گویند شب یلدا…
شبی بود که «خورشید» از «شبِ معشوق» جدا شد.
شب، از سرِ دلتنگی، قد کشید تا وصال را به تأخیر اندازد؛
اما خورشید، تنها به یک وعده اکتفا کرد:
“به زودی بازمیگردم.”
یلداتون مبارک 🍂❤️
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و یکم
رسول
کنار تخت عمه نشسته بودم و به قطره های آرومی که از سرم به رگش ریخته میشد خیره شده بودم.. دستش رو محکم گرفته بودم آروم گفتم: عمه بخدا اینطوری فایده نداره باید آروم باشی اینطوری که چیزی تغیر نمیکنه..
دستش داغ بود: رسول مادر دیدی چیشد ..
نمیتونستم حالش رو ببینم ... عمه جای مادر منو داشت ، نگاهمکرد اشک برای هزارمین بار از گوشه چشماش پایین اومد : مامان به تو خیلی بد کرد.. سرم رو انداختم پایین: گذشته ها گذشته عمه بهش فکر نکن..
با فشار بی جونی که داشت دستمرو محکمگرفت..
نیما بهم زنگ زد جواب که دادم گفت: مامان حالش چطوره؟
_ بد نیست سرمش که تموم شد میام خونه .
جوابمو داد: باشه ما رفتیم خونه .. شما همبیاید ..
تلفنرو که قطع کردم چشم خورد به تماس های داوود .. براش نوشتم " کارم تموم شد زنگ میزنم "
........
وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدیم ته کوچه جلوی خونه شلوغ بود بنر های مشکی و صوت قرآن فضا رو بدتر کرده بود.....جلوتر که رفتیم عمه دستش رو به در تکیه داد اروم خواستم برماز اونجا که عمه نگاهم کرد: رسول مادر؟ می خوای بری؟ میشه بمونی؟
نمی تونستم دلش رو بشکنم ارومگفتم: نه عمه میام تو ..
خیالش راحت شد رفت داخل پشت سرش رفتم پریسا با دیدن عمه سمتش رفت.. بهم نگاه نکرد و رفت.. نفس عصبی کشیدم.. سمت تخت گوشه حیاط رفتمو بی حال نشستم ادم دورم زیاد بود اما تنها بودم.. اون سمت حیاط عمو حمید و لیلا با هم حرف میزدن انگار عمو حمید عصبی بود.. کی میدونست شاید بازمدر مورد من بود..
دور تا دور حیاط رونگاه کردم بنر های مشکی ادمای مشکی پوش دور و ورم صوت قرآن پیچیده شده.. نگاه های پریسا و لیلا..
( گذشته )
روی تخت زیر پتو جمع شده بود تنم داغ کرده بود حرفای رحیمی مشاور توی سرم می چرخید" ارومباش ، گذشته رو ول کن " مگه میشد؟
هیچکس خونه نبود فقط انگار مادر جون یا همون فروغ خونه بود.. اونم اصلا حوصله منو نداشت.. اصلا مگه من داشتم؟ .. به ساعت نگاه کردم..چرا قرصام رو نمیخوردم؟.. صدای رعد و برق میومد.. یهو در باز شد صدای عصبی فروغ تو سرم خورد: الهی ذلیل شی رسول .. الهی که تو هم مث مامانت شی .. با بهت نگاهش کردم که یقمو محکم کشید و از زیر پتو بیرونم کشید.. منو با خودش کشید بیرون ازروی پله های ایوون هلم داد بیرون با شدت از روی پله ها خوردم زمین گریه امگرفت پیرهنم ازروی ارنج پاره شد: چیکار با من داری؟ مگه من نوه تو نیستم؟
عصبی داد زد: تو هیچکس من نیستی ، فهمیدی ؟ پسر بیچاره من بخاطر شما کشته شد.. اون مادر و دایی بیشرفت.. تو ام لنگه همونایی توام خود مامانتی..
دوست نداشتم به مامانم اینطور بگه با دردی که توی پام بود بلند شدم: تو حق نداری به مامانم اینجوری بگی،حق نداری ...
قطره های بارون با عصبانیت به صورتم میخورد.. سمتم اومد محکم سمت در کشیدم .. نمی دونستم زور فروغ زیاده یا من هیچ تسلطی روی خودم نداشتم.. بلند لب گوشم داد میزد: پسره عوضی تو از همه کارای داییت خبر داری... تو خودت مقصر مرگ مهدی منی .. مامان تو باعث شد بابات تو تصادف بمیره.. من هر چیبگمتو هیچ غلطی نمیکنی .. اون مامانت بین منو پسر جدایی انداخت و الان یه بچه یتیم اوفتاده گردنم..
به در خونه که رسیدیم محکم انداختم بیرون: دیگه نمی خوام چشم به چشمت بخوره .. برو همون قبرستونی که بودی.. صدای بسته شدن در مثل تیری بود تو قلبم..هق هقم بالا رفت بخاطر درد دستم جمع شدمتو خودم..بارون خیسم کرده بود.. کوچه تاریک انگار هیولا داشت.. همه طردم کرده بودن.. با حرفای فروغ بازم گریم شدت گرفت.. اره مقصر مرگ عمو من بودم من شاهد دایی بودم و چیزینگفتم..اره من هیچی نگفتم.. نفسم گرفت به سرفه افتادم..
با دستی که روی شونه ام نشست سرم رو بلند کردم عمو حمید ارومگفت : اومدی رسول؟ بیا چایی بخور
تشکر کردم و یه چایی از روی سینی برداشتم.. اشکای روی صورتمرو جمع کردم..
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : گذشته زخم خورده و فروغ
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و دوم
محمد
توی ماشین پشت یه دیوار وایساده بودیم نیروی کنار دستم سرش تو لب تاب بود.. به در خونه ای که زیر نظرش داشتیم نگاه کردم..که پناهی با لهجه کم رنگ شیرازی گفت : تموم شد اقا محمد می تونیم بریم.. حکم دستمه ..
سرم رو تکون دادم لحظه آخر رفتم پی وی رسول ، از صبح آنلاین نشده بود..
از ماشین پیاده شدیم کوچه رو گذروندیم دم در وایسادیم .. به پناهی نگاه کردم انگاریکم نگران بود.. زنگ در رو زدم: نگران نباش..
لبخند زد .. به در زنگ زده کهنه نگاه کردم: فک نکنم ادم خاصی باشه .. ببین پناهی ، حکم دستمونه، مدارک کامله. ولی اینجور جاها همیشه یه تلهای هست. مسعود آدم حرفهای نیست، ولی سرسپردهی بزرگی داره. آروم میریم، هر چی دیدیم، فقط حکم رو نشون میدیم و دستگیرش میکنیم..
چشمیگفت .. از در بالا رفت و در رو برام بازکرد.. آروم رفتیم داخل.. همه چی ساکت و تاریک بود در خونه رو که اروم باز کردیم.. فقط نور کم زرد رنگی بود که فقط زورش به قسمتی از خونه می رسید... با لباس چروک توسی رنگی روی مبل قدیمی روبه روی تلوزیون نشسته بود..انگار پیری زودرس گرفته بود.. پناهی عقب تر از من بود.. با دیدنمون سیگارش رو از لبش دور کرد. خونسرد بود: داداشم خونه نیست اینجا خونه من نیست فردا بیا ..
معلوم نبود با کی اشتباه گرفته.. حواسم نبود نیروی پشت سرم پناهیه.. گفتم: رسول حکمرو بیار ..
چند ثانیه تعجبکردکه حرفم رو اصلاح کردم : پناهی
سمتم اومد حکم رو دستم داد و اسلحه رو سمتش گرفت.. کاغذ رو سمتش گرفتم: شما بنا بر این حکم بازداشتی ..
خونسرد نگاهم کرد: چرا ؟
سمتش دستبند به دستش زدم: می فهمی خودت ..
ظاهر خونسردش رو کنارگذاشت: چرا ؟ این همه خلافکار چکار با من داری ؟ اصلا مدرکت کجاست؟
اینبار من خونسرد و جدی گفتم : بقیه هم به وقتش.. فعلا که تو دستگیر شدی .. مدرک هم بماند..
از خونه زدیمبیرون .. عزیزی رو تحویل سازمان شیراز دادیم..قرار شد انتقالش بدن تهران.. با پناهی خداحافظی کردم.. با هماهنگی با آقای عبدی سمت فرودگاه حرکت کردم.. نمی خواستم تا فردا صبر کنم ..
.....
داوود
پشت سیستم بودم که کلیه سمت راستم آروم شروع کرد به تیر کشیدن.... عرق سرد از پیشونیم سر خورد پایین.. محکم با دستم پهلوم رو چنگ زدم که دردش کمترشه اما فایده نداشت.. نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم.. مسکنی از جیبم در اوردم و با کمیآب قورتش دادم...
انگار فقط چند ثانیه ول میکرد و باز بدتر می گرفت.. نمیتونستم همینجوری روی صندلی بشینم.. انگار می خواستم زمینو چنگ بزنم.. نفس کشیدن برامسخت بود.. نمی خواستم به کسی بگم.. اما همینطور ادامه پیدامیکرد از رنگ صورتم و عرق پیشونیم همه میفهمیدن..
با هر بدبختی بود زنگ زدم اقا محمد منتظر بودم جواب بده .. وقتی جواب داد بعد سلام کردن.گفتم: آقا محمدمن میشه امشب شیفت نباشم برم خونه،؟
صدام می لرزید.. آقا محمد استاد فهمیدن بود،،: چیزی شده صدات چرا میلرزه؟ سعید پیشته گوشی رو بدی بهش ؟
محکم نفس عمیقی کشیدم : نه آقا محمد خوبم فقط خیلی خسته ام.. سعید اینجا نیست.. منم چیزیم نیست..
تردید داشت اما گفت : باشه داوود جان برو خونه استراحت کن فردا با هم صحبت میکنیم..
تشکری کردم قطعش کردم.. پیام رسول رو دیدم" کارم تموم شد زنگ میزنم" باشه ای گفتم..
بلند شدم بخاطر درد کلیه خم شده بودم... آروم بدون خداحافظی از سایت زدم بیرون.. این درد کلیه از کجا اومده بود.. اصلا چی از جونم می خواست؟.. چرا می ترسیدم برم دکتر؟ ..
#رویار_۲
••••••••••••••
پ ن : درد کلیه و پنهان کاریا..
پ ن : چرا از دکتر رفتنمیترسیدم
نظرات یادتون نره ..
از کدوم قسمتا خوشتون اومد یا جمله ؟
https://daigo.ir/secret/21950014681
«و من زندهام
به بویِ آدمهای خوب،
خاطراتِ فراموش نشدنی و تلاش برای روزهای بهتر.»
https://eitaa.com/Admin_Gando
واقعا از نسلما چه انتظاری دارین؟
ما وقتی میخوریم زمین اولین کسی که میخنده بهمون خودمونیم🦦🦦😂
https://eitaa.com/Admin_Gando