا..
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: بی نظم..
بسم الله الرحمن الرحیم
♡ܝܦߊܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊܥࡅ߳♡
#پارت122
(موقعیت: بیمارستان)
سروش:به سمت محمد حرکت کردم..
که هم یه حالی از اون پسره بگیرم..
هم بهش بگم داره دایی میشه...
ب سمت اون بخش رسیدم..
محمد نبود..
نگاهی به اتاق کردم..
محمد حتی اتاق هم نبودد...
ولی پسره بهوش بود..
سریع ب سمت دکترش رفتم..
(موقعیت:سایت)
عبدی: خب فیلا برو..
محمد: چشم..
اقا اگه بشه من یه خورده ب پرونده ها برسم..
بد برم بیمارستان...
عبدی: باشه..
فیلا برو..
محمد: چشم آقا...
از اتاق آقای عبدی خارج شدم..
ب سمت اتاق خودم رفتم..
آقای عبدی راس میگفت...
این چند مدت خیلی بی نظم شده بودم...
پرونده رو باز کردم و شروع کردم ب خوندن...
در اتاق زده شد و سعید وارد اتاق شد..
+جانم سعید؟!
_سلام آقا..
بچه ها خوبن؟!
+رسول ک اره.. ولی داوود هنوز بهوش نیومده..
_ای بابا.. 😞
اقا میشه برم بیمارستان؟!
+اره..
وایسا ی نیم ساعت دیگه با هم میریم...
••••••••••••••••••••••••••••
پ ن: محمد نمیدونه داوود بهوش اومده....