eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
__ شازده کوچولو پرسید: غم انگیزتر از اینکه بیای و کسی خوشحال نشه چیه؟ روباه گفت: بری و کسی متوجه نشه! ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
3.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
و اما حسین یا منوچ؟ هرچی دوست داری صدا کن داداش😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
و‌غـم‌لحظھ‌اۍ‌برایـم‌آشڪار‌شد ڪھ‌هر‌چروڪ‌صورتـش‌روز‌هاۍ ‌انتـظارش را‌بھ‌نمـٰایش‌مۍ‌گذاشت!! - مـٰادر‌شھید‌را‌مۍ‌گویـم:)🌱 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و دوم رسول به در اتاق که رسیدیم آروم گفت : من میرم پایین ، کاری داشتی صدام بزن .. باشه ای زیر لب گفتم ،، بعد از رفتنش به در  خیره شدم ...شاید اگه کارای اون نبود الان ادمای اون پایین اینطور با من حرف نمیزدن ... با دست لرزونم چند تقه به در زدم و بعد آروم بازش کردم و رفتم داخل ... روی یه تخت کنار پنجره بی حال دراز کشیده بود و چشماش بسته بود ...  کنار صندلی روی تخت نشستم ... چند ثانیه بعد با مشکل چشماش رو باز کرد ، لبخند بی جونی زد   و گفت : او....اومدی؟؟ آروم سلام کردم ، بهش خیره شدم توی این چند سال خیلی پیر شده بود... دوباره پرسید : حا....لت خو...به؟ آروم گفتم: خوبم....‌ به صورتم خیره شد و گفت : چقد ...بزرگ ...شدی  ... سری تکون دادم.. آروم گفتم : چند سال از بیرون اوفتادنم میگذره ... چند تا نفس عمیق کشید و گفت : من...د..دیگه ( دم و بازدم ) اخر ..عمرمه...‌ می ..دونم ...در حقت .....بدی کردم .. چیزی نگفتم که ادامه داد : رس....ول منو.....حلال میکنی ؟ بغضی که توی گلوم بود نمی ذاشت چیزی بگم بهش خیره شدم گفتم : خودت چی فکر میکنی ؟  چیزی‌نگفت چشماش رو بست و بعد باز کردو  گفت :منو ...ببخش . .. ادامه داد : دی....شب ... خواب .... مهدی ..ر..و دیدم ( قطره اشکی از چشماش پایین اومد ) گفت ،....اگه ،.،.از رسول حلالیت ...نگیری ... نمی بخشمت ... اشک هام روی گونه ام اوفتاد به چهره اش خیره شدم. با بغض‌گفتم : چرا زودتر یاد من نیوفتادی ؟؟ الان که عمو اومده به خوابت یادم اوفتادی .. با خواهش نگاهم کرد و گفت: رس...ول .. من ..اشتباه ..کردم. چشام رو بستم قطره های اشکم رو پاک کردم و‌گفتم : فقط بخاطر عمو مهدی ...... حلالت میکنم .. لبخندی روی لبش نشست آروم دستش رو باز کرد و گفت: میای بغلت ....کنم ؟؟! با بغضم سرم رو تکون دادم، ، سرم رو بردم نزدیک بدن ضعیفش رو بغل کردم ، بوسه آرومی روی پیشونیم کاشت.. اشک روی گونه ام روی لباسش اوفتاد... بعد از چند دقیقه بلند شدم و گفتم : من دیگه باید برم.. سرش رو آروم تکون داد و گفت: مرا..قب خودت باش ....رسول جان .. سرم رو تکون دادم و سریع از اتاق بیرون رفتم ، آروم از پله ها پایین رفتم با عمه خداحافظی کردم وقتی برای موندنم اصرار کرد گفتم : نمی خوام با موندنم بقیه معذب شن ..زن عمو با شنیدن این حرف با پوزخند نگاهی بهم کرد و نگاهش رو ازم گرفت    .از خونه زدم بیرون ، ، که نیما پشت سرم اومد  با لبخند زورکی گفت : زن عموت از همون اول هم مث افعی نیش میزد تو دلخور نشو .. لبخندی زدم ، خداحافظی کرد و رفت داخل  ، سوار موتور که شدم بغضم شکست ،،، روحم حتی وجودم خسته بود ، با بیحالی سمت سایت حرکت کردم. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : از بیرون انداختنم چند سال میگذره .. پ ن : مث افعی نیش میزد ..
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و سوم رسول به سایت که رسیدم دستی به چشام اوردم از اشک پاکشون کردم ... پشت در اتاق محمد که رسیدم خواستم در بزنم و بهش بگم اومدم ،، دستم رو سمت دستگیره بردم که ... حرفای امیر تو مغزم اکو شد .. مردد دستم رو پایین اوردم و سمت میزم رفتم.. روی صندلی نشستم و به اطرافم نگاه کردم،  فقط جای داوود خالی بود ... محمد به ساعت دستم نگاه کردم،  تا الان مرخصی  رسول تموم شده بود اما خبری ازش نبود .. خواستم بهش زنگ بزنم که پشیمون شدم،  از اتاق رفتم بیرون . به میز رسول نگاه کردم، ، سرش رو روی میز گذاشته بود ،، انگار خوابش برده بود .. نمی دونم چرا وقتی اومده بود بهم نگفته بود .. ☆☆☆ توی اتاق بودم که رسول در زد و اومد تو ،، سلام کرد و گفت: آقا گزارش اوردم .. به صورتش نگاه کردم، خستگی ، ناراحتی موج میزد ... سری تکون دادم و گزارش رو ازش گرفتم ،، به پایین گزارش نگاه کردم نوشته بود " رسول موحد " .. پس خیلی خوب میشد فهمید که حالش خوب نیست.. می خواست بره بیرون که گفتم: رسول بشین کارت دارم.. آروم روی صندلی نشست و گفت : چیزی شده آقا. چطور می تونستم بهش بگم... مستقیم بهش نگاه کردم و گفتم: یه ماموریت برات پیش اومده ... که باید بری .. اول تعجب کرد بعد با نگرانی گفت : آقا متوجه نشدم میشه یه بار دیگه تکرار کنید ... اینبار خیلی سرد گفتم : یه ماموریت شهرستان پیش اومده باید بری ... مستقیم بهم نگاه کرد..   نگرانی تو چشماش خیلی خوب معلوم بود... با صدای گرفته گفت: آقا...اقا نمیشه یکی دیگه بره .. چشمام خالی از احساسی بهش خیره شد و گفت: نه ،،،‌ ترسده بود سریع گفت : اما آقا ...من باید پیش داوود بمونم ... اصلا شما که میدونی من به درد ماموریت نمی خورم ..  شما میدونی من اگه برم پرونده به خطر می افته  .... بهش خیره شدم،  دیگه داشت گریش میگرفت .. اما من نمی تونستم کاری کنم ... صدام رو بالا بردم گفتم : نمیشه ..... این ماموریت یه توبیخ بخاطر زیر پا گذاشتن قانون کارته .... متوجه ای یا باز می خوای رو حرف من حرف بزنی ..  ••••••••••••••••••••••••• پ ن : رسول ...)!