بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت هجدهم
محمد
هفت صبح بود .. رسول که تازه یه ذره خواب به چشماش مهمون شده بود .. یه گوشه خواب بود .. از فرصت استفاده کردم به علی زنگ زدم جواب که داد بعد از سلام گفتم: علی یه بلیط می خوام واسه یک ساعت ، یک ساعت و نیم دیگه واسه تهران ..
صداش تو گوشم پیچید: چشم اقا... می خواین من بیام؟
_ نه ... یکی از نیروهای شیراز هست..
چشمی گفت و قطع کرد ..
رسول
احساس میکردم سردمه .. انگار وسط زمستونوسط حیاط دراز کشیده باشم.... گردنم گرفته بود ، نمی تونستم خوب تکونش بدم... یهو انگاراز خواب پریدم و گرد سر جام نشستم.. محمد که دیدم گفت : بیدار شدی ؟! یه اب به دست و صورتت بزن که زودتر بری تهران ..
چند ثانیه گیج شدم.. تهرانچرا؟ .. چند ثانیه کافی بود که اتفاقات دیشب یادم اومد .. گرد غم روی دلم نشست ، کاش همش یه کابوس بود... بی هیچ حرفی بلند شدم و رفتم دستشویی .. روبه ایینه به خودم نگاه کردم.. مثل وقتایی که حالمخوب نبود شده بودم.. هوفی کشیدم .. کاش میشد تهران نمی رفتم..
از دستشویی که بیرون اومدم... اروم گفتم : اقا من امادم بریم؟! باشه ای گفت و با هم رفتیم بیرون..
توی راه چند بار حالم رو پرسید.. نمی دونستم دقیقا چه حالی دارم .. انگار معلق بودم.. حالم خوب نبود و انگار واقعا ناراحت فروغ بودم.. صدام هم طبق معمول گرفته بود...
......
به فرودگاه رسیدم .. انرژی سر پا وایسادن نداشتم و مستقیم روی یه صندلی نشستم .. چند دقیقه بعد اقا محمد با یه پلاستیک سمتم اومد.. چندتا کیک و ابمیوه داد دستم: تو راه بخور فشارت نیوفته..
تشکر کردم... خیره شده بودم به اطراف که ازم پرسید: رسول مطمئن باشم حالت خوبه ؟!
_ اره اقا حالم خوبه .. فقط کاش نمی رفتم..
دستم رو گرفت : رسول جان از خانواده که نمیشه فرار کرد.. یه مراسمه تموم میشه...
حرفش رو تایید کردم: اره اقا .. من هر جا فرار کنم بازم باید برگردم..
وقت پرواز که شد بلند شدم.. اقا محمد بغلم کرد.. دلم نمی خواست از بغل محمد جدا شم اما چاره ای نبود.. اروم جدا شدم : اقا ببخشید بابت رفتنم... از اول نباید میومدم.. که اینطور دست خالی بمونید..
لبخند محوی زد: تقصیر تو نیست که ، همین چند وقت هم کمک زیادی کردی، هر کاری باهام داشتی زنگ بزن..
لبخند زدم از همون لبخند های از ته دل اما خب خیلی زود پاک شد..
محمد
به رفتنش خیره شدم.. معلوم بود حالش خوب نیست .. رنگش پریده بود... میدونستم فشار زیادی روشه.. ،
#رویار_۲
•••••••••••••••••
پ ن : معلق بودم
پ ن : از خانواده نمیشه فرار کرد
پ ن : هر جا فرار کنم بازم باید برگردم
بین این همه درس حواستون به ناشناس هم باشه 🙃
https://daigo.ir/secret/21950014681
7.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترکیب پیانو و مداحی..جالب بود )
https://eitaa.com/Admin_Gando
هدایت شده از ناشناس گاندویی هاا😎
#شما
۳ تا الهی به رقیه میگین برام؟
خیلی نیاز دارم بهش 💔ـ
#دختر_گاندو
.....
به روی چشم ، ان شاالله زودتر حل شه
خلاقیت و هنرمندی یعنی این:)
ترکیب مداحی و پیانو👨🦯
#عاشق_حسینــ¹²⁸
https://eitaa.com/Admin_Gando
1.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا