eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب آیینه داران را سپیده حسین ابن علی را نور دیده تمام عمر را یا ایهاالناس تپش های دلم می گوید عباس❤️🕊 https://eitaa.com/Admin_Gando
نبینید آرومیم یا که خاموشیم، اگر روزی امام امت فرمان دهند، ما کفن می‌پوشیم...🕶 https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی رسول با صدای امیر چشمام رو باز کردم،  گیج به اطرافم نگاه کردم که متوجه شدم دیشب تو بیمارستان موندم ، به امیر نگاه کردم ، بهش سلام کردم که اونم صندلی کنارم نشست. همونطور که به اطراف نگاه می کرد گفت :  دکتر تو اتاق داوود بود .. با نگرانی گفتم : خب چی شد .؟ نگاهم کرد، و گفت : هیچی گفت همون طوره .. چند دقیقه چیزی‌نگفت و بعد گفت : داییم  تو رو دوست داره ، مگر نه نمی ذاشت همینطوری سایت رو ول کنی بیای بیمارستان .. گفتم : دایی منظورت آقا محمده ؟  با سرش حرفم رو تایید کرد ، با شنیدن این حرف لبخند غمگینی روی لبم نًشست که گفت : البته این دوست داشتن بخاطر تو نیست .. لبخند روی لبم خشک شد با تعجب گفتم : منظورت چیه ؟ خیلی سرد نگاهم کرد و گفت : خب میدونی تو از نظر ظاهری خیلی شبیه برادر شهید آقا محمدی ، پس اون اگه محبتی هم میکنه  بخاطر خودت نیست ... پس فک نکن خیلی محبوبی ... نمی دونم چرا با  حرفاش انگار برق سه فاز بهم وصل کرده بودن... انگار بدجور از دست محمد دلخور شده بودم ... خواستم حرفی بزنم ، اما حرفی برای گفتن نداشتم .. از روی صندلی بلند شدم بدون خداحافظی سمت خروجی حرکت کردم ... به سایت که رسیدم ، دلم می خواست برم همه ی حرفای امیر رو به محمد بگم  ، اما ... اما چرا مگه مهم بود اصلا ،، فقط می خواستم یه چند ساعت مرخصی بگیرم همین .. محمد رسول در اتاق رو زد و اومد تو،  خیلی سرد سلام کرد ، جوابش رو دادم ، که خیلی آروم بدون اینکه نگاهم کنه گفت : آقا اگه میشه یه چند ساعت مرخصی می خوام .. از رفتارش تعجب کردم،  می خواستم قضیه ماموریت رو بهش بگم که قبلش پشیمون شدم و گفتم: مرخصی برای چی ، اتفاقی اوفتاده؟ آروم گفت : حال مادر بزرگم خوب نیست باید ببینمش .!. سرم رو تکون دادم و گفتم: باشه چهار ساعت مرخصی مینویسم ، آروم تشکری کرد و رفت بیرون .. رسول سریع از سایت بیرون رفتم و سمت خونه فروغ حرکت کردم بعد از چند دقیقه رسیدم سر کوچه ، از موتور پیاده شدم ، به ته کوچه بن بست نگاه کردم،  یه در قدیمی کرم رنگ ته کوچه بود  ، حالم بد شد  ، یادمه اون شب توی همین کوچه  یه جوری به بیرون هولم داد که خوردم زمین، آروم به سمت خونه حرکت کردم وقتی رسیدم زنگ قدیمی رو فشار دادم ، که یه صدای آشنا گفت " وایسا اومدم. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : فکر نکن خیلی محبوبی ...! پ ن :‌ برق سه فاز .. پ ن : یه جوری هولم داد خوردم زمین ...)!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و یکم رسول که صدای آشنایی گفت : وایسا اومدم ... چند دقیقه  بعد،  پریسا جلوی در ظاهر شد ، نگاه سردش تا مغز و استخونم نفوذ .کرد ،، آروم گفتم : سلام .. با لحن سردی گفت : سلام ، از این طرفا راه گم کردی ؟ چند ثانیه مکث کردم که از کنار در رفت کنار بعد رفتم تو .. داخل حیاط که شدم عمه اومد بیرون ، با دیدنم  لبخندی زد و اومد سمتم با مهربونی گفت : خوش اومدی رسول جان .. فکر کردم بعداز ظهر  میای ... سرم رو تکون دادم و گفتم: آره، ، ولی‌ بعد از ظهر کار دارم ، الان اومدم.. با مهربونی تعارفم کرد برم داخل خونه ،،، داخل خونه که رفتم با دیدن ادمای روبه روم عرق سردی روی پیشونیم نشست ،، با داخل رفتن من سکوت سنگین و آزار دهنده ای به وجود اومد ، همه برای لحظه ای به من خیره شدن ،، احساس خفگی می کردم،  که عمو امیر با لبخند به طرفم اومد محکم بغلم کرد و گفت : سلام رسول خوبی ؟! تشکر کردم .. بعد از عمو هم نیما اومد سمتم بهم دست داد ..بقیه هم به ترتیب سلام کردن،  اول ارمان بعد هم نوید و در آخر زن عمو با نگاه سردی بهم سلام کرد ... با تعارف نیما ، روی مبل کنارش  نشستم .. فضای خونه به حالت قبلی برگشت ، نوید و آرمان با لپ تاپ مشغول  بودن .. عمو امیر خیره به صفحه گوشیش بود . آروم لبام رو به گوش نیما نزدیک کردم و گفتم : بقیه کجان؟ آروم گفت : بقیه ای نیست همه هستن .. ادامه دادم : منظورم عمو حمیده!.. سری تکون داد و گفت: اها ،  دو روزه رفته ماموریت..   پرسیدم: اگه رفته ماموریت زنش اینجا چیکار میکنه ؟! بیخیال شونه ای بالا انداخت ... دیگه چیزی نگفتم که زن عمو گفت : خیلی خوب شد اومدی رسول،  اخه با اون اتفاقاتی که اوفتاد فکر میکردم  عمرا دیگه این طرفا ببینمت ... لبخند  سردی زدم ، عمو امیر با اخم نگاهی به زن عمو کرد و چیزی نگفت  ... چند دقیقه بعد عمه با سینی چایی اومد با مهربونی سینی رو جلوم گرفت،  چایی که برداشتم روی مبل نشست .. چند ثانیه بعد گفت : پریسا کو پس ؟؟ زن عمو نگاهی به من کرد و بعد به عمه گفت : حتما رفته تو اتاق ، اخه غریبه که میاد معذب میشه میره تو اتاق ... کلافه شدم ... الان غریبه با من بود ، نیما خواست چیزی بگه که من زودتر به عمه گفتم : مامان فروغ کجاست برم ببینمش؟ از روی مبل بلند شد و گفت: طبقه بالا ، بیا اتاقش رو نشونت بدم.. بلند شدم و همراه عمه از پله ها بالا رفت ، همینطور که بالا می رفت گفت : رسول جان یه وقت حرفای زن عموت رو به دل نگیری هااا .. پوزخندی زدم : نگران نباش ، من عادت دارم به حرفاش..  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : من عادت دارم ...)
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
یه چالش ..) تا الان یا با خوندن این پارت ها چه حسی بهتون دست داد .. چه حسی درباره خانواده پدری رسول بهتون دست داد ، نظرتون درباره امیر .. خلاصه که هر چی تو ذهنتونه بگید .. https://daigo.ir/secret/31654746856
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ولی قبول دارید این سکانس نه تکرار میشه و نه تکراری.! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
هرچه آید به سرم باز بگویم،گذرد وای از این عمر که با میگذرد،میگذرد...! _سعدی(: ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
__ شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟ روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando