eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت بیست و هشتم رسول شرمنده سرش رو انداخت پایین... با بغض گفت: رسول جان ... مامان فروغ حالش خوب نیست.. اخم محوی روی صورتم نشستم و گفتم: خدا شفا بده ... کلافه گفت : منظورم این نیست رسول منظورم اینه .. پریدم توی حرفش گفتم : منظورت چیه پس ؟؟! بغضش بیشتر شد با صدای لرزون گفت : رسول ، مامان فروغ می خواد   تو رو ببینه .. از حرفش عصبی شدم ، خنده عصبی زدم و گفتم : یه بار دیگه تکرار کن ،.... اینی که می خواد منو ببینه همونی  نیست  که منو از خونش انداخت بیرون .. اشکی از گوشه چشمش زد بیرون گفت : رسول،  اون مادر بزرگته .. بخاطر فشار عصبانیت از جام بلند شدم چند قدم فاصله گرفتم با عصبانیت دستم رو توی مو هام کشیدم بلند گفتم : اون اگر  یه درصد حتی اگه یه درصد منو نوه خودش می دونست ،  اونجوری منو از خونش بیرون نمی نداخت .. دستپاچه بلند شد و گفت : رسول درک کن اون موقع بابات مرد دقیقا چند سال بعد شهادت مهدی ، اون فقط حالش خوب نبود  .. بغضم با عصبانیت قاطی شد و بلند تر گفتم : عمه، مگه من پسرش رو ازش گرفتم؟ ،، چرا باید همه اون عقده رو روی یه نوجوون بی کس و کار خالی کنه ...     بغضش ترکید : رسول می خواد ازت حلالیت بگیره ، باور کن حالش خوب نیست داره از دست میره ... پوزخندی زدم قطره اشک روی گونه ام اوفتاد گفتم : چی شد ، نکنه میترسه حلالیت نگیره آه یه بچه یتیم تو بهشت دامن گیرش میشه ..   گریه اش شدت گرفت : رسول ترو خدا ، بخدا قسم که هر شب داره خواب مهدی رو میبینه ، بخاطر مهدی هم که شده بیا .. حالم داشت از خودم بهم می خورد . آروم گفتم : عمه من نمی بخشمش ، بخدا که نمی بخشم ، حداقل بخاطر حرفایی هم که بهم زد نمی بخشم .. سریع گفت : باشه .... باشه رسول نبخشش فقط بیا ، قبل از اینکه از دست بره بیا .. گریه اش بیشتر شد ، کل خونه رو صدای گریه هاش گرفته بود . رفتم سمتش بغلش کردم و گفتم : باشه عمه میام ،، دیگه گریه نکن .. چند تا نفس عمیق کشید  و   گفت : باشه رسول جان ، ممنونم فردا بعد ظهر می تونی بیای ؟؟! برام سخت بود اما گفتم : آره.. میام .. بغلم کرد ، بوسی رو پیشونیم کاشت ، آروم خداحافظی کرد و رفت .. آروم گوشه خونه نشستم آروم گفتم : خدایا چرا تا می خوام زندگی کنم ، اینطور میکنی .... به ساعتم نگاه کردم ، بلند شدم برم بیمارستان پیش داوود  ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : خدا شفا بده ...) پ ن : می‌ترسه آه بچه یتیم دامنش رو بگیره. پ ن : خدایا چرا تا می خوام زندگی کنم....
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت بیست و نهم رسول روی صندلی کنار جسم بی جون داوود نشسته بودم، ، آروم دستش رو گرفتم ، به ضربان قلبش نگاه کردم با بغض گفتم : حواست باشه ها ، این خط صاف بشه منم باهات می میرم .. قطره اشکی از چشمم اوفتاد آروم گفتم : هر چقد خوابیدی دیگه بس بیدار شو بریم خونه ،، اصلا تو خودت خسته نمیشی اینقد می خوابی ؟ . به چهره ارومش نگاه کردم گفتم : اینقد دیر بیدار میشی که اخر جنازه منو تحویلت میدن ، میگی نه ؟ حالا بشین و نگاه کن ک فردا چطور قراره جون بدم آقا داوود.. آروم از روی صندلی بلند شدم و رفتم بیرون ، روی یکی از صندلی ها نشستم و سرم رو به دیوار تکیه دادم  .. چشام رو بستم  ... محمد یک بار دیگه تکرار کردم : آقای عبدی ، نمیشه حداقل بزاریم داوود بهوش بیاد بعد ؟ با قاطعیت گفت : نه نمیشه ، داوود معلوم نیست کی به هوش بیاد ، ما نمی تونیم منتظر بمونیم هر لحظه امکان داره از سیستان و بلوچستان هم فرار کنه . حرفش کاملا منطقی بود ، اما برای خودم سخت بود قبول کردنش.. که دوباره گفتم : خب میتونیم یه نیروی دیگه رو بفرستیم .. با همون لحن گفت : بازم نمیشه ، هر کدوم از نیرو های تو الان یه مسئولیتی دارن که نمی تونن این ماموریت رو برن .. چند ثانیه مکث کرد و ادامه داد : این برای رسول یه ماموریت محسوب میشه نه یه توبیخ .. کاری که رسول کرده هم جون یه نیرو الان به خطر اوفتاده هم پرونده ، پس اگه می خوای می تونی منتظر بمونی تا مقامات بالا براش توبیخ در نظر بگیرن ....، که اصلا شبیه توبیخ الان نیست . حتی نیاز به فکر کردن هم نبود ، بهتر بود خودم توبیخش کنم ، قبل از اینکه یه توبیخ دیگه براش در نظر بگیرن ، که‌مطمئن بودم رسول اذیت میشد در اون شرایط .. سرم رو تکون دادم و گفتم : چشم ، بهش میگم .. به آقای عبدی نگاه کردم و گفتم : اما منم مقصرم که قضیه رو به رسول نگفتم .. بعد از چند ثانیه مکث گفت : اون چه می دونست چه نمی دونست قانون رو زیر پا گذاشت پس فرقی نداره ..    از روی صندلی بلند شد و گفت : پس فردا چهار شنبه شب باید بره .. گفتم : منم میتونم باهش برم بعد برگردم ؟ همونطور که داشت میرفت بیرون گفت : هر طور خودت صلاح میدونی . روی صندلی نشستم،  چشام رو روی هم گذاشتم ، کلافه شده بودم اما مگه چاره ای هم بود ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : این خط صاف شه منم میمیرم))! پ ن : آخر جنازه منو تحویل میگیری ..! پ ن : توبیخ رسول ....
سلام ). اگه امروز در پارت گذاری تاخیر پیش اومد به بزرگی خودتون ببخشد ، یه مسافرت دو روزه اومدم امکان داره آنتن نداشته باشم ..)☘
دکتر نوار قلب مرا با وضو بگیر ؛ دندانه های سین حسین است این خطوط...❤️🕊 https://eitaa.com/Admin_Gando
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب آیینه داران را سپیده حسین ابن علی را نور دیده تمام عمر را یا ایهاالناس تپش های دلم می گوید عباس❤️🕊 https://eitaa.com/Admin_Gando
نبینید آرومیم یا که خاموشیم، اگر روزی امام امت فرمان دهند، ما کفن می‌پوشیم...🕶 https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی رسول با صدای امیر چشمام رو باز کردم،  گیج به اطرافم نگاه کردم که متوجه شدم دیشب تو بیمارستان موندم ، به امیر نگاه کردم ، بهش سلام کردم که اونم صندلی کنارم نشست. همونطور که به اطراف نگاه می کرد گفت :  دکتر تو اتاق داوود بود .. با نگرانی گفتم : خب چی شد .؟ نگاهم کرد، و گفت : هیچی گفت همون طوره .. چند دقیقه چیزی‌نگفت و بعد گفت : داییم  تو رو دوست داره ، مگر نه نمی ذاشت همینطوری سایت رو ول کنی بیای بیمارستان .. گفتم : دایی منظورت آقا محمده ؟  با سرش حرفم رو تایید کرد ، با شنیدن این حرف لبخند غمگینی روی لبم نًشست که گفت : البته این دوست داشتن بخاطر تو نیست .. لبخند روی لبم خشک شد با تعجب گفتم : منظورت چیه ؟ خیلی سرد نگاهم کرد و گفت : خب میدونی تو از نظر ظاهری خیلی شبیه برادر شهید آقا محمدی ، پس اون اگه محبتی هم میکنه  بخاطر خودت نیست ... پس فک نکن خیلی محبوبی ... نمی دونم چرا با  حرفاش انگار برق سه فاز بهم وصل کرده بودن... انگار بدجور از دست محمد دلخور شده بودم ... خواستم حرفی بزنم ، اما حرفی برای گفتن نداشتم .. از روی صندلی بلند شدم بدون خداحافظی سمت خروجی حرکت کردم ... به سایت که رسیدم ، دلم می خواست برم همه ی حرفای امیر رو به محمد بگم  ، اما ... اما چرا مگه مهم بود اصلا ،، فقط می خواستم یه چند ساعت مرخصی بگیرم همین .. محمد رسول در اتاق رو زد و اومد تو،  خیلی سرد سلام کرد ، جوابش رو دادم ، که خیلی آروم بدون اینکه نگاهم کنه گفت : آقا اگه میشه یه چند ساعت مرخصی می خوام .. از رفتارش تعجب کردم،  می خواستم قضیه ماموریت رو بهش بگم که قبلش پشیمون شدم و گفتم: مرخصی برای چی ، اتفاقی اوفتاده؟ آروم گفت : حال مادر بزرگم خوب نیست باید ببینمش .!. سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه چهار ساعت مرخصی مینویسم ، آروم تشکری کرد و رفت بیرون .. رسول سریع از سایت بیرون رفتم و سمت خونه فروغ حرکت کردم بعد از چند دقیقه رسیدم سر کوچه ، از موتور پیاده شدم ، به ته کوچه بن بست نگاه کردم،  یه در قدیمی کرم رنگ ته کوچه بود  ، حالم بد شد  ، یادمه اون شب توی همین کوچه  یه جوری به بیرون هولم داد که خوردم زمین، آروم به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم زنگ قدیمی رو فشار دادم ، که یه صدای آشنا گفت " وایسا اومدم. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : فکر نکن خیلی محبوبی ...! پ ن :‌ برق سه فاز .. پ ن : یه جوری هولم داد خوردم زمین ...)!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و یکم رسول که صدای آشنایی گفت : وایسا اومدم ... چند دقیقه  بعد،  پریسا جلوی در ظاهر شد ، نگاه سردش تا مغز و استخونم نفوذ .کرد ،، آروم گفتم : سلام .. با لحن سردی گفت : سلام ، از این طرفا راه گم کردی ؟ چند ثانیه مکث کردم که از کنار در رفت کنار بعد رفتم تو .. داخل حیاط که شدم عمه اومد بیرون ، با دیدنم  لبخندی زد و اومد سمتم با مهربونی گفت : خوش اومدی رسول جان .. فکر کردم بعداز ظهر  میای ... سرم رو تکون دادم و گفتم: آره، ، ولی‌ بعد از ظهر کار دارم ، الان اومدم.. با مهربونی تعارفم کرد برم داخل خونه ،،، داخل خونه که رفتم با دیدن ادمای روبه روم عرق سردی روی پیشونیم نشست ،، با داخل رفتن من سکوت سنگین و آزار دهنده ای به وجود اومد ، همه برای لحظه ای به من خیره شدن ،، احساس خفگی می کردم،  که عمو امیر با لبخند به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت : سلام رسول خوبی ؟! تشکر کردم .. بعد از عمو هم نیما اومد سمتم بهم دست داد ..بقیه هم به ترتیب سلام کردن،  اول ارمان بعد هم نوید و در آخر زن عمو با نگاه سردی بهم سلام کرد ... با تعارف نیما ، روی مبل کنارش  نشستم .. فضای خونه به حالت قبلی برگشت ، نوید و آرمان با لپ تاپ مشغول  بودن .. عمو امیر خیره به صفحه گوشیش بود . آروم لبام رو به گوش نیما نزدیک کردم و گفتم : بقیه کجان؟ آروم گفت : بقیه ای نیست همه هستن .. ادامه دادم : منظورم عمو حمیده!.. سری تکون داد و گفت: اها ،  دو روزه رفته ماموریت..   پرسیدم: اگه رفته ماموریت زنش اینجا چیکار میکنه ؟! بیخیال شونه ای بالا انداخت ... دیگه چیزی نگفتم که زن عمو گفت : خیلی خوب شد اومدی رسول،  اخه با اون اتفاقاتی که اوفتاد فکر میکردم  عمرا دیگه این طرفا ببینمت ... لبخند  سردی زدم ، عمو امیر با اخم نگاهی به زن عمو کرد و چیزی نگفت  ... چند دقیقه بعد عمه با سینی چایی اومد با مهربونی سینی رو جلوم گرفت،  چایی که برداشتم روی مبل نشست .. چند ثانیه بعد گفت : پریسا کو پس ؟؟ زن عمو نگاهی به من کرد و بعد به عمه گفت : حتما رفته تو اتاق ، اخه غریبه که میاد معذب میشه میره تو اتاق ... کلافه شدم ... الان غریبه با من بود ، نیما خواست چیزی بگه که من زودتر به عمه گفتم : مامان فروغ کجاست برم ببینمش؟ از روی مبل بلند شد و گفت: طبقه بالا ، بیا اتاقش رو نشونت بدم.. بلند شدم و همراه عمه از پله ها بالا رفت ، همینطور که بالا می رفت گفت : رسول جان یه وقت حرفای زن عموت رو به دل نگیری هااا .. پوزخندی زدم : نگران نباش ، من عادت دارم به حرفاش..  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : من عادت دارم ...)