بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و دوم
محمد
توی ماشین پشت یه دیوار وایساده بودیم نیروی کنار دستم سرش تو لب تاب بود.. به در خونه ای که زیر نظرش داشتیم نگاه کردم..که پناهی با لهجه کم رنگ شیرازی گفت : تموم شد اقا محمد می تونیم بریم.. حکم دستمه ..
سرم رو تکون دادم لحظه آخر رفتم پی وی رسول ، از صبح آنلاین نشده بود..
از ماشین پیاده شدیم کوچه رو گذروندیم دم در وایسادیم .. به پناهی نگاه کردم انگاریکم نگران بود.. زنگ در رو زدم: نگران نباش..
لبخند زد .. به در زنگ زده کهنه نگاه کردم: فک نکنم ادم خاصی باشه .. ببین پناهی ، حکم دستمونه، مدارک کامله. ولی اینجور جاها همیشه یه تلهای هست. مسعود آدم حرفهای نیست، ولی سرسپردهی بزرگی داره. آروم میریم، هر چی دیدیم، فقط حکم رو نشون میدیم و دستگیرش میکنیم..
چشمیگفت .. از در بالا رفت و در رو برام بازکرد.. آروم رفتیم داخل.. همه چی ساکت و تاریک بود در خونه رو که اروم باز کردیم.. فقط نور کم زرد رنگی بود که فقط زورش به قسمتی از خونه می رسید... با لباس چروک توسی رنگی روی مبل قدیمی روبه روی تلوزیون نشسته بود..انگار پیری زودرس گرفته بود.. پناهی عقب تر از من بود.. با دیدنمون سیگارش رو از لبش دور کرد. خونسرد بود: داداشم خونه نیست اینجا خونه من نیست فردا بیا ..
معلوم نبود با کی اشتباه گرفته.. حواسم نبود نیروی پشت سرم پناهیه.. گفتم: رسول حکمرو بیار ..
چند ثانیه تعجبکردکه حرفم رو اصلاح کردم : پناهی
سمتم اومد حکم رو دستم داد و اسلحه رو سمتش گرفت.. کاغذ رو سمتش گرفتم: شما بنا بر این حکم بازداشتی ..
خونسرد نگاهم کرد: چرا ؟
سمتش دستبند به دستش زدم: می فهمی خودت ..
ظاهر خونسردش رو کنارگذاشت: چرا ؟ این همه خلافکار چکار با من داری ؟ اصلا مدرکت کجاست؟
اینبار من خونسرد و جدی گفتم : بقیه هم به وقتش.. فعلا که تو دستگیر شدی .. مدرک هم بماند..
از خونه زدیمبیرون .. عزیزی رو تحویل سازمان شیراز دادیم..قرار شد انتقالش بدن تهران.. با پناهی خداحافظی کردم.. با هماهنگی با آقای عبدی سمت فرودگاه حرکت کردم.. نمی خواستم تا فردا صبر کنم ..
.....
داوود
پشت سیستم بودم که کلیه سمت راستم آروم شروع کرد به تیر کشیدن.... عرق سرد از پیشونیم سر خورد پایین.. محکم با دستم پهلوم رو چنگ زدم که دردش کمترشه اما فایده نداشت.. نمیتونستم بیشتر از این تحمل کنم.. مسکنی از جیبم در اوردم و با کمیآب قورتش دادم...
انگار فقط چند ثانیه ول میکرد و باز بدتر می گرفت.. نمیتونستم همینجوری روی صندلی بشینم.. انگار می خواستم زمینو چنگ بزنم.. نفس کشیدن برامسخت بود.. نمی خواستم به کسی بگم.. اما همینطور ادامه پیدامیکرد از رنگ صورتم و عرق پیشونیم همه میفهمیدن..
با هر بدبختی بود زنگ زدم اقا محمد منتظر بودم جواب بده .. وقتی جواب داد بعد سلام کردن.گفتم: آقا محمدمن میشه امشب شیفت نباشم برم خونه،؟
صدام می لرزید.. آقا محمد استاد فهمیدن بود،،: چیزی شده صدات چرا میلرزه؟ سعید پیشته گوشی رو بدی بهش ؟
محکم نفس عمیقی کشیدم : نه آقا محمد خوبم فقط خیلی خسته ام.. سعید اینجا نیست.. منم چیزیم نیست..
تردید داشت اما گفت : باشه داوود جان برو خونه استراحت کن فردا با هم صحبت میکنیم..
تشکری کردم قطعش کردم.. پیام رسول رو دیدم" کارم تموم شد زنگ میزنم" باشه ای گفتم..
بلند شدم بخاطر درد کلیه خم شده بودم... آروم بدون خداحافظی از سایت زدم بیرون.. این درد کلیه از کجا اومده بود.. اصلا چی از جونم می خواست؟.. چرا می ترسیدم برم دکتر؟ ..
#رویار_۲
••••••••••••••
پ ن : درد کلیه و پنهان کاریا..
پ ن : چرا از دکتر رفتنمیترسیدم
نظرات یادتون نره ..
از کدوم قسمتا خوشتون اومد یا جمله ؟
https://daigo.ir/secret/21950014681
«و من زندهام
به بویِ آدمهای خوب،
خاطراتِ فراموش نشدنی و تلاش برای روزهای بهتر.»
https://eitaa.com/Admin_Gando
واقعا از نسلما چه انتظاری دارین؟
ما وقتی میخوریم زمین اولین کسی که میخنده بهمون خودمونیم🦦🦦😂
https://eitaa.com/Admin_Gando
به مجرد خونه نمیدن تو این مملکت
ما کشورو دادیم دستش:///
( این چرا اینقد حق بود ؟)
https://eitaa.com/Admin_Gando
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و سوم
داوود
خواب بودم...نمی دونستم ساعت چنده اما مطمئن بودم دیر وقته .. بازم درد لعنتی اومد سراغم.. از درد زیاد چشام با شدت باز شد... دستم سمت کلیه ام رفت و محکم گرفتمش... به ساعت نگاه کردم طرفای سه شب بود.. نمی دونستم چطور باید ارومشکنم.. درد هر بار بیشترمیشد.. اصلا انگارکارش همین بود که شبا بیاد سراغم.... انقدر زیاد بود که نفس کشیدنم سخت شده بود.. خواستم مامان رو صدا بزنم اما...اما..نمی خواستم بفهمه.. با هر بدبختی بود با کمر خمیده رفتم توی حیاط... لبه حوض کوچیک بی آب کنار حیاط زانو زدم.. اینطوری می دونستم مامان بیدار نمیشه..
فکر میکنم انقد با دستم محکم چنگش زدم که قرمز شده بود.... دردش شبیه هیچدردی نبود.. تمام وجودمو کشیده بود جلوی چشام.. هیچ مسکنی نداشتم.. زیر لب گفتم: یا حسین ..
به اطراف حیاط تاریک نگاه کردم و بعد خودم که از درد کنارحوض مچاله شدم... چقدر می ترسیدم.. چرا دردای دیگه منو نمی ترسوند.. این صحنه چقدر برام آشنا بود..فقط انگار یه چیزایی جابه جا شده بود از جمله خودم..
( گذشته )
چشام مهمون خواب بود که صداهای ضعیفی از حیاط به گوشم می رسید.. صدای مامان بود.. انگارنگران بود: یا حسین.. نگار؟ اون لیوان آب رو بیار.. زنگ زدی آمبولانس؟
نتونستم مقابل حرفای مامان مقاومت کنم... چشامرو باز کردم.. سمت پنجره رفتم و حیاط رو نگاه کردم.. خواب از چشامپرید.. بابا بود.. کنار حوض نشسته بود از درد به خودش می پیچید... مامان و نگار هم با هل اطرافمی چرخیدن.... ترسیدم با عجله رفتم توی حیاط..
سمت بابا رفتم سریع گفتم: بابا حالت خوبه؟ چی شده؟
انگار از درد نمیتونست دهنش رو باز کنه .. مامان سمتم اومد: نترس مامان چیزی نیست.. حال بابا باز بد شده ، زنگ زدیم آمبولانس الان میاد..
با چشمای پف کرده به بابا نگاه میکردم.. این اولین باری نبود که اینطوری شده بود... همیشه شبا این بلا سرش میومد..
به نگار نگاه کردم.. با چشمای اشکی مدام راه میرفت..
بابا هربا خم تر میشد و بی حال تر ..
سمتش گفتم : بابا؟ خیلی درد داری؟ می خوای تا آمبولانس میرسه گریه کنی؟ اینجوری آروم تر میشی..
بی جون تر از همیشه خندید.. اما انقدر کوتاه بود که انگار اصلا نبود.. به زور دهنش رو باز کرد : درد که گریه نداره بابا.. ادم باید حواسش رو به درد نده..
_ خب پس چرا وقتی جاییم درد میکنه اینو میگی ؟
چشمای بیحالش بهم خیره شد.: تو فرق داری بابا.. هروقت به جایی ازت درد گرفت گریه کن.. اما یادت نره مامان ببینه دلش می شکنه.. پس قایمکی گریه کن..
با اومدن آمبولانس از بابا فاصله گرفتم.. دونفر کمک کردن بابا بلند شه.. بابا که انگاربرای درد شدید دیگه جونی نداشت و بی جون پاهاش رو همراه خودش میکشید.. مامان که می خواست بره نگار بغضشترکید: مامان تروخدا منم بیام.. بعد هم سریع سمتش رفت ..
مامان خواست مقاومت کنه اما گریه هاش رو که دید قبول کرد... با رفتنشون خونه خالی شد.. همونجا نشستم
بابا حتما خیلی قوی بود که جلوی ما حتی آخش هم در نمیومد...دکترا راست میگفتن..حال بابا روز به روز بدتر میشد..
درد باعث شد رشته خاطرات از ذهنم پاره شه.. من چقد شبیه بابا شده بودم.. چشاماشکی شد.. گریم گرفت بخاطر دردی که کمر به جون دادن من بسته بود.. من هیچوقت شبیه بابا نبودم.. من نمی تونستم این درد و قایم کنم و آخ هم نگم.. اصلا بابا چطور میتونست تحمل کنه ..
دردم انقد زیاد شده بود که حالت تهوع گرفتم.. می خواستم واقعا مامان رو بیدارکنم.. اصلا مامان اگه منو تو اینوضعیت میدید.چی میشد؟ قول میدم... قول میدم اگه ارومشد فردا برم بیمارستان ببینم چم شده..
قول دادن انگار جواب داد.. هوا که آروم آروم به سفیدی میزد درد منم بی جون تر میشد.. نفسعمیق کشیدم.. انگارتازه می تونستم نفس بکشم.. مثل یه ادم شکست خورده بلند شدمرفتم خونه.. هنوزم درد میکرد اما خیلی بهتر از ساعت های قبل بود.. گفتم که.فقط می خواست شب منو خرابکنه .. دراز کشیدم سرم رو گذاشتم رو بالشت... انرژی هدر رفتم باعث شد زود خوابم ببره .
#رویار_۲
•••••••••••••••••••
پ ن : یا حسین..
پ ن: درد که گریه نداره بابا
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم
ღویߊܝღ
فصل دوم
پارت بیست و چهارم
داوود
صبح با صدا زدنای مامان بیدار شدم.. درد نداشتم ، پس حتما خوب شده بودم.. سرجام نشستم از اتاق بیرون رفتممامان با نگار صحبت میکرد خندیدم: مامان تو که قهر بودی ..
انگار نگار شنید که با خنده گفت: مامان نمیتونه دوری منو تحمل کنه..
با خنده رفتم سمت لباسام.. با پوشیدن لباسام به اینه نگاه کردم.که حرفای دیشب خودم یادم اوفتاد " قول میدم دردم آروم شه برم بیمارستان " .. به خودم لبخند مرموزی زدم: من حالا دیشب یه حرفی زدم.. ادما وقتی تحت فشارن حرف زیاد میزنن..من الان حالم خوبه خوبه..
لبخند ژولیده ای به حرفام زدم.. از مامان خداحافظی کردم و رفتم سمت سایت..
رسول
هر با که آلارم گوشی زنگ میخورد تمام تنم می لرزید.. نمی تونستم بلند شم.. خستگی دیروز روی شونه هام سنگینی میکرد.. بیجون شماره داوود رو گرفتم..چند تا بوق خورد جواب که داد گفت: به به آقا رسول چه عجببه ما زنگ زدی ..
صدام از ته چاه بیرون میومد..سردم بود.. با صدای گرفته گفتم: داوود جان حالت چطوره؟ خوبی؟ داوود.. میتونی بیای سراغم؟ من خیلی خستم..
چند ثانیه مکث کرد: باشه میام اماده شو ..
لبخندی زدم تشکر کردم و قطش کردم..
چشام دوباره بسته شد و خوابم برد..
داوود
از موتور پیاده شدم و منتظر رسول شدم .. اما خبری ازش نبود.. معلوم بود خوابش برده.. از پله ها رفتم بالا با کلید در رو باز کردم.. رفتم سمت اتاق رسول..بعله. خوابشبرده بود.. آروم گفتم : رسول ؟ رسول پاشو .. پاشو دیگه..
بیحال گفت: باشه، باشه بیدارم..
از اتاق بیرون رفتم و نشستم یه گوشه. و با تلفن ور رفتم..
که با صدای رسول سرم رو بالا گرفتم: خوبیداوود؟ صبحانه خوردی؟
چند ثانیه تعجب کردم.. رنگش پریده بود.. انگار گچ بود.. چشماش هم قرمز بود.. صداش گرفته بود..
_ خوبم.. نه نخوردم..
سرش رو تکون داد سمت یخچال رفت: فک نکنم چیزی داشته باشم.. در یخچال رو که باز کرد صداش تغیر کرد: وای داوود ببین چی داریم..
لحن هیجانیش باعث شد بلند شم برم سمتش.. یه خامه شکلاتی دستش بود خندیدم: یادت نمیاد چند روز پیش خریدیم؟
_ نه یادم نمیاد..
شونه ای بالا انداختم : معلومه دیگه یا خونه نیستی یا اصلا هیچی نمی خوری..
کنار هم نشستیم خامه رو باز کرد و یه نون هم اورد: دیگه ببخشید امکانات ما در همین حده..
خندیدم: خوبه مرسی..
به چشماش نگاه کردم.. تمام سعی که داشت این بود اون غم چشماش رو پنهان کنه. اما خیلی موفق نبود..مدام یا نگاهش رو می گرفت یا به گلای قالی خیره بود..
ارومگفتم: چرا چیزی نمی خوری رسول؟
_ خیلی اشتها ندارم.. معدم اذیته.... ولی تو بخور..
مثل همیشه نبود.. غم چشماش کامل مشخص بود.. صدام رو صاف کردم: بابت مامان بزرگت متاسفم..خدا رحمتش کنه..
لبخند زد: ممنونم ، همچنین..
بهش خیره شدم: گریه هم کردی؟ میدونم خیلی ناراحتی..
غمگین خندید: یه کوچولو اونم شاید بخاطر تاثیر اطرافم.. ناراحت....نمیدونم..شاید..
رسول
می خواستم بحث رو عوض کنم.. شاید اگه بیشتر ادامه میداد گریم می گرفت.. سمتش گفتم: تو چی داوود حالت خوبه؟ سعید گفت دیروز بدون خداحافظی رفتی تازه شیفت شب بودی..
بهم نگاه کرد.. انگار دستپاچه شد: هیچی یکم کلیه درد داشتم گفتم برمخونه استراحت کنم..
سرم رو تکون دادم: الان چی الان خوبی،؟ اگه دیدی ادامه داره برو دکتر باشه؟
حرفم رو تایید کرد.. خمیازه ای کشیدم: میرم اماده شم..
گردنم گرفته بود با هر تکون کوچیکی عجیب درد می گرفت.. دلیلش رو نمی دونستم.. می دونستم محمد اومده تهران.. دلم برای دیدنش پر میزد..
#رویار_۲
•••••••••••••••
پ ن : من الان حالم خوبه خوبه .
پ ن : سعی داشت غم چشماش رو پنهان کنه
پ ن : دلم برای دیدنش پر میزد
خدمت شما
امیدوارم که دوست داشته باشین
نظر یادتون نره
https://daigo.ir/secret/21950014681