eitaa logo
ܭَߊ‌ࡅ߭ܥ‌‌ࡐ‌ࡅ࡙ܨ ܣߊ
1.7هزار دنبال‌کننده
1.1هزار عکس
2.2هزار ویدیو
26 فایل
ب‍‌س‍‌م‍‌ ال‍‌ل‍‌ه‍‌ ال‍‌رح‍‌م‍‌ن‍‌ ال‍‌رح‍‌ی‍‌م❥ اینجا؟!یه چنل پر از فعالیت گاندویی 😎🍁. شروعمون←٠۳/۴/۱۱🌝✨ پایانمون←شهاادت🌚✨ کپی؟! از فیلم ها مشکلی نیسـت. کپی از رمان؟!خیر @hasti_1389_h
مشاهده در ایتا
دانلود
گاندویی ها بد از اینکه به رسول گفتم بمونه تا برم خونه سوار ماشین شدم و راه افتادم سمت خونه.... مونده بودم چطور به عطیه بگم؟؟ چطور بهش بگم بچت... پاره ی تنت الان داره با دستگاه نفس میکشه...... چطور بهش بگممم... بد از چند دقیه رسیدم...... بالاخره بد اون ماموریت.... اومدم خونه... درو باز کردم و وارد خونه شدم.... که صدای گریه می اومد.. این گریه برا چی بودد؟؟ من که به عطیه چیزی نگفته بودم.... پا مو تند کردم و به سمت خونه رفتم... درو باز کردم که دیدم عطیه روی زمین نشسته هو داره گریه می کنه و عزیز هم کنارشه... لب زدم چخبره اینجا عطیه چیشده؟؟ سلام عزیز.. عزیز: سلام پسرم.. من: عطیه چیشده؟؟ عطیه: نمی تونستم نه نمیشد گریه نکنم ـ.... ـ همون لحظه محمد وارد خونه شد... و جویای این شد که من چرا دارم گریه می کنم... لب زدم... محمد تازه داری میگی چیشدههه؟؟ محمدد داوود بیمارستانه و تووو گوشی رو ندادی بهش من باهاش حرف بزنمممم... دلیلششش چیهه😭😭 محمد... محمدددد چرااا بهش گوشی رو ندادی من باهاش حرف بزنمم😭 محم.... من: اروم اروم عطیه..... بهت توضیح میدم..... اصن برا همین اومدم اینجااا فقط یه لحظه اروممم!! از اتاق داوود اومدم بیرون... اقا محمد جلو اومدو بهم گف بمونم بیمارستان تا بره جایی بیاد... منم از خدا خاسته قبول کردمم... و روی صندلی جلوی اتاق نشستم.... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆ ♡ پ ن: دارم از خستگی له میشم ببخشید کمه.... فردا قول میدم جبران کنمم..
گاندویی ها ٠ بد از کلی حرف زدن با عطیه بالاخره تونستم راضیش کنم اروم باشه..... عزیز رفت که اب بیارع براش کنارش نشستم..... لب زدم: عطیه جان شما یه خوردع اروم باشی من میبرمت پیش داوود... ولی با این حال... این جور که تو گریه می کنی... کلا نمی تونی ببینیش..... عطیه داوود بر می گرده.... برمی گرده چون دوسمون داره عطیه داوود هیچ وقت نخواسته تو رو اذیت کنه... عطیه جان بخوای این جوری کنی نمی برمت هااا بهت گفته باشم..... *یه کلمه ـ.... محمد فقط یه کلمه بهم بگو بچم الان کجاست؟؟ محمد بهم نگی یا.. یا بخوای بهم دروغ بگی... محمد. من: باشه باشه اروم..... ببین(نوضیح دادن قضیه تیر خوردن داوود)..... بد بخاطر همون الان داوود تو کماس..... *چ.یییییییییی همون لحظه عزیز اومد... خیلی به موقع اومد اب رو از دستش گرفتم و به عطیه دادم... بخور یه خورده تا بریم... *م.ن ن.میخوام... ف.ق.ط پاشو منو ببر پیش داوودم... من: باشه میبرم.... یه ذره بخور میریم... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود تو کماس پ ن: بنظرتون داوود عطیه باهاش حرف بزنه بهوش میاد؟؟ پ ن: شبم پارت داریم☺️
گاندویی ها راه افتادیم سمت بیمارستان... رو به عطیه لب زدم.. ـ عطیه خانم؟؟ عطیه... عطیه با شمام هاا... *بله من: چرا جوابمو نمیدی *محمد چقدر گفتی چیزی نمیشه چقدر گفتی حالش خوبه؟؟ الان خوبع؟ ارع دیگه... محمد اگه این خوبه اگه بد بود چی میشد... محمد... اتفاقی بیوفته... ینی الان که افتاده ولی محمد بدتر بشه.... هیچ وقت نمی بخشمت... من: فیلا اروم باش... بهوش میاد عطیه... بهوش میاد چون میدونه ما نگرانشیم.. چون میدونه باید برگرده...... *انشاالله 🥺🥲 من: بر میگرده مطمئن باش.... ........... وارد بیمارستان شدیم... به سمتی که داوود توش بستری شده بود قدم برداشتسمـ.... که رسول رو پشت شیشه دیدم... جلو رفتیم که سریع سلام کرد -سلام اقا.. سلام... *سرم رو پایین انداختم و سلامی کردم من: سلام رسول دیگه برو خونه عزیرم.... مرسی که موندی -خواهش می کنم اقا کاری داشتی زنگ بزنید... ـ اقا از حال داوودم بی خبرم نزارید... من: باشه.. برو به سلامت -چشم راه افتادم و به سمت خروجی حرکت کردم... *می خوام برم پیش داوود من: باشه... لباس مخصوص بپوش برو... *به سمت اتاقش رفتم... لباسی پوشیدم و کنار تختش نشستمم... دستشو گرفتم و اروم بوسیدم... سلام دورت بگردم.. خوبی مامان🥺 دیگه نتونستم طاقت بیارم زدم زیر گریه.. 😭 داوود مامان نمی خوای بلند شی؟؟ بگی حالم خوبه.... بابا الکی می گفته... بگی همش یه شوخی بوده.. داوود من بی تو میمیرم مامان.... بلند شو پسرم بلند شو داوودم داوود ما... همون لحظه..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: نمی بشمتت!! پ ن: داوود بهوش مباد یا....
گاندویی ها همون لحظه صدای دستگاه ها بلند شد... داوودددددددددددد(باگریه) از اتاق اومدم بیرون که چند تا پرستار وارد اتاق شدن.... کنار پنجره رفتم که یکی از پرستارا سریع پرده رو کشید.... با گریه اسم داوود رو صدا میزدم... داوودد تو که نمی خوای منو تنهام بزاری؟؟ 😭 وقتی عطیه رفت تو اتاق روی صندلی ها نشستم...... عطیه راست می گف اگه بهوش نیاد چی؟؟ چیکار کنم؟؟ من که یه دیقه بدون داوود نمی تونم اون موقع چطور تحمل کنم؟؟؟ تو فکر بودم که عطیه با گریه از اتاق اومد بیرون.... بلند شدم و خواستم چیزی بپرسم که با اون صحنه مواجه شدم...... انگار دنیا رو سرم خراب شد..... دکترا وارد اتاق شدن... عطیه کنار پنجره رف ولی سریع پرده ها رو کشیدن.... اون گریه می کرد اسم داوود رو صدا میزد... ولی من...! حالم از اون بدتر بود..... مجوز اشکام صدا کردن اسم عطیه بود.... ع.طیه اروم باش... 🥺 *چطور اروم باششمممم.. هااا؟؟ محمد چجور اروم باشممم😭 من:عطیه فک کردی حال من خویههه؟؟ نه به خدااا که نیستت😭 عطیه داوود بچه ی منم هستتت عطیه.... من فقط میریزم تو خودم وگرنه من بدتر از تو ام.... همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد... در خونه رو اروم باز کردم... صدای رومیسا از تو اشپز خونه میمود اروم به سمت آشپزخونه رفتم... که پای گاز دیدمش... اروم به سمتش رفتم و دستمو روی صورتش گزاشتم.... که جیغ بلندی کشید... &جیغغغغغ😱 من: خوشگل خانم شما اینقدر ترسو نبودی &ر.سوللللللل🤩 من: جان رسوللل میدونی چقدر دلم تنگ شده بود برات عشقمم &رسولل🥺 اروم کنارش و افتادم تو بغلش.. ـ تو میدونی من چقدر دلتنگت بودم..... میدونی... من: میدونم.... اروم... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: داوود بهوش اومده؟؟؟ پ ن: جیغغ😂 پ ن: افتادم تو بغلش😂☺️
گاندویی ها رومیسا جان اروم باش یه خورده.. یه جوری خوشحالی انگار کی رو دیدی بابا منممم😂 رسول... *رسول تو نمیدونی.... نه نمیدونی اگه میدونستی الان این جور نمی گفتی!! رسول من دلم جوری برات تنگ شده بود.... که حاضر بودم دنیا رو ینی کل دنیا رو بدم فقط ببینمت دوباره... 🥺 رسول جون رومیسا هیچ وقت دیگه ایت جور منو ترک نکن... رسول من بدون تو نمی تونم... نه دیگه نمی تونم تحمل کنم... من: الهی من فداتشم... چشم... قول میدم هیچ وقت دیگه تنهات نزارم.. قول قول... *اشکام رو پاک کردم و لب زدم چایی می خوری داداش رسول من: بله که می خورم..... دلم برا چایی هایی که خواهرم درست می کرد تنگ شده😁🥺 *بشین الان برات میارم داداش گلم😁 من: روی صندلی ها نشستم... تازه فهمیدم چقدر دلم براش تنگ شده بود... دلم برا حرف زدناش... لوس شدناش.... از همه مهم تر خواهر برادریمون.... *بفرمایید اینم یه چایی برای داداش قشنگم.. من: مرسی.. خودتم بشین عشق داداش..... *چشم همون لحظه دکتر از اتاق بیرون اومد.. به سمتش رفتم....... که عطیه ام به سمتم اومد... لب زدم.ـ اقای دکتر چیشد؟؟؟ حالش خوبه!؟ "اوممم..... راستش ما همه ی تلاشمون رو کردیم... 😔 من: چییی ینییی چییییی😭 " متاسفم امیدوارم غم اخرتون باشه... اینو گفتم و به راهم ادامه دادم.... عطیه: نهههه😭 داوود من نرفتههههه.... بچمممم هنوز زندس..... شما دارید دروغ میگیددددد.... محمددد.... محمد بهوش بگوو داوود منو ترک نمی کنه.... بهوشون بگوووو😭😭😭 من: 💔😭 نمیدونستم چی بگم... بهش بگم چی بگم اصن..... فقط تونستم چشامو ببندم و اشک بریزم..... همون لحظه تخت داوود رو اوردن بیرون... 💔 تختش رو نگه داشتم..... عطیه همین جور اشک می ریخت... اروم اون پارچه ی سفید رو از روش برداشتم.... نهههههه.... امکان ندارهههههه.... 😭 این داوود منهههه😭😭 این پسر منهههه😭😭😭 عطیه: با دیدن داوود که چشاش بسته بود رنگ و روش مثه گچ دیوار بود.... با گریه اسمشو صدا زدمم😭 *اقا ببخشید باید منتقلشون کنیم سرد خونه!!!! من: چیی🥺 *خانم بفرمایید کنار..... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: خواهر براردیامون... 🥺😍 پ ن: متاسفمممم💔🥺 پ ن: این پسر منهههه😭
گاندویی ها باورم نمیشددد اصن نههه من نمی تونستم باور کنم من دیگه پسر ندارممم💔 باورم نمیشد تا لحظه ای که پارچه رو از روش برداشتم و دیدمش... 🥺💔 من بدون داوود میمیرم... به دنیا چی بگم؟؟ بگم داداشت رف؟؟ بگم دیگه داداش نداری؟؟ حالم دست خودم نبود... نبایدم باشهـ... وقتی بچم الان سرد خونس!! من چطور حالم خوب باشه و بهش فک نکنم....؟؟ چطور بگم برام مهم نیست ... چطور.... 😭💔 عطیه با گریه روی صندلی نشست اصلا حالم خوب نبود..... می خواستم برم کنار عطیه ولی یکی باید خودمو اروم می کرد.... قدمی به جلو برداشتم که.... سرم گیج رف و سیاهی مطلق.... 🖤 بد از خوردن چایی بلند شدم و به سمت پذیرایی رفتم.... فکر داوود حتی یه لحظه هم از سرم نمی رفت بیرون.... دل تو دلم نبود... ا.ون اون بخاطر من جونشو بخطر انداخت..... اگه داوود نبود الان من روی اون تخت خوابیده بودم.... از همه مهم تر من خیلی دیر باهاش صمیمی شدم... خیلی دیر باهاش رفیق شدمم❤️‍🩹 خدایاا برگرده من هر کاری می کنم که فقط اون روز ها رو فراموش کنه....! با صدای رومیسا به خودم اومدم.. *داداش کجاییی من: جان داداش؟؟ *سه ساعت دارم صدا میزنم کجایی؟؟ من: ببخشید تو فکر یکی از رفیقامم *مگه چیشده؟؟ من: بیمارستانه!! اونم کماا! *بهوش میاد نگران نباش داداشی من: میدونی اگه اون نبود چی میشد؟؟ *چی؟؟؟ من: من الان تو کما بودم...!! ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: نمی تونم خوب باشم💔❤️‍🩹 پ ن: سیاهی مطلق🖤 پ ن: رسول هنوز خبر ندارع💔
دنبال کانالی هستی که توش پر از فعالیت های گاندویی و مذهبی باشه ؟؟ پس بیا اینجا😉 این کانال پر از کلیپ و عکس و ادیت و فال های گاندویی هست:) صبر کن یه چیز دیگه هم بگم🤭 توی این کانال رمان گاندویی هم داریم😁 بفرمایید اینم لینکش https://eitaa.com/Admin_Gando زود برو که از قافله جا نمونی😉🌱
گاندویی ها وقتی رسول گف میدونی اگه اون نبود من تو کما بودم نفسم یه لحظه رفت... ی.ن.ی چی داداش؟؟ داداش چی میگیی😭 من بدون تو چیکار می کردمممم😭 رسول من بدون نمی تونمم تحمل کنمممم😭💔 بد... *رومیسااا.... داداش دورت بگرده. اروم باش.. من که الان جلوت نشستم... دارم میگم اگه اون نبود!! بعدم داداشی.... تو میگی من بدون تو نمی تونم بنظرت الان خواهر اون می تونه بدون داداشش تحمل کنه؟؟ من: امم درست میگی داداش.. اخه من حتی نمی تونم بدون تو حتی فکر کنم... برا همین یه لحظه نفهمیدم چی گفتم🥺 *الان که هستم.... وقتی ام نبودم.. تحمل کن دیگههه من: رسول میدونستی؟؟ *چی؟ من: این که خیلیی بدییی (با جیغ و بغض) اصن دیگه با من حرف نزن.. راه افتادم و به سمت اتاقم رفتم... *عهه رومیسا... من نمی خواستم ناراحت بشه ولی شد😂 حالم اصلا خوب نبود.... پسرم رف... و من حتی بد از اون روز دیگه یه بارم ندیدمشـ...... خداا😭 محمد داشت سمتم میومد که یهو افتاد... جیغی زدم و به سمتش رفتم... محمدددد..... همون لحظه پرستاری داشت رد میشد که صداش کردمم.... ببخشید اقا یه لحظه.... وقتی اون مرد اومد و محمد دید خودش فهمید... سریع یه تخت اورد و محمد رو برد... منم همراش رفتم.... ................... با دیدن دکتر سریع از جام بلند شدم و لب زدم اقای دکتر چیشدد؟؟ *خب اول گوشیشون رو بگیرید چند بار زنگ خورد... و... اینکه حالش خوبه سرمش تموم شه می تونه بره... این حالشم برای فشار عصبی ای هس که روش بوده.... من: ممنون... *خواهش می کنم. وظیفم بود.... من: دکتر که رفت روی صندلی نشستم..... نگاهی ب گوشی کردم که دوباره زنگ خورد... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: پسرم رف😭🥀 پ ن: محمد.. 💔
گاندویی ها نکاهی به گوشی کردن که دوباره زنگ خورد... نگاهی به شماره و اسمش کردم... رسول!! همکارش بود.. حتما اون چند بارم ایشون بوده... می خواستم جواب ندم ولی... نفسی کشیدم و جواب دادم بفرمایید رومیسا خواهر گلم؟؟ ببخشید داداش.. رومیسااا.... خب من معذرت می خوام.... ببخشید اجی.... نمی خواستم ناراحت بشی.... شوخی کردم خب... *نمی بخشمم😜 من: من که گفتم ببخشید... بازم میگممم... ببخشید اشتباه کردممم.. ببخشید اجی قشنگمممم... ببخشید ـ... ـ *اممممم حالا که اینقدر داری خواهش می کنی می بخشم... ☺️ ولی اگه یه بار دیگه تکرار کنی نمی بخشممماااا☺️🤪 من: باش... تکرار شد دیگه نبخش.... حالا اجازه هس من یه زنگ بزنم؟؟ *بله من: گوشیمو برداشتم و زنگ زدم به اقا محمد.... چند تا بوق خورد ولی جواب نداد..... دوباره زدم.... بازم جواب نداد... نمیدونم چرا ولی یه دلشورع ی بدی گرفتم... چند دیقه ای صبر کردم و دیگه زنگ نزدم.... که همون لحظه گوشیم زنگ خورد... اقا محمد بود.... سریع جواب دادم.... الو اقا؟؟ *بفرمایید.. من: عه ببخشید شماا؟؟ *من همسر محمدم..... من: عهه معذرت میخوام.... ببخشید محمد کجاست... و.. یه سوال داوود حالش خوبه؟؟؟؟ *اسم داوود اومد دیگه نتونستم جلوی ی اشکام رو بگیرم.... چند دیقه ای چیزی نگفتم... که... من: خانم حسینی؟؟؟ حالتون خوبه؟؟ *ب.ببخشید من: اتفاقی افتاده؟؟ ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: بنظرتون رسول بفهمه چه واکنشی داره؟؟؟
گاندویی ها ببخشید... *خانم حسینی بخدا من دارم دق می کنم لطفا بگیددد اتفاقی افتاده؟؟ چیزی شده؟؟ برای داوود اتفاقی افتاده؟؟ لطفاا بهم بگید... اصن اقا محمد کجاست؟؟ حالش خوبه؟؟ چرا شما گوشی رو جواب دادید!؟ خانم حسینی من دارم میمیرم از نگرانی لطفاا بگید من: اممم...... راستش....🥺 داوود دیگه بین ما نیست.... 💔😭 خدا دید ما شلوغیم حواسمون به داوود نیست.... داوود رو ازمون گرفت.💔 اونجا جاش امن تره... نه دیگه خطری تهدیدش می کنه نه نگرانی داره..... نه هیچ چیز دیگه..... محمدم حالش بد شدو الان زیر سرم هس....... *چیییییییی😳🥺 ینیی چیی خانم حسینییی.... م.ن. من از بیمارستان اومدم حالش خوب بوددد من خودم دیدم حالش خوبهههه😭 من: خوب بود.... 💔 *خانم حسینی من الان راه میافتم میام بیمارستان الان... من: لا.. می خواستم حرفی بزنم ولی گوشی قطع شد. ـ. اخ داوود مامان.... به فکر ما نبودی که با دوریت نمی تونیم کنار بیایم.... به فکر رفیقات بودیی😭 ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: به فکر رفیقات بودی💔
گاندویی ها اروم اروم چشامو باز کردم....... م.من چرا اینجا بودم؟؟ رو تخت بیمارستان!! نگاهی به خودم کردم سرم توی دستم بود.... ولی چرا؟؟؟ یه خورده فک کردم.... تازه فهمیدم داوود🥺 پسر من..... رفت.... خداا😭 من چطور بدون داوود تحمل کنم... من اصن یه لحظه ام طاقت دوریشو ندارممم💔 چیکار کنم بدون اوننن.... همون لحظه رسول وارد اتاق شد.... او. اون اینجا چیکار می کرددد مگه نرف خونه... با تعجب ازش پرسیدم رسول اینجا چیکار می کنی؟؟ رومیسا من برم برمی گردم *عههه داداش تو تازه اومدی می خوای بری دوباره؟؟؟ من: داداش زودی برمی گردم. ـ... *مثه اون دفعه نشه ها زودی برگرد که من دیگه طاقت دوریتو ندارمم من: چشمم فیلا.... از خونه بیرون اومدم و سوار ماشین شدم.... باورم نمیشه.... داداشم رف... تنهامون گذاشت.... ولی چراا؟؟ چرا رف... چرا بهم فرصت نداد بدی هایی که در حقش کردم رو جبران کنم... چرا اصن بخاطر من خودشو انداخت جلو اون گلوله..... مگه من چه کاری براش کرده بودم.... مگ. .. 🥺 بغض اجازه ی حرف زدن رو بهم نمیداد.... با رسیدنم ماشین رو نگه داشتم... انقدر گریه کرده بودم که اصن نفهمیدم کی رسیدم... اشکامو پاک کردم و به راهم ادامه دادم... ♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡☆♡ پ ن: ببخشید کمه.. فردا طولانی میدن