eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیستم داوود سر میز وایساده بودم.. به میز رسول نگاه کردم.. خالی بود ..بهش زنگ زدم جواب‌نداد.. خواستم‌روی میز‌‌ بشینم اما نمی دونم چرا چشام سیاهی رفت سرم گیج رفت و دستم به میز کشیده شد و خوردم زمین.. گیج شده بودم.. با صدای سعید به خودم اومدم: داوود حالت خوبه؟ حتما فشارت اوفتاده.. زیر دستم رو گرفت بلندم کنه که باز زیر زانوم خالی شد و اوفتادم پایین.. درد سوزناکی توی کلیه ام پیچید.. صورتم جمع شده بود: اخ سعید کلیه ام‌.. تمام وزنم ورو انداخت روی دستش و بردم بهداری‌‌.. ......... روی تخت دراز کشیده بودم.. به گفته ی سعید رنگم پریده بود... یه درد عجیبی کلیه ام رو گرفته بود.. سرم مدام گیج میرفت.. سعید گفت: بازم سرت گیج میره؟! _ اره الان تو رو دوتا میبینم.. خندید .. تلفنش که زنگ خورد رفت بیرون.. کلیه درد داشت اذیتم میکرد... دکتر سایت‌که اومد گفتم: من خیلی کلیه ام درد میکنه...شما نمیدونی چرا؟! لباسم رو زد بالا.: جای بخیه داری که .. قبلا مشکلی برات پیش اومده؟ سرم رو تکون دادم: اره چند ماه پیش تیر خورد ریه ام اما خب کلیه ام هم اسیب بدی دیده بود.. چند ثانیه مکث کرد: پس حتما باید یه ازمایش‌بدی.. با رفتنش منتظر تموم شدن سرم شدم.. چی شد یهو .. دلم می خواست رسول بود الان... زنگ زدم بهش.. جواب نداد.. دلم گرفت.. از دیشب هر چی زنگ میزدم جواب نمیداد.. نفس عمیقی کشیدم.. براش یه پیام نوشتم " حالت خوبه رسول؟ " با همون حال بدم زنگ زدم اقا محمد جواب که داد گفتم: اقا محمد سلام .. حالتون خوبه ؟ میشه گوشی رو بدین رسول؟ با صدای ارومش گفت: به به اقا داوود حالت خوبه؟ سعید گفت حالت بد شده .. رسول پیش‌من نیست صبح اومده تهران.. مادربزرگش فوت کرده .. اوه ... سریع گفتم: اره اقا خوبم.. پس رسول تهرانه اره ؟ _ اره تهرانه.. قطع که کرد.. به پی وی رسول نگاه کردم .. خبری ازش نبود.. نمی دونستم‌کجاست که برم پیشش ،، شاید حالش خوب نبوده که جوابم رو نمیده .. دکتر اومد داخل سرم رو از دستم بیرون اورد و با یه پد محکم گرفتش.. ازم پرسید: سرگیجه داری باز؟! _ نه بهترم‌... اروم از روی تخت بلند شدم.. دستم روی کلیه ام بود یهو یه چیزی مثل پتک سرم رو درد اورد " احیاناً بابای تو هم کلیه درد نداشت؟ " خودم جوابش رو دادم : نه خیر چه ربطی داره ؟ من فقط یه ذره درد گرفته .. دوباره زنگ زدم رسول جواب نداد... لا الله اله الا.. رسول عادت داشت حوصله که نداشت جواب هم نمی داد... نگرانش بودم.. اما میدونستم الان‌مراسمه .. ••••••••••••••• پ ن‌: کلیه درد داوود
اینم برای نظرات قشنگ شما https://daigo.ir/secret/21950014681
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لحظه ای که آقامحمد و رسول به هویت کسی که فارسی رو خوب حرف نمیزنه پی میبرن ... 🤓😃 https://eitaa.com/Admin_Gando
سلام یلداتون مبارک🤍✨
8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نه تنها رسول بلکه منم نفهمیدم آقامحمد شوخی کرد یا نه؟😐😂 ¹²⁸ https://eitaa.com/Admin_Gando
یلداتون مبااارک❤️
گویند شب یلدا… شبی بود که «خورشید» از «شبِ معشوق» جدا شد. شب، از سرِ دلتنگی، قد کشید تا وصال را به تأخیر اندازد؛ اما خورشید، تنها به یک وعده اکتفا کرد: “به زودی بازمی‌گردم.” یلداتون مبارک 🍂❤️
به مناسبت یلدا دوتا پارت طولانی بخونیم؟!
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم ღ‌ویߊ‌ܝ‌ღ فصل دوم پارت بیست و یکم رسول کنار‌ تخت عمه نشسته بودم و به قطره های آرومی که از سرم به رگش ریخته میشد خیره شده بودم.. دستش رو محکم گرفته بودم آروم گفتم: عمه بخدا اینطوری فایده نداره باید آروم باشی اینطوری که چیزی تغیر نمیکنه.. دستش داغ بود: رسول مادر دیدی چی‌شد .. نمی‌تونستم حالش رو ببینم ... عمه جای مادر منو داشت ، نگاهم‌کرد اشک برای هزارمین بار از گوشه چشماش پایین اومد : مامان به تو خیلی بد کرد.. سرم رو انداختم پایین: گذشته ها گذشته عمه بهش فکر نکن.. با فشار بی جونی که داشت دستم‌رو محکم‌گرفت.. نیما بهم زنگ زد جواب که دادم گفت: مامان حالش چطوره؟ _ بد نیست سرمش که تموم شد میام خونه . جوابمو داد: باشه ما رفتیم‌ خونه .. شما هم‌بیاید .. تلفن‌رو که قطع کردم چشم خورد به تماس های داوود .. براش‌ نوشتم " کارم تموم شد زنگ میزنم " ........ وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم ته کوچه جلوی خونه شلوغ بود بنر های مشکی و صوت قرآن فضا رو بدتر کرده بود.....جلوتر که رفتیم عمه دستش رو به در تکیه داد اروم‌ خواستم برم‌از اونجا که عمه نگاهم کرد: رسول مادر؟ می خوای بری؟ میشه بمونی؟ نمی تونستم دلش رو بشکنم اروم‌گفتم:  نه عمه میام تو .. خیالش راحت شد رفت داخل پشت سرش رفتم پریسا با دیدن عمه سمتش رفت.. بهم‌ نگاه نکرد و رفت.. نفس عصبی کشیدم.. سمت تخت گوشه حیاط رفتم‌و بی حال نشستم ادم دورم زیاد بود اما تنها بودم.. اون سمت حیاط عمو حمید و لیلا با هم حرف میزدن انگار عمو حمید عصبی بود.. کی میدونست شاید بازم‌در مورد من بود.. دور تا دور حیاط رو‌نگاه کردم بنر‌ های مشکی ادمای مشکی‌ پوش دور و ورم صوت قرآن پیچیده شده.. نگاه های پریسا و لیلا.. ( گذشته ) روی تخت زیر‌ پتو جمع شده بود تنم داغ کرده بود حرفای رحیمی مشاور توی سرم می چرخید" اروم‌باش ، گذشته رو ول کن " مگه میشد؟ هیچکس خونه نبود فقط انگار مادر جون یا همون فروغ خونه بود.. اونم اصلا حوصله منو نداشت‌.. اصلا مگه من داشتم؟ .. به ساعت نگاه کردم..چرا قرصام رو نمی‌خوردم؟.. صدای رعد و برق میومد.. یهو در باز شد صدای عصبی فروغ تو سرم خورد: الهی ذلیل شی رسول .. الهی که تو هم مث مامانت شی .. با بهت نگاهش کردم که یقمو محکم کشید و از زیر پتو بیرونم کشید.. منو با خودش کشید بیرون از‌روی پله های ایوون هلم داد بیرون با شدت از روی پله ها خوردم‌ زمین گریه ام‌گرفت پیرهنم‌ از‌روی ارنج پاره شد: چیکار با من داری؟ مگه من نوه تو نیستم؟ عصبی داد زد: تو هیچکس من نیستی ، فهمیدی ؟ پسر بیچاره من بخاطر شما کشته شد.. اون مادر و دایی بیشرفت.. تو ام لنگه همونایی‌ توام خود مامانتی.. دوست نداشتم به مامانم اینطور بگه با دردی که توی پام بود بلند شدم: تو حق نداری به مامانم اینجوری‌ بگی،‌حق نداری ... قطره های بارون با عصبانیت به صورتم میخورد.. سمتم اومد محکم سمت در کشیدم .. نمی دونستم زور فروغ زیاده یا من هیچ تسلطی روی خودم نداشتم.. بلند لب گوشم داد میزد: پسره عوضی تو از همه کارای داییت خبر داری‌... تو خودت مقصر مرگ مهدی منی .. مامان تو باعث شد بابات تو تصادف بمیره.. من هر‌ چی‌بگم‌تو هیچ غلطی نمیکنی .. اون مامانت بین منو پسر جدایی انداخت و الان یه بچه یتیم اوفتاده گردنم.. به در خونه که رسیدیم‌ محکم انداختم بیرون: دیگه نمی خوام چشم به چشمت بخوره .. برو همون قبرستونی که بودی.. صدای بسته شدن در مثل تیری‌ بود تو قلبم..هق هقم بالا رفت بخاطر درد دستم جمع شدم‌تو خودم..بارون خیسم کرده بود.. کوچه تاریک انگار هیولا داشت.. همه طردم کرده بودن.. با حرفای فروغ بازم گریم شدت گرفت.. اره مقصر مرگ عمو من بودم من شاهد دایی بودم و چیزی‌نگفتم..‌اره من هیچی‌ نگفتم.. نفسم گرفت به سرفه افتادم.. با دستی که روی شونه ام نشست سرم رو بلند کردم عمو حمید اروم‌گفت : اومدی رسول؟ بیا چایی بخور تشکر کردم و یه چایی از روی سینی‌ برداشتم.. اشکای روی صورتم‌رو جمع کردم..         ••••••••••••••••••• پ ن : گذشته زخم خورده و فروغ