eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.3هزار ویدیو
26 فایل
اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت به جز کپی ممنوع هااا..!! کپی از رمان؟!خیر دیدن و خوندن کلیپ و رمان ها بدون عضویت؟! خیر!! @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و هشتم فرشید سیستم رو خاموش کردم و سمت میز رسول رفتم .. همون موقع سعید که کنار رسول بود باهاش خداحافظی کرد . سمت من اومد دستی رو شونه ام گذاشت و رفت .. کنار رسول وایسادم .. انگار خیلی روبه راه نبود .. اما تا منو دید لبخندی زد .. سلام‌ کردم.. لبخندی زدم : انگار خیلی خسته ای .. .. لبخند سردی زد ،: اینکه داییم چند متر اونورتر  منه، خودش خیلی خسته کنندس .. اروم‌گفتم : این پرونده رو تموم شده بدون .. لبخندی زد و چیزی نگفت ... نشستم روی صندلی کنارش و گفتم : سعید کجا رفت ؟! آروم گفت: فکر کنم رفت نماز‌خونه .. بعد انگار یه چیزی به ذهنش خطور  کرده بود ... با لبخند ژولیده ای گفت : اینکه یه نفر بخاطرت هر کاری کنه یعنی خیلی خوشبختی ‌.. از حرفش تعجب کردم،: منظورت چیه ؟! نگاهم کرد .. نظرت چیه بریم بیرون ؟!  حرفش رو تایید کردم .. ..... با هم روی نیمکت محوطه نشسته بودیم که بی هوا پرسید : هنوزم دوسش داری ؟! جا خوردم ..  اما ذهنم خیلی راحت سمت فائزه کشیده شد .. نمی‌دونستم چرا باید یهو اینطوری سوال بپرسه .. آروم گفتم: چرا می پرسی؟! شونه ای بالا انداخت : همینطوری .. به آسمون نگاه کردم: یه دوست داشتنی که به جایی نرسه چه فایده ای داره؟! ‌ اگه دوسم داشت که اون بلا رو سرم نمی‌اورد... نمی دونم چرا هرزگاهی یه لبخند محو لباش رو منحنی میکرد: یه چیزی بگم قول میدی فقط بین خودمون باشه ؟! از‌ رفتارش گیج شده بودم: اره قول میدم .. دستاش رو توی جیب‌ شلوارش برد و گفت : سعید به من یه چیزایی گفت ، انگار بحث برام جدی شد که‌گفتم : چی‌؟!  چرا اینقد بریده بریده حرف میزنی ؟! برای گفتنش تردید داشت انگار این پا اون پا میکرد .. نگاه منتظرم رو که دید گفت :  سعید ماجرای این دوسال رو گفت برام‌..... گفت خواهرش واقعا دوست داشته .. اما مجبور شده بخاطر  تو .. بحث انقد برام مهم شده بود که خودم رو جو و جور کردم : چرا بخاطر من ؟! صداش رو صاف کرد: انگاری همون روزا نادر پدرشوهر فائزه خانم‌ یه طلب خیلی زیاد از بابای سعید داشته .. حالا این وسط یه درگیری هایی هم پیش میاد ... بگذریم خلاصه میگم ... فائزه تهدید میشه اگه با مهرداد ازدواج نکنه یه بلائی سرت میارن .. شوکه شدم .. دهنم انگار قفل کرد تمام رفتار فائزه اون مدت جلوی چشام می چرخید...  با صدای خش دار گفتم : چرا سعید کاری نکرد ؟! _ خود سعید هم این چند وقت ماجرا رو فهمیده .. بخاطر مظلومیت فائزه دستم ناخودآگاه مشت شد... . مثل بچه ها گفتم : یعنی فائزه الانم‌ امکان داره دوسم داشته باشه؟! خندید از‌روی نیمکت  بلند شد : اونو دیگه باید از خودش بپرسی .. قبل از اینکه بره گفتم : رسول باورم نمیشه..‌  غمگین خندیدم : تمام این مدت فکر میکردم بهم هیچ حسی نداشت که اینطور ی ردم کرد .. .. لبخند پهنی زد : شاید یه رویار اتفاق افتاده.. _ ینی چی‌؟! خندید: هیچی ولش کن .. یه‌کلمه کوردیه حالا میگم‌بهت .. به رفتنش خیره شدم .. بعد این همه مدت یه لبخند واقعی روی لبم نشست.. خدا رو چه دیدی شاید منم به ارزوم رسیدم .. امشب باید زودتر میرفتم خونه .. با یه ذوق ته نشین شده تو قلبم بلند شدم و رفتم داخل..  •••••••••••• پ ن : فائزه دوسم داشته پ ن : شاید یه رویاره پ ن : یه کلمه کوردیه
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღܝ‌ویߊ‌ܝ‌ღ پارت سی و نهم رسول شب بود ... با وجود سرمای اسفند ماه توی محوطه نشسته بودم .. شیفتم تموم شده بود .. اما نمی خواستم برم خونه.. با دیدن اون تیکه کاغذ انگار فقط اینجا بود که احساس امنیت میکردم... من که نگران خودم نبودم ، بودم ؟ نه ‌‌‌ ... من تا دم مرگ رفتم و برگشتم .. اما نگران اطرافیانم بودم از اینکه نکنه هیرمان کاری کنه ... . هوفی کشیدم .. گوشی رو از جیبم در اوردم . به داوود پیام دادم " خوابی " .. اگه تا ده ثانیه جواب نمی داد یعنی خواب بود.. ده ثانیه گذشت ..‌ نفس عمیقی  کشیدم پس یعنی خواب بود .... واتساب رو باز کردم ... نیما پیام داده بود .. حالم رو پرسیده بود ... حوصله جواب دادن نداشتم ... با صدای آشنایی نگاهم رو از گوشی برداشتم آقا محمد بود خواستم بلند شم که سمتم اومد و گفت : بلند نشو بشین .. بدون هیچ حرفی آروم نشستم .. که گفت : خونه نمیری ؟ آروم گفتم: نه آقا.. کنار محمد بودن ارومم میکرد ..  محمد کم پیش میومد توی سرما بشینه.. سمتش گفتم: سرمایی بودی چی شده اینجا نشستی؟! تلخ خندید : سرمای اینجا مقابل سرمای مهاباد هیچه.. منظورشو فهمیدم ‌‌‌... با یاد آوری گذشته زخم دلم رو تازه میکرد ... انگار هنوز نتونسته بود کنار بیاد با ماجراهای اخیر .. انگار یه چیزیش بود نمی خواست بگه .. رسول با لحن همیشگی گفت : رسول .. هر چیزی بود بگی بهم باشه ؟ دلم نمی خواست چیزی راجب هیرمان بگم اما فقط گفتم : آقا تهش چی میشه؟! _ ته چی ؟ صدام رو صاف کردم: ته این پرونده.. سر انجام وحید و اسلان.. اصلا هیرمان چی میشه ؟! دستم رو گرفت آروم گفت: باز که سرده دستات .. کوتاه خندیدم : آقا من همیشه دستام سرده بر خلاف شما .. لبخندی زد: نگران این پرونده نباش .. تا وقتی خدا هست و بعدش منو بچه ها نگران هیچی نباش .. وحید و اسلان دیر یا زود اعدام میشن .. هیرمان هم نمی تونه توی سوراخ بمونه .. میاد بیرون خیلی زود .. . اصلا از هر چی ترسیدی بیا به خودم بگو.. اگر هم می خوای انتقالشون بدم یه جای دیگه .. آروم گفتم: نه آقا.. نمی خواد.. راستی هیراد چی ؟ _ هیراد هم بی گناهیش ثابت شده .. چند وقت بگذره ازادش می کنیم .. که ازم پرسید: خانواده پدریت از چیزی خبر ندارن ؟! سرم رو منفی تکون دادم.. توی نماز خونه زانو هام رو بغل کرده بودم و به نماز خودن آقا محمد خیره شده بودم .. چقد ارومم میکرد... انگار واقعا پیش محمد جام امن بود... به ساعت نگاه  کردم ... از یازده گذشته بود .. وقتی نمازش تموم شد آروم گفتم : نماز مغرب و عشا می خوندین ؟! آروم گفت: نه یه نماز قضا داشتم اونو خوندم ... کنارم نشست که گفتم : نمیرین خونه ؟! خندید : من که شیفتم تو چرا نمیری ؟! چهره حق به جانبی گرفتم : خب منم می خوام پیش شما باشم .. با لبخند گفت : عجب .. .. قرآنی از کنارش برداشت و شروع کرد به خوندن ..   به چشام  نگاه کرد : یکم بخواب ... خیلی خسته ای.. انگار می تونست ذهنم رو بخونه .. بدون هیچ حرفی کنارش سرم رو روی یه بالشت گذاشتم .. نمی دونم چند دقیقه گذشت که انگار بوسه ای روی قرآن کاشت و کنارش گذاشتش .. بلند  شد از یه گوشه نماز خونه یه پتو برداشت انداختش روی تنم  .. عینک رو از روی چشام برداشت .. یکی از لامپ ها رو خاموش کرد که باعث شد نور کمتر شه .. بعد هم آروم بدون هیچ سر و صدایی کنارم نشست... انگار اونم سرش رو به دیوار تکیه داده بود و چشماش رو بسته بود.. اما اینکه کنارم بود آرامش محض بود.. صدای نفس کشیدنش منو مطمئن میکرد که تنها نیستم .. برادرم کنارمه ..  ••••••••••••• پ ن : نگرانم اطرافیانم پ ن : نمیری خونه ؟! پ ن : می خوام پیش شما باشم ... پ ن : ارامش‌محض
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
حال و هوای رسول نسبت به محمد >>>>
✨️بسم الله الرحمن الرحیم ✨️
کاش مهدی فاطمه ظهور اش با اعمال ما به تاخیر نیفتد کاش قاب شهدای که دیوار اتاقمان را اشغال کرده قلبمان را اشغال می‌کرد 🫀✨️ قدیر سرلک https://eitaa.com/Admin_Gando