eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ محمد: جلوی اتاق نشسته بودم که گوشیم زنگ خورد... نگاهی بهش کردم آقای عبدی بود بدون هیچ درنگی جواب دادم. +سلام آقا. _سلام محمد داوود و رسول خوبن؟! +بله آقا خداروشکر خوبن.. _خوبه.. محمد بیا سایت کارت دارم.. +چ.چشم آقا. _خداحافظ +گوشی رو قطع کردم و بلند شدم..نگاهی به داوود کردم.. به راهم ادامه دادم و از بیمارستان خارج شدم. امیدوارم وقتی بر میگردم داوود بهوش اومده باشه... سوار ماشین شدم و ب سمت سایت حرکت کردم.. "نیم ساعت بد" ماشینم رو تو پارکینگ پارک کردم و رفتم بالا.. از پله ها بالا رفتم و بد از در زدن وارد اتاق آقای عبدی شدم.. _سلام آقا.. +سلام.. بشین محمد.. _آقا با من کاری داشتید؟! +آره... محمد این چند وقت خیلی بی نظم شدی.. _معذرت میخوام.. انشاالله بچه ها رو ب رو را بشن... +داوود و رسول خوبن حالا؟! _رسول که بهوش اومده..ولی داوود اگه بهوش نیاد.. +تغییر نکرده؟! _نه آقا اصلا.. +انشاالله هر چه زود تر بهوش میاد.. محمد چند ساعت پیش از این پسره امید بازجویی کردیم.. ی چیزایی گفته ک فک میکنم تو پیدا کردن سوژه ب درمون بخوره.. یعنی یه جورایی گفته احتمالا سوژه اصلی برای دیدن داوود هم که شده بیاد اونجا.. •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: بی نظم..
سلاام ظهرتون بخیر... ✨
بریم چند تا سکانس از خانه ی امن بزاریم😉
تـبـادلـات |𝖉𝖊𝖑𝖎| : پست‌وبنرگذاری‌ممنوع🤍؛ @Deli_TEB
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م ♡ܝ‌ܦ‌ߊ‌ܧࡅ߳ߺߺܙ ࡅ߳ߊ ܢܚ݅ܣߊ‌ܥ‌‌ࡅ߳♡ (موقعیت: بیمارستان) سروش:به سمت محمد حرکت کردم.. که هم یه حالی از اون پسره بگیرم.. هم بهش بگم داره دایی میشه... ب سمت اون بخش رسیدم.. محمد نبود.. نگاهی به اتاق کردم.. محمد حتی اتاق هم نبودد... ولی پسره بهوش بود.. سریع ب سمت دکترش رفتم.. (موقعیت:سایت) عبدی: خب فیلا برو.. محمد: چشم.. اقا اگه بشه من یه خورده ب پرونده ها برسم.. بد برم بیمارستان... عبدی: باشه.. فیلا برو.. محمد: چشم آقا... از اتاق آقای عبدی خارج شدم.. ب سمت اتاق خودم رفتم.. آقای عبدی راس میگفت... این چند مدت خیلی بی نظم شده بودم... پرونده رو باز کردم و شروع کردم ب خوندن... در اتاق زده شد و سعید وارد اتاق شد.. +جانم سعید؟! _سلام آقا.. بچه ها خوبن؟! +رسول ک اره.. ولی داوود هنوز بهوش نیومده.. _ای بابا.. 😞 اقا میشه برم بیمارستان؟! +اره.. وایسا ی نیم ساعت دیگه با هم میریم... •••••••••••••••••••••••••••• پ ن: محمد نمیدونه داوود بهوش اومده....