1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
زنده ترین روز های زندگی یک مرد روز هایی که در مبارزه میگذرد🇮🇷⛓️
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
2.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کمی آرامش حق ماست🌱🕊
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
دࢪانتظـٰارنشستھاۍ؟دࢪانتظـٰاࢪبِایسٺ؛
هنوزحضࢪټمعـشوقیـٰارمۍخواهد🕶
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
ای پناه دل بیپناه ها حسین جان❤️
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
گنگ خونتون نیفته🇮🇷⛓️
اللهم الحفظ قائدنا الامام الخامنه ای
#اد_اباصالح
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت سی و هفتم
محمد
توی اتاق نشسته بودم ... فکر میکردم ، به حرفای رسول، به تنهایی که داره زجرش میده ..
داوود قبلا یه چیزایی در مورد خانوادش گفته بود اما .. نمی دونستم اینقد وضع روحیش خرابه ... رسول تنها بود .. خیلی تنها .. وقتی حال توی ماشینش رو دیدم ، حالش رو خوب فهمیدم ... چقد رفتارش منو یاد فرزاد می نداخت ..
( گذشته )
چند روز از شهید شدن بابا گذشته بود ... نگران حال فرزاد بودم .. خیلی نگران ..
سمت اتاقش حرکت کردم ، آروم در اتاقش رو باز کردم ..
روی تخت دراز کشیده بود ، چشماش بسته بود ولی می دونستم بیداره..
کنارش نشستم آروم گفتم : فرزاد داداش ، بیا بیرون یه چیزی بخور..
چشماش رو باز کرد همزمان قطره اشکی از چشماش پایین اومد. بهم نگاه کرد لب زد : نباید بابا اینطور از پیشمون میرفت .
دلسوز نگاهش کردم آروم گفتم: فرزاد عزیزم تو که میدونی بابا چند سال بود که جانباز بود ... بابا داشت اذیت می شد ..
چونه اش لرزید گفت : پس من الان اذیت نمیشم ؟!
هیچی نمی تونستم بگم .. روی تخت نشست با بغض گفت : محمد من مثل تو اینقد قوی نیستم ، من .. ( گریه اش شدت گرفت ) من بدون بابا می میرم ..
سریع کنارش رو تخت نشستم، بغلش کردم...
با گریه گفت : من خیلی تنهام محمد.. گریه نذاشت ادامه حرفش رو بگه ..
سرش رو محکم به سینم چسبوندم گفتم: فرزاد تو هیچ وقت تنها نیستی ، تو خدا رو داری ، عزیز رو داری ، فرزاد تو منو داری ...)
قطره اشکی از چشمم اوفتاد که با اومدن عطیه به اتاق از فکر بیرون اومدم.. آروم گفت : محمد میای شام بخوریم.؟
با لبخند گفتم: بعله که میام شما برو منم میام ..
لبخندی زد و بیرون رفت
سر سفره نشسته بودیم کهگفت : محمد ، یه سوال بپرسم؟
با لبخند گفتم : جانم .
لبخند زد و گفت : یادته گفتی یه نیرو اومده سایت که خیلی شبیه فرزاده ، سرم رو تکون دادم که گفت : خب تو اذیت نمیشی .
با تعجب گفتم : چرا باید اذیت شم عطیه جان؟
مردد گفت : آخه گفتی خیلی شبیه فرزاده ، خب وقتی میبینیش خیال نمیکنی فرزاد برگشته یا یاد فرزاد نمی اوفتی .
لبخند زدم و گفتم: نه .. چرا باید وقتی رسول رو میبینم فک کنم فرزاد برگشته،.. بعضی وقتا با دیدنش یاد فرزاد می اوفتام اما نه همیشه ..
آروم گفت: میدونی چند روز پیش که امیر اومد پیش عزیز ، میگفت خیلی به این نیرو حس ترحم داری ، خیلی رفتارت ترحم آمیزه..
با تاسف گفتم : از دست امیر .... من توجهی که به همه نیرو هام دارم به رسول دارم ، ترحم هم وجود نداره، من رسول رو مثل برادرم دوست دارم .. من رسول رو به چشم فرزاد نگاه نمی کنم .. من رسول رو خود رسول میدونم ، انگار یه برادر دیگه دارم که اسمش رسوله ، نه کمتر نه بیشتر ...
لبخندی زد و چیزی نگفت .. منم ادامه ندادم، فقط تو سرم واسه امیر خط و نشون می کشیدم..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : این امیر ....
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღܝویߊܝღ
پارت سی و هشتم
رسول
به خودم توی آینه نگاه کردم.. لبخند زورکی تحویل خودم دادم . نگاهم رو سمت کوله ام چرخوندم کلافه به خودم گفتم: نه .. مث اینکه واقعا امشب باید بری .... حالا باز خوبه محمد باهات سوار هواپیما میشه
..
سمت در خونه رفتم ... از پله ها پایین رفتم ،می خواستم برم بیرون که صدای پیرزن صاحبخونه نگهم داشت ، برگشتم سلام کردم ، جوابم رو داد ..
مرموز نگاهم کرد وگفت : صبح میری شب میای؟
تعجبکردم ، گفتم : میرم سر کار..
سرش رو تکون داد ، ادامه داد : اجاره خونه روکیمیدی ..
پوکر گفتم : ببخشید ولی فعلا بیستمه ها ، مونده فعلا تا سر ماه ..
سریع گفت : به هر حال سر ماه من اجاره خونم رو میخوام..
سرم رو تکون دادم : چشم من حقوق بگیرم بهتونمیدم کرایه رو ..
خداحافظیکردم .. سوار موتور شدم ...
به گلزار شهدا که رسیدم ازموتورپیاده شدم .. شاخه گل نرگسرو دستم گرفتم .. ،، بعد از چند دقیقه حرکت ، به جای مد نظرم رسیدم ، به سنگ قبر نگاه کردم " مهدی موحد " لبخند تلخی روی لبم نشست، آروم نشستم ، شاخه گل رو روی مزارش گذاشتم ، ارومگفتم : سلام عمو ،... حالت خوبه؟
نمی دونستم باید چیبگم ،، هر بار که میومدم یاد گذشته می اوفتام و حالم از خودم بد میشد ...
با تلخندی گفتم : شاید سوال باشه برات چرا فروغ رو حلال کردم؟ معلومه، برای اینکه من به تو مدیونم عمو..
سرم رو روی سنگ قبر گذاشتم ، چشام رو بستم و باز هم بغض مزاحم ....
آروم گفتم : عمو میبینی حالم رو ، عمو کاش هیچ وقت مهاباد نمیومدی ، کاش هیچوقت نمیترسیدم و حقت رو میگرفتم ..
با صدای ضعیفی سرم رو بلند کردم ، یه دختر بچه جعبه خرما رو جلوم گرفت وگفت : عمو خیراته .
لبخند زدم یه دونه برداشتم، تشکر کردم ..
دوباره به سنگ قبر نگاه کردم اروم گفتم : عمو من که میگم ، اومدن محمد توی زندگی من یه اتفاق قشنگه ...
با صدای رعد وبرقیبه آسمون خیره شدم ، لبخند زدم ..
سرم رو پایین اوردم وگفتم : ما که داریممیریم ماموریت ، اگه نیومدم حلالم کن ... بلند شدم، بلند تر گفتم: حواست به داوود باشه ... فعلا خداحافظ عمو ...
از گلزار بیرون اومدمو سمت بیمارستان رفتم ..
☆☆☆☆
کنار تخت داوود رو صندلی نشسته بودم ، چهره مظلومش طوری بود که انگار تازه خوابیده بود ..
دست ولرمش رو گرفتم اروم گفتم: شما خجالت نمیکشی اینقد اینجا خوابیدی.. دیدی بهت گفتم اگه بفرستمت محمد توبیخم میکنه ، بفرما حالا من باید برم ماموریت.. چند ثانیه نگاهش کردم بغضم رو قورت دادم و گفتم: ... داوود ... قول میدی وقتی بیام بیدار شده باشی ؟ ، قول دادی ها مرده و حرفش .
به چهره اش خیره شدم آروم گفتم: شاید دیگه برنگردم ،، اما تو قول بده برگردی ، قول بده خیلی زود بیدار شی ..
به ساعتم نگاه کردم ، بلند شدم پیشونیش رو بوسیدم ، دم گوشش گفتم : ما که توبیخ شدیم رفت ، تو حواست به خودت باشه ...
سمت خونه رفتم ، کوله ام رو برداشتم و رفتم سمت فرودگاه ،.. رو صندلی فرودگاه منتظر محمد نشستم ..
#رویار۱
•••••••••••••••••••••••••
پ ن : قول بده برگردی ...
پ ن : کاش حقت رو میگرفتم
ܭَߊࡅ߭ܥࡐࡅ࡙ܨ ܣߊ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝویߊܝღ پارت سی و هشتم رسول به خودم توی آینه نگاه کردم.
شاید دیگه برنگردم ولی تو قول بده برگردی .>>
نظرات شما :
https://daigo.ir/secret/31654746856