eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
خبر خوب دست ب دست داره میچرخهههه😂😔؛))
مسئولان قوه قضاییه خون برادرمان چه می‌شود ؟؟
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
13 روز تا غدیر مولا😎💙.
11 روز تا غدیر مولاا❤️🥺. (دیروز 12 بوده.)
نسبت به خودم حس رضایت دارم.. طی ۵ ساعت دوتا پارت طولانی با جزئیات نوشتم.. الانم‌ویرایش میزنم برای شما🤌🏻
گروهی با جمع مذهبی ✨❤️‍🩹 بیا اینجا هر حرفی داری بزنـ... https://eitaa.com/joinchat/2881291361Caefe2f396b منتظر دیدن اکانت شما در گروه نجف اشرف هستیم. 🌱
خعیلی خبب .. حالا که پارتا حاضره چرا تا شب صبر کنیم؟! دوتا پارت طولانی ( عملا ۴ پارت) که جبرانی باشه برای این مدت تاخیر.. بخونیم
Alireza Ghorbani موزیکدل221_88212254852428.mp3
زمان: حجم: 8.5M
با حال و هوای پارتامون..)) پ ن : که دلتنگی راه نفس هامو بسته❤️‍🩹)
بسم اللّٰـہ رحمان رحیم              ღ‌رویߊ‌رܝ‌ღ فصل دوم پارت صد و دهم فرشید اروم دستمو سمت گوشی بردم.. رسول و  داوود  که بیرون رفتم همه چی یادم اوفتاد.. با صدای گرفته گفتم: الو..اقا محمد؟ روی صندلی نشستم و دستام رو روی میز گذاشتم: سلام.. خوبی فرشید جان؟ محمد همون جای همیشگی کنار پنجره نشستم: ممنونم.. شما خوبی اقا محمد؟ ما خیلی نگران  بودیم که یه خبری بدین.. _ باید خیلی دقت میکردم برای همین طول کشید... بگذریم.. رسول ماجرای تو رو گفت.. الان خوبی؟ صدای نفس هاش اروم تر شد: اره.. بهترم.. خودم چیزیم نشد اما... خودش ادامه نداد: می دونم چه حسی داری.. حال فائزه هم خوب میشه.. صداش سکوت کوتاه بینمون رو شکست..گریه که نمیکرد، میکرد؟ _ کاش فقط همین بود اقا محمد.. هیچوقت به چنین اتفاقی فکر نمیکردم.. بار ها با خودم میگفتم تهش شاید وقتی تنهام یه نفر این بلا رو سرم میاره.. پلک هامو روی هم فشار دادم.: میدونم.. فرشید این برای همه‌ی ما سخته.. توی هر پرونده‌ای  بار ها این اتفاق برای نیرو های همین سایت اوفتاده.. اقای عزیزی رو میشناختی؟ همون اوایل که سایت اومدی.. بنده خدا وفتی با خانومش رفته بود بیرون تصادف کردن و خانومش شهید شد..  یا خود من.. همین الان یه فکرم سمت خونمه که اتفاقی نیوفته.. می خوام  بگم تو تنها نبودی و نیستی.. همه این احساس گناهی که میکنی طبیعیه.. ولی نباید همینطوری ادامه بدی.. _ بله اقا درست میگید..اما.. میدونستم چرا حالش بد بود.. فرشید همیشه خجالتی بود.. نفس عمیقی کشیدم.. از پنحره به خونه های قد و نیم قد خیره بودم.. برای سن فرشید هنوز خیلی زود بود.. شاید اگه خودم توی سایت بودم این اتفاقات نمیوفتاد.. باید افتخار میکردم.. به بچه هایی که صد خودشون رو میزاشتن... این صدای خس خس حتما دلیلش گریه بود.. با صدای خش دار گفتم: فرشید جان .. میدونم.. همه چی رو.. من..من خودم پدرم.. پدر یه دختر ۲ ،۳ ساله.. این غم میتونه یه ادمو از پا دربیاره.. بهت حق میدم اگه فکر میکنی زمین خوردی.. فرشید؟! بغض هنوزم روی لحنش تاثیر گذاشته بود: بله؟ _ همونی که دختر تو رو گرفت نوچه اون ادماییه که این همه قتل دختر رو رقم زده.. همونی که معلوم نیست تاحالا چند تا دختر رو از کشور خارج کرده.. چندتا خانواده رو داغدار کرده... توی این حال موندن یعنی ادامه پیدا کردن همین روند ..‌. یعنی قبول کنی که طرف واقعا ازت زهر چشم‌ گرفته.. . یکم بگذره حالت بهتر میشه.. ار‌وم اشکاتو پاک کن.. برو بیمارستان.. فائزه بهوش بیاد به اولین کسی که نگاه میکنه تویی.. باید محکم باشی.. حتی اگه شده به ظاهر برای حال خوب فائزه.. رسول نگاهم سمت فرشید سمت.. سمت میزم میومد... وقتی رسید تلفن رو داد دستم.. چشماش هنوزم قرمز بود: میری بیمارستان؟ سری تکون داد: اره باید برم.. _ باشه پس قبلش برای کامل کردن گزارش ، خودت چیزی یادت نیست؟ مثلا پلاک ماشین یا چهره طرف؟ چند ثانیه فکر کرد: نه.. تاریک بود.. گیج بودم.. نتونستم درست بفهمم.. به کیبورد خیره شدم که با حرفش نگاهم رو گرفتم: قبل تصادف شاید تغریبا یه ربع یا نیم ساعت ، بنزین زدم.. یادمه بعدش یه دوربین کنترل سرعت بود.. بشکنی زدم: افرین این شد سرنخ.. ادرس دقیق جایی که بنزین زده بود رو روی نقشه پیدا کردم.. با گرفتن مجوز به دوربین دسترسی پیدا کردم.. تمام این مدت فرشید اروم کنارم وایساده بود.. هر دو خیره به فیلم ضبط شده بودیم که یهو گفت: وایسا.. همینجا.. این همون ماشینه.. یه پژو ۴۰۵ مشکی.. با زدن شماره  پلاکش روی سیستم اطلاعاتش بالا اومد.. فرشید سرش رو نزدیک تر اورد.. زمزمه وار همونطور که نگاهم به سیستم بود به فرشید گفتم: یه ۴۰۵ مشکی با شماره پلاک ۱۵۷ط۱۵ ایران ۴۰.. افتاب سوختگی مدل ۹۰.. با دیدن خط پایین گفتم: اوه اینجا رو .. ماشین به اسم پور رحمیمی.. . سکوت کرده بود.. دکمه های کیبورد رو با سرعت فشردم: بعد از دستگیری پورحیمی ماشینو زدن‌پارکینگ..اما دزدیده شده.. _ تمام این مدت ماشین دست کی بوده؟ شونه ای بالا انداختم: دوربینا رو چک‌ میکنم.. صبر کن.. چنددقیقه که گذشت مشخص شد ماشین دست کی بوده.. چند تا عکس ثبت شده توسط دوربینا هم بود.. حتی ... حتی.. چندباری هم دور و اطراف همون باشگاه زنونه پیروزیه دیده شده بود. با رنگ پریدگی به فرشید نگاه کردم.. نگاهش جدی شد: چرا رنگت پرید اینو دیدی؟ ( افکار توی چشمام رو خوند) نه.. کسی که باهاش تصادف کردم هیرمان نبود.. من هیرمان رو قبلا دیدم.. حتما اون شب ماشین دست یکی دیگه بوده.. الان ماشین کجاست؟ سکوتم رو که دید: با توام رسول..
به خودم اومدم: بعد از تصادف چند کیلومتر اونور تر ولش کرده.. الانم پارکینگه.. مشخص نبوده سرنشین کی بوده.. ولی خب... حتما از هیرمان خط گرفته.. سری تکون داد: باشه.. فعلا من میرم.. با رفتنش بازم به نگاهم سمت سیستم رفت: یه عکس با کیفیت پایین از هیرمان که پشت فرمون بود.. سرم اروم شروع کرد به نبض زدن.. لرزش خفیف انگشتام رو حس میکردم.. تنم انگار ساعت ها بود زیر بارون بود.. سردم شده بود.. چرا بازم هیرمان؟ هیرمان این وسط دقیقا چه غلطی داشت میکرد؟ صد درصد هیرمان یه چیزی میدونسته.. هرکی اون شب تصادف بوده ، صد در صد از طرف هیرمان بوده. خدایا.. حالم بهم ریخته بود.. اسلان تموم شد این ول کن نبود.. ترسیدم.. سرمو بین دستام گذاشتم.. فکرم رفت سمت فرشید.. قطره اشکی رو قبل از پایین اومدن محکم پاک کردم.. شرمنده بودم.. از خودم.. از هیرمانی که چه بخوام چه نخوام هم خونمه.. انگار نمی تونستم به چشمای فرشید و سعید نگاه کنم.. چه فکری راجبم میکردن؟ فرهمند اون روز بازجویی درست نمیگفت؟ شاید اینجا اصلا جای من نبود... شاید تا الان وجود محمد بود که بهش فکر نمیکردم.. به صندلی تکیه دادم.. گند هیرمان هر روز داشت توی سایت بیشتر میشد.. شاید داشت همه این کار هارو سر من تلافی میکرد.. سر من که میدونه کار هاش روی من توی سایت داره تاثیر میذاره.. نگاهم بین سایت چرخید.. من که هیچی.. ولی امکان داشت توی همین سایت کسی به هیرمان گفته‌باشه؟! بی حوصله یه برگه برای گزارش برداشتم.. گیرم که خسته شدم.. چیکار میتونستم کنم؟ اسپریم رو از کشوی میز در اوردم با نفس عمیقی ازش استفاده کردم.. حالا راحت تر میشد نفس کشید.. .... با تموم شدنش بلند شدم.. سرفه‌ای کردم و سمت اتاق اقا محمد  رفتم.. اروم در زدم و رفتم داخل: گزارش تصادف دیشب اقای فرهمند.. با دیدنم سری تکون داد .. سمتش رفتم و برگه رو دستش دادم: تمام جزییات رو نوشتم.. چیزی اگر هست بگین اضافه کنم .. _ خسته نباشی.. نگاهش سمت پایین برگه رفت.. حتما دیگه کاری نداشت .. برگشتم چند قدمی رفتم که صدام زد: رسول؟ ••••••••••••••••••••••••• پ ن :می خوام  بگم تو تنها نبودی و نیستی.. پ ن : برای سن فرشید هنوز خیلی زود بود.. پ ن : چرا رنگت پرید اینو دیدی؟ پ ن : این وسط دقیقا چه غلطی داشت میکرد؟ پ ن : شاید اینجا اصلا جای من نبود. پ ن : گیرم که خسته شدم.. چیکار میتونستم کنم؟