eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بریم پارت بزاریم ؟
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی چهارم محمد با جدیت نگاهش کردم صدام رو بالا بردم گفتم : نمیشه .... این ماموریت در اصل یه توبیخ بخاطر زیر پا گذاشتن قانون کارته... متوجه ای یا باز می خوای رو حرف من حروف بزنی... جا خورد. چند ثانیه با شوک بهم نگاه کرد.. سرش رو انداخت پایین، حس کردم الاناس بغضش بشکنه.. ولی هیچ واکنشی نشون نداد  .. آروم با صدای گرفته گفت : آقا..‌اگه از همون اول می گفتین توبیخه،  من که حرفی نمی زدم .. دلم می خواست بلند شم محکم بغلش کنم ولی... با  همون لحن گفتم : فردا نزدیکاش غروب با هواپیما میری سیستان و بلوچستان... امشب برو خونه فردا هم تا غروب نمی خواد بیای .. هیچی نگفت ، خیلی راحت می شد فهمید قلبش شکسته .. گفتم : خسته نباشی.. خیلی‌اروم بلند شد،  با اجازه ای گفت از اتاق بیرون رفت .. کلافه دستی چنگی به موهام زدم ... رسول بی جون تر از اونی بودم که برم نماز خونه ،، همونجا روی صندلیم نشستم .. دستم رو چشام گذاشتم ،، چرا جا خوردم؟ من که میدونستم کاری که دارم میکنم توبیخ داره ... تمام این بهونه ها رو اوردم که از محمد دور نشم ... اره . من توی همین مدت کوتاه بهش وابسته شده بودم و الان داشتم یه جای دور از محمد توبیخ میشدم که خودش یه توبیخ بود ... سرم رو میز گذاشتم ... شاید حرفای امیر درست بود .. محبت های آقا محمد فقط برای یه شباهته ..   نه برای خودم .. ☆☆☆ با دستی که روی شونه ام حس کردم سرم رو برگردوندم  .. با دیدن آقا محمد خواستم بلند شم که نذاشت ، نگاهش کردم : چیزی شده آقا؟ بهم نگاه کرد : هنوز نرفتی؟ سرم رو انداختم پایین و گفتم : نه آقا هنوز نرفتم .. _ با چی میری ؟ + موتور اقا بهم گفت : الان که هوا خرابه ، بارون هم داره میاد .. سوالی نگاهش کردم که گفت : من دارم میرم خونه ، تو رو هم میرسونم .. خجالت زده گفتم :  نه آقا دست شما درد نکنه،  خودم با یه چیزی میرم .. همونطور که داشت میرفت گفت : حرف نباشه ،، تو پارکینگ منتظرم ... سمت سیستم برگشتم ،، چاره ای نبود، ، سیستم رو خاموش کردم.. نمی دونستم باید اون لحن سردش رو باور کنم یا این توجه هاش رو ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن: لحن سرد .. پ ن : دوری محمد خودش توبیخه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و پنجم محمد پیش آسانسور منتظر رسول وایسادم ،، چند دقیقه بعد اومد . رفتیم داخل آسانسور،  دکمه پارکینگ رو فشار دادم ... به رسول نگاه کردم ، به کفش هاش خیره شده بود و  هیچ حرفی نمی زد .. به پارکینگ که رسیدیم سمت ماشین حرکت کردم و رسول هم خیلی‌آروم چند قدم عقب تر پشت من میومد ... رسول چند دقیقه ای از حرکتمون گذشته بود که توی یه ترافیک سنگین گیر کردیم .. دونه های بارون آروم با شیشه برخورد میکرد و سکوت سنگین بینمون رو می شکست ... به ماشین های جلویی که بخاطر بخار روی شیشه تار می دیدمشون خیره شده بودم .. قلبم برای داوود متلاشی شده بود و جدا شدن از محمد دور از ذهن بود .. بغض راه گلوم رو بسته بود دلم می خواست بلند بلند گریه کنم محمد پشت فرمون زیر  چشمی نگاهی به رسول کردم و اروم گفتم : این ترافیک فعلا فعلنا بعید می دونم باز شه .! چیزی نگفت فقط به جلو خیره شده بود بهش نگاه کردم و گفتم : حالت ...خوبه ؟ با چشمای اشکی نگاهم کرد و بعد نگاهش رو گرفت و گفت : آقا.. محمد ‌...شما ... از دست من ناراحتی ...؟ بهش خیره شدم آروم گفتم : نه رسول جان ناراحت چرا ؟   پوزخندی زد و گفت : من ... من همیشه گند می زنم ... بهش خیره شدم و‌ گفتم: این چه حرفیه ؟ .. تو خیلی هم خوبی . خجالت زده سرش رو پایین انداخت آروم چند کلمه زمزمه کرد. و بعد گفت : اگه گند نمی زدم ، الان داوود روی تخت بیمارستان نبود ، منم تبعید نمی شدم یه شهر دیگه ... با شنیدن این حرف فهمیدم چقد تحت فشاره که جای توبیخ میگه تبعید .... دستش رو محکم گرفتم و گفتم  : دیگه نشنوم این حرفو میزنی ،، اینقد هم نگو  تبعید تو برای داوود داری میری ... ••••••••••••••••••••••••• پ ن : تبعید ..
یه پارت هدیه هم میزارم براتون
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و ششم محمد حرفی نزد ... ترافیک آروم آروم باز شد .. سرش رو به شیشه تکیه داد و با صدای گرفته گفت : الان که داوود بیمارستان خوابیده، ، خیلی تنهام ،،، فقط ... فقط دلم یه برادر می خواد ، یه برادر واقعی .. انگار با حرفش ضربان قلبم رفت بالا .. نگاهش کردم همونطور  که سرش رو به شیشه تکیه داده بود ... آروم گفتم: رسول جان احساس تنهایی چرا ؟!  کلی همکار داری مثل فرشید یا سعید ، پدرت ، مادرت ، دوست  ، اقوام .. چند ثانیه رنگش پرید ، انگار زور میزد که گریه نکنه ، خیلی آروم گفت : من نه پدر دارم نه مادر ، نه اقوام نه حتی دوست و رفیق .. شوکه شدم بهش نگاه کردم،  با حرفش قلبم آتیش گرفت .. آروم گفتم : خدا رحمتشون کنه ... چی می تونستم بگم در مقابل این همه دردی که داشت تحمل می کرد .. رسول به در خونه که رسیدیم تشکر کردم ، پیاده شدم که آقا محمد هم پیاده شد ،، با تعجب گفتم : چیزی شده؟ که‌گفت : فردا نزدیکای غروب بیا سایت که بریم فرودگاه ،، خودمم میام باهات ... لبخند پهنی رو لبم نشست با ذوق گفتم: ینی هستین تا آخر ماموریت...؟ با لبخند  گفت: نه ،، فقط باهات میام بعد برمیگردم ... لبخند روی لبم خشک شد آروم گفتم اها اومد نزدیکم وایساد ، با تعجب نگاه کردم ، که محکم بغلم کرد و من خسته ترین ادم توی بغلش حل شدم و آرامش بهم تزریغ شد ،، دم گوشم گفت : خودم برادرتم ،، برادر واقعی .. خودم مثل کوه پشتتم ... باور نمی شد من بودم که این حرفا رو داشتم می شنیدم،  بعد از چند سال تنهایی و آوارگی،  یه نفر اینطور بغلم کرده بود .. منم محکم بغلش کردم ، بوسه ای روی شونه اش کاشتم .. آروم از هم جدا شدیم، ، با لبخند خداحافظی کرد سوار ماشین شد و رفت ... ...... روی تخت درازکشیدم، از ترحم بدم میومد ولی این ترحم نبود،  انگار خستگی این روز رو با بغل کردن محمد از بین برده بودم ،، ، که حرفای امیر توی گوشم پیچید ،، " اون تو رو فقط بخاطر شباهت به برادرش دوست داره نه خودت " قطره اشکی از چشمم اوفتاد ، دیونه وار توی اتاق داد زدم : اصلا مگه مهمه ؟؟؟؟.... مگه مهمه که چرا بهم توجه  میکنه ؟؟؟... مگه مهمه منو بخاطر شباهت با برادرش دوست داره ...؟؟؟؟؟؟ نفس کم اوردم هق هقم توی اتاق پیچید ، با گریه آروم گفتم : مهم ... مهم اینه بعد از این همه سال یکی بهم توجه میکنه ،،، حالا به هر دلیلی ... پاک دیونه شده بودم .. ••••••••••••••••••••••••• پ ن : دلم یه برادر میخواد پ ن : خودم برادرتم ، برادر واقعی ..
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنده ترین روز های زندگی یک مرد روز هایی که در مبارزه می‌گذرد🇮🇷⛓️ https://eitaa.com/Admin_Gando
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دࢪ‌انتظـٰار‌‌نشستھ‌اۍ؟دࢪ‌انتظـٰاࢪ‌بِایسٺ؛ هنوزحضࢪټ‌معـشوق‌یـٰارمۍ‌خواهد🕶 https://eitaa.com/Admin_Gando